حب به دنیا


نگرش ابزاری به دین برای نیل به دنیا

حضرت آیت الله مجتبی تهرانی

یک مشکل فراگیر در جامعة متدیّنین

دنیا برای برخی از افراد هدف است و خدا وسیله. این گروه اقسام مختلفی دارند. یک قسم کسانی هستند که اعتقادی به خدا و قیامت ندارند، ولی ظاهر اسلامی به ‏خود گرفته‌اند و چون هدفشان دنیاست، از دین برای رسیدن به اهداف مادی خویش استفاده می‌کنند. اینها هنگامی که در جامعة متدیّنین قرار می‏گیرند، برای بهره‏مندی از مزایای جامعه و بهره‏کشی از افراد، مدعی اعتقاد به خدا و قیامت می‌شوند و دم از دین می‏زند. آنان در حقیقت دنیا را هدف‏گیری کرده و دل به طبیعت بسته‏اند.

این گروه واقعاً در زمرة متدیّنین قرار نمی‏گیرند و لذا با مسامحه آنها را در گروه دینداران قرار می‌دهیم،  لذا قرآن آنان را منافق می‏نامد و نه مؤمن ، زیرا وارد جامعة متدیّنین می‌شوند، در حالی‌که اعتقاد و دینی ندارند و فقط برای بهره‏مندی از مزایای مادی، منافقانه عمل و خود را متدیّن معرفی می‏کنند. شعار اینها «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو»ست، هدفی جز دنیا ندارند و ادعای اعتقاد به خدا و معنویت، تنها وسیله‌ای برای رسیدن به هدف اصلیشان یعنی التذاذات دنیوی است. در طول تاریخ هم انبیا و اولیای الهی به این گروه مبتلا بودند و باید با وجود آ‏ها، جامعه را به ‏سوی معنویات سوق می‏دادند.

بحث اساسی در بارة این گروه این است که اینها چه نگرشی به دنیا و آخرت دارند که این‏ گونه رفتار می‏کنند؟ اصلاً آیا ممکن است که چنین نگرشی در کار باشد و شخص دنیا را هدف بداند و خدا را وسیله؟ همان‏ طور که گفته شد، کاری که منافق انجام می‌دهد، بر مبنای یک «نگرش» نیست، بلکه «بدل‏کاری» و فریب است، اما آیا امکان دارد که  کسی چنین «نگرشی» داشته باشد؟

چند مقدمه برای تشریح مسئله

از آنجا که این مباحث قرآنی و کلامی، بسیار عمیق، لطیف و ریشه‏دارند، ابتدا باید مقدماتی بیان شوند. مقدمه اول(1) این است که رابطه داشتن با یک شیء، غیر از وابسته بودن به آن شیء است. ممکن است انسان با شیئی‌ «رابطه» داشته باشد، اما به آن «وابسته» نباشد. وابستگی و رابطه ملازم هم نیستند. آن چیزی که موجب می‏شود انسان چیزی را هدف خود قرار دهد، وابستگی به آن است نه ارتباط و استفاده از آن. لذا ممکن است انسان به یک هدف وابستگی داشته باشد و برای رسیدن به آن، با شیئ دیگری رابطه‏ برقرار کند. وابستگی است که دلبستگی و هدف‏گیری را در پی دارد.

مقدمه دوم این که منظور ما از این که می‏گوییم برای برخی دنیا هدف است و خدا وسیله، آن است که هدف اصلی و مطلوب بالذّات برای آنان، لذات‏ دنیوی است که به آن وابستگی دارند و به خدا توجه واقعی ندارند. هدف‏گیری دنیا یعنی آنچه را که جداً می‏خواهند، دنیاست وبه هیچ‏وجه از آن صرف‏نظر نمی‏کنند و به هر وسیله‏ای متوسل می‏شوند تا به التذاذات مادی برسند. اگر این وابستگی در کسی ایجاد شود، دنیا را هدف‌گیری خواهد کرد.

