من «مسلم» هستم و از طرف «امام» آمده‌ام!


گفت‌وگوی اختصاصی پاسدار اسلام با حضرت آیت‌الله مسلم ملکوتی؛

 تنها یادگار از نسل اول شاگردان امام خمینی

 

در آمد:

 در میان شاگردان و یاران حضرت امام خمینی، آیت‌الله شیخ مسلم ملکوتی از سابقون به شمار می‌آید. ایشان یکی از شش شاگرد حضرت امام«ره» در اولین دوره درس فقه امام و قبل از آن، از شاگردان خصوصی درس فلسفه امام بوده است و از طرف دیگر اولین و تنها شاگرد علامه طباطبایی«ره» در زمان ورود علامه به قم.

آیت‌الله ملکوتی پس از شهادت آیت الله قاضی طباطبایی و آیت‌الله شهید مدنی و همچنین مدت کوتاهی کــه مرحوم آیت‌الله مشکینــی امام جمعه تبریز بودند، از سوی حضرت امام«ره» به امامت جمعه تبریز و نماینده ایشان در آذربایجان منصوب گردید وحدود 14 سال در این سمت، هدایت آن خطّه شهیدپرور را به عهده داشت.

ایشان با مهاجرت مجدد به قم، بار دیگر در سنگر علوم اسلامی و تدریس درس خارج فقه و اصول به تربیت شاگردان پرداخت و اینک در جایگاه مرجعیت از چهره‌های روشنی‌بخش جامعه اسلامی می‌باشند.

با عنایت به بهره‌مندی «پاسدار اسلام» از محبت معظم‌له، فرصتی فراهم شد تا از خاطرات و دیدگاه‌های ارزشمند ایشان استفاده کنیم.

 

 

 

علاقه داشتیم از محضر شما مستفیض شویم. در آغاز کلام، ویژگیهای شناسنامهای معمولاً در اول مباحث مطرح میشوند، گرچه از مآخذ دیگر هم میشود گرفت، ولی از زبان خودتان هم بشنویم، خوب است. اولاً بفرمایید سال تولد حضرتعالی چه سالی و در کجاست؟

سال تولد من آن نحوی که پدرم در قرآنی که داشت ضبط کرده، 1344 هجری قمری، 17 صفر...

شمسی آن چند است؟

شناسنامهای که برایم گرفتهاند 1303 هجری شمسی است. محل تولدمان سراب به معنی سرِ آب، به اعتبار اینکه تلخهرود که به دریاچه ارومیه میریزد، از همانجا سرچشمه میگیرد. روی همین حساب آنجا را سرِآب میگویند که در دامنه سبلان است: «السَبَلانُ جِبالٌ مِن جِبال الجَنّه، فِیه قُبورٌ مِن قُبور الانبیاء».فرمایش امام صادق«ع» است.

بلاذری هم در فتوحاتش نوشته است. مثل اینکه در آن موقع که اسلام به آنجا رفته، مسلمانها نتوانستند از جنگل بروند، از اطراف جنگل رفتهاند. خود اردبیل را نمی‌نویسد، اما اکراد سبلان را نوشته‌ که آنها آنجا بودند و پیمان بستند و در پیمانهایشان شرط کردند که نوروز را باید عید بگیریم...

حضرتعالی از چه زمانی وارد حوزه شدید؟

مثل اینکه شش سال کمتر داشتم. فاصله سنیام با پدرم خیلی کم بود.گویا پدرم در اول بلوغش ازدواج کرده... من اولین اولاد ایشان و از پدرم 16 یا 17 سال کوچکتر هستم. آن موقعها مدرسه نبود و لذا ایشان به مکتب که میرفت، مرا هم با خودش میبرد.

پس با پدرتان همکلاس بودید!

بله، همکلاس بودیم. پدرم راجع به درس خواندن من خیلی اهتمام داشت، اما من دو تا عمو داشتم که یکی از آنها آن قدرها راضی نبود من بروم درس بخوانم، به اعتبار اینکه پدرم خودش کار نمیکرد، روی این حساب آنها توقعشان این بود که من بهجای پدرم با آنها کار کنم، ولی پدرم اصلاً به این معنا راضی نبود و میگفت: «من هر قدر ثروتمند بشوم، ثروتم از فلانی که بیشتر نمیشود، من نمی‌توانم نگذارم بچه‌ام درس  بخواند. بچه من باید درس بخواند».

از چه زمانی به قم تشریف بردید؟

  عرض خواهم کرد؛ روی این حساب من در خود سراب درس میخواندم و تا 17 سال در آنجا بودم. لهذا نوعاً ادبیات را در آنجا خواندم، جامع‌المقدمات و مغنی و مطول و اینها را و یک مقدار از لمعتین را در آنجا خواندم. در 17 سالگی به تبریز رفتم.

وقتی که به حوزه تبریز رفتم، در آنجا مکاسب و رسائل و کفایه را خواندم. بعد از آن تقریباً 24 یا 26 ذی‌الحجه بود که به قم وارد شدم.

 یعنی چه سالی؟

سال 61 هجری در مدرسه فیضیه. به سن سربازی نرسیده بودم. آن موقع به اعتبار اینکه رضاشاه فرار کرده بود، از طلبه‌ها سرباز نمیگرفتند.

بعد از آن یک رفیقی داشتیم ـ خدا رحمتش کند ـ او هم رفیق دیگری داشت، و نوعاً در آن اتاق مزاحم درس خواندن من بودند، لهذا من در آنجا اتاق کوچکی گرفتم. یک اتاق کوچک یک نفره. من تنها آنجا بودم. یک نفر تقریباً میتوانست چمباتمه در آن بخوابد. مدتی آنجا بودم. بعد از آن با آقای شربیانی اتاقی گرفتیم. ایشان با آنها رفیق بود.وارد مدرسه فیضیه که میشدید، دست راست، اتاق من بود.

 از چه زمانی و چگونه با  حضرت امام آشنا شدید؟

من در تبریز یک مقدار فلسفه و علم کلام خوانده بودم. در آنجا آقایی بود به نام آسید محمد بادکوبه‌ای. آن موقع که در جمهوری آذربایجان، کمونیستها روی کار آمده بودند. علما اکثراً از آنجا به تبریز آمدند. یکی از اشخاصی که از آذربایجان آمده بود، سید محمد بادکوبه‌ای بود. من فلسفه و علم کلام را یک مقدار از ایشان آموخته بودم. وقتی که به قم آمدم، در قم، دیگر به درس خارج رفتم که یکی درس مرحوم آقای حجت بود که شبها در مسجد امام درس میگفت و مرحوم آقای فیض هم که در بالاسر درس می‌داد. وقتی که من به اینجا رسیدم، امام به حج مشرف شده و تازه از حج برگشته بود. در اینجا ما یک آسیدحسین قاضی داشتیم، همان موقع بود که امام «رضواناللهعلیه» فلسفه میگفت و در اصول هم رسائل می‌گفت و هنوز در درس خارج ورود  نکرده بود، آن هم در مدرسه دارالشفا در آن بالا یک مَدرس داشت. قبلاً در درس فلسفه ایشان، یک نفر زنجانی به اسم آشیخ‌حسین نامی می‌آمد. مثل اینکه ایشان دیوانه می‌شود. این را