اما وسیله بودن خدا به این معناست که چنین شخصی، خدا را وقتی قبول دارد که او را در رسیدن به هدفش کمک می‏کند. تا زمانی که خدا کمک می‏کند تا او به التذاذات نفسانی‌اش دست پیدا کند، مورد قبول اوست و چه ‏بسا برای رسیدن به این لذات، از او کمک هم می‏خواهد و دست به دعا هم می‏شود! ممکن است اعتقاد به خدا به این نحو باشد که برای رسیدن به التذاذات نفسانی، تنها از او استعانت و کمک خواسته شود.(2)

مقدمة سوم این است که مراد از هدف قرار گرفتن دنیا، هدف‏گیری جمادات، نباتات، حیوانات و امثال اینها‏ نیست. دنیای هر کسی عبارت است از وابستگی‏های درونی او به التذاذات مادی که او را از معنویات باز می‏دارد. دنیای من همان اموری است که از آن لذت برده و با آن علقة قلبی پیدا کرده‏ام و ممکن است با دنیای شما فرق داشته باشد. مسئله این است که «خدا» هدف من است یا «خودم» و التذاذات نفسانی‌ام؟

در اصطلاحات روز از این مسئله به «خدامحوری» و «انسان‏محوری» تعبیر می‏کنند. «خود محوری» این است که هدف انسان، التذاذات نفسانی باشد؛ یعنی حتی اگر خداوند، غضب کند، خشنودی خود را بر خشنودی خدا مقدم بدارد و لذت ببرد. اما «خدا محوری» این است که انسان در جایی که خدا راضی است، وارد عمل شود؛ ولو این که از نظر نفسانی لذت نبرد و حتی ألم و درد هم بکشد.

پس هدف‏گیری دنیا، خودمحوری و لذت‏محوری است و اگر گفته می‏شود برای چنین اشخاصی «دنیا» هدف است، مراد از دنیا همین التذاذات مادی است. به‏عبارت دیگر ما در کنار خدا و انسان دنیا نداریم که تصور کنیم کسی یا خدا را هدف قرار می‌دهد یا دنیا را، بلکه حقیقت آن است که انسان یا التذاذات خود را هدف قرار می‌دهد و خدا را وسیله‌ای برای رسیدن به رضایت خود می‏داند، یا رضایت خدا را هدف قرار می‌دهد و همه چیز خود را وسیله‌ای برای جلب رضایت خدا می‏داند.

آثار مختلف بندگی دنیا و بندگی خدا

«عبودیت» به معنای «وابستگی» است و اگر کسی عبد دنیا شود، به اسارت دنیا در می‌آید و به آن وابسته می‏‌گردد. یعنی هم از نظر درونی نسبت به مادیات خضوع تامّ نشان می‌دهد و هم از نظر بیرونی از شهوت و غضب خویش اطاعت می‌کند زیرا عبودیت مرکب از خضوع تامّ قلبی و اطاعت اعضا و جوارح است.

عبودیت دنیا موجب توقف می‌شود و برای انسان حالت ایستایی به ‏وجود می‏آورد، یعنی دلبستگی به مظاهر مادی موجب می‏شود که انسان متوقف و در نهایت پوچ و بی‏ارزش شود؛ اما عبودیت الله تعالی دقیقاً برعکس است.  

چرا محبت به دنیا، انسان را از تحرک باز می‏دارد و محبت به خدا، به انسان تحرک می‏دهد؟ چون اولاً محبت و عبودیت نسبت به دنیا، سر فرو بردن در چاه نفس است و محبّ شهوات خویش شدن است؛ در حالی که عبودیت خدا، سر به آسمان برافراشتن و اوج گرفتن است. ثانیاً انسان در بین تمام موجودات، تنها موجودی است که تکاملش حد یقف ندارد؛ یعنی سقفی ندارد که اگر در مسیر کمال به آن برسد، دیگر نتواتند پیش برود و متوقف شود. انسان، چنین موجودی است.(3)

حال اگر مطلوب بالذات و محبوب انسان از نظر کمالات یک موجود محدود باشد و آن را هدف قرار دهد، محبت او به آن سبب می‌گردد که تنها به همان موجودِ محدود بسنده کند و جلوی ترقی انسانی او که بی‏حد و مرز است، گرفته می‏شود؛ لذا انسانی که می‏توانست ترقی کند، متوقف و ضایع و پوچ می‏شود. از طرف دیگر حرکت انسان در این مسیر، یک  دور باطل و بی‏معنا خواهد بود.(4) محبت به یک چیز محدود، انسان را محدود می‏کند و موجب توقف و ایستایی او در سیر تکاملش می‏شود، لذا چون متعلق التذاذات مادی، محدود است، لذت‏ها هم محدود خواهند بود و نه ‏تنها هر گز انسان را سیر نمی‏کنند، بلکه موجب ایستایی و تضییعِ حقیقتِ انسانیِ فرد می‏شوند، لذا محبت و دلبستگی به این لذائذ، حرکت انسان را به‏ سوی کمال، از بین می‌برد و جلوی سیر تکاملی او را می‏گیرد.

اما اگر انسان، وابسته و دلبسته به خدا شود، چون خدا از نظر هستی و کمالات، موجودی بی‏نهایت است، هرگز متوقف نمی‏شود و دائماً در حرکت و سیر به‏ سمت کمال است. این هدف، محرک انسان است و چون به بی‏نهایت وابسته است، هیچ‏گاه متوقف نخواهد شد.(5) در این سیر، مانع هست؛ ولی ایستایی وجود ندارد. از طرف دیگر این حرکت همسو با حقیقت انسان است و او را واقعاً سیراب می‏کند و نیازش را برطرف می‏سازد.

تقابل و تنافی «خداسالاری» با «مردم‏سالاری»

در معارف ما عبودیت دنیا غیر از عبودیت خداست. عبودیت دنیا، ذلت و خواری و اسارت است، اما عبودیت خداوند، عزت و حریت است. انبیا و اولیا هم می‏گویند انسان موجود پیچیده‌ای‏ است و در سیر تکامل خویش حد یَقِف و سقف ندارد. بهترین دلیل وجدانی‏اش هم این است که انسان در طلب بی‏نهایت است، لذا باید آرمان و هدف و مطلوب هم بالذات بی‏نهایت باشد. هدف‏گیری خدا، با سازمان وجودی انسان، همسو و هماهنگ است و به آن «خدامحوری» و «خداسالاری» گفته می‏شود. این منطق مکاتب الهی است.

از طرف دیگر در مکتب‏های بشری، «خدامحوری» معنا ندارد؛ بلکه «انسان‏محوری»، «انسان‏سالاری» و «مردم‏سالاری» مطرح است. مکاتب بشری که دیدگاه‏های مادی‏گرایانه و دنیامحوری دارند، انسان را از نظر وجودی‏ و مقام انسانیت،‏ آن‏چنان تنزل می‏دهند که به حد یک حیوان می‏رسد. آنها می‏گویند باید در جوامع بشری، «انسان‏سالاری» و «مردم‏سالاری» برقرار باشد، یعنی مردم حرف آخر را بزنند و هر چه آنها خواستند، انجام شود.

آزادی به این معنا عین اسارت در دام هواهای نفسانی است. هیچ فرقی ندارد که انسان، بندة هواهای نفسانی خود یا عده‌ای دیگر باشد. هر دو هواپرستی و لذت‏محوری و در حقیقت، اسارات در دام این امور است. معنای «انسان‏محوری»، «حیوان‏محوری» است. «مرد، هر چه می‏خواهند، باید بشود»، یعنی «التذاذات حیوانی، هر اقتضایی داشته باشد، باید عملی شود».

از سوی دیگر مفهوم انسان‏محوری سر از شرک درمی‏آورد و مردم‏سالاری، شرک است، چون کسی که قائل به انسان‏محوری است و خودش یا جامعه را محور قرار می‌دهد و طبق نظر آنها رفتار می‏کند، اگر در موردی با تزاحم خواسته‏ها مواجه شود و ببیند که خواست مردم با امر الهی تفاوت دارد، حکم الهی را کنار می‌گذارد تا بتواند پایبند نظریة خود باقی بماند. ترجیح خواست غیرخدا بر امر الهی، نشانه آن است که جامعه، شریک خداست و می‏تواند در عرض اوامر الهی، اوامر و دستورات مستقلی داشته باشد. پس حقیقت مردم‏سالاری، شرک به خداست.

این ارا  مربوط به مکتب‏های غربی و عین غرب‏زدگی است. ممکن است مسلمانی از این حرف‌ها بزند، اما  نداند که با گفتن اینها ناخودآگاه جاده صاف‏کنِ لائیک‌هاست؛ اما مردم‏سالاری حقیقتاً در مکاتب الهی هیچ جایگاهی ندارد و آنچه که مهم است، خدامحوری و بندگی اوست.(6)  در مکتب‏های الهی «خداسالاری» و «خدامحوری» حاکمیت دارند، نه «مردم‏سالاری» و «انسان‏محوری».

صورت مسئله با «شعار» عوض نمی‏شود. تقابل انسان‏محوری و خدا محوری، یک تقابل جدی و خطرناک است. برخی برای اینکه به اغراض سوء خود برسند، عوام‌فریبی می‏کنند و با آنکه انسان را محور می‏دانند و هدف اصلی‏شان، نفسانیات است، می‌گویند: ما مردم را سالار می‏دانیم، ولی هم از خدا کمک می‏گیریم و هم به باورهای دینی مردم احترام می‏گذاریم. این حرف هم درست نیست و سر از شرک درمی‏آورد. چون یا انسان باید امر خدا را انتخاب کند یا خواست مردم را برگزیند. اقتضای مردم‏سالاری، ترک خواست خدا و ترجیح هوای نفس عمومی است که این هم مرتبه‏ای از شرک است.

البته کسانی که شعار مردم‏سالاری می‏دهند، غالباً این حرف را از روی نگرش نمی‏زنند و آن را قبول ندارند؛ بلکه حرفشان بیشتر جنبة فریب دارد. مکتب‏های مادی با گفتن این حرف‌ها به ‏دنبال منافع خود هستند و اصلاً به این حرف‌ها اعتقاد ندارند. مردم‏سالاری و انسان‌‏محوری، نزد آنها یعنی «من‏سالاری» و «حزب‏محوری». قصد آنها از طرح این شعارها آن است که به این وسیله مردم را فریب دهند و آنان را از طریق شهواتشان با خود همراه کنند؛ کما این که این کار را می‏کنند و بعد از رسیدن به جاه و مقام، کاری به هواهای نفسانی مردم ندارند و دنبال هواهای نفسانی شخصی خود هستند. آنها واقعاَ دنبال این نیستند که ببینند مردم چه می‏خواهند، بلکه این شعار را می‏دهند تا عوام را از طریق شهوات به ‏سوی خود بکشانند و با استفاده از آنان به اهداف شیطانی خود برسند.

برخی نیز دنیا را اصل و خدا را تابع آن می‏دانند و اینجا دیگر وامصیبتاست، چون یک‏ وقتی کسی نعوذبالله می‏گوید من و خدا در یک سطح و هر دو اصل هستیم! که این شرک است. اما یک ‏وقت کسی می‏گوید اصل منم و خدا فرع است. این بالاتر از شرک است. این افراد دیگر از دایرة دین خارجند و از مرز شرک هم گذشته‏اند.

 (مشروح این سلسله مباحث به‌زودی در قالب کتاب «رسائل بندگی» توسط مؤسسه مصابیح‌الهدی منتشر خواهد شد).

 

پی‌نوشت‌ها

1ـ این‏ها مطالبی است که در خلال بحث‏های گذشته به همه آن‏ها اشاره کرده‌ام.

2ـ البته بعضی، منکر این صورتی هستند که عرض کردم، زیرا این حرف، از نظر کلامی اشکال دارد؛ ولی در خارج تحقق یافته و نمونه‏های متعددی دارد.، لذا من آنچه را که در بین افراد متداول است عرض می‌کنم.

3ـ اینکه چطور این مسئله را در مورد انسان کشف کرده‌اند، بحثی است که در گذشته به آن اشاره کرده‌ام. طلب در انسان بی‏نهایت است و هیچ‌گاه سیر نمی‌شود و چون طلبش بی‏حد است، مطلوب بی‏حد هم می‌خواهد. در گذشته گفته‌ام که انسان مفطور است به طلب کمال. انسان فطرتاً طالب کمال است. این خصلت با سازمان وجودی او آمیخته است. از طرف دیگر او هستی‏طلب است و زیادت در هستی را می‏طلبد و این خواسته تمام‏شدنی نیست، هر چه جلوتر برود باز هم می‏خواهد.

4ـ این بحث خیلی مفصل است و من فقط اشاره می‏کنم که ما دو گونه حرکت دوری داریم؛ حرکت دوری بامعنا و حرکت دوری بی‏معنا.

5ـ بله؛ البتّه اگر کسی از این مسیر برگردد و دنیا را هدف قرار دهد، حتماً سرش به سنگ ‏خواهد خورد! لذا این تغییر مسیر، هم برای انسان ایستایی می‏آورد و او را در سیر تکاملی‏اش متوقف می‏کند و هم بر تشنگی او می‏افزاید، به‏ طوری که هر چه در مادیات فرو می‏رود، سیر نمی‏شود.

6ـ ممکن است متدینی این حرف‌ها از دهانش بیرون بیاید. اگر بخواهیم قضیه را حمل به صحت کرده و خوش‏بینانه به مسئله بنگریم، باید بگوییم که این شخص سواد ندارد و مسائل اسلامی را خوب نمی‏فهمد؛ یعنی نمی‌داند در این نگرش شرک وجود دارد و مغرضانه حرف نمی‏زند.

 

 

سوتیترها:

 

1.

دنیا برای برخی از افراد هدف است و خدا وسیله. این گروه اقسام مختلفی دارند. یک قسم کسانی هستند که اعتقادی به خدا و قیامت ندارند، ولی ظاهر اسلامی به ‏خود گرفته‌اند و چون هدفشان دنیاست، از دین برای رسیدن به اهداف مادی خویش استفاده می‌کنند. اینها هنگامی که در جامعة متدیّنین قرار می‏گیرند، برای بهره‏مندی از مزایای جامعه و بهره‏کشی از افراد، مدعی اعتقاد به خدا و قیامت می‌شوند و دم از دین می‏زند.

 

2.

عبودیت دنیا موجب توقف می‌شود و برای انسان حالت ایستایی به ‏وجود می‏آورد، یعنی دلبستگی به مظاهر مادی موجب می‏شود که انسان متوقف و در نهایت پوچ و بی‏ارزش شود؛ اما عبودیت الله تعالی دقیقاً برعکس است. 

3.

آنچه در مکاتب الهی مطرح است، خدامحوری است، نه انسان‏محوری و مردم‏سالاری. لذا اگر در جوامع دینی، خواست مردم موافق با خواست خدا بود، اجرایی می‏شود و اشکالی هم ندارد، اما اگر خواست عمومی با اوامر الهی تفاوت و مغایرت داشت، باید ارادة تشریعیة الهیه مقدم شود و از هواهای نفسانی مردمی تبعیت نشود. منطق اسلام، «خداسالاری و خدامحوری» به این معناست که کاملاً مبانی شرک‏آمیز مردم‏سالاری را رد می‏کند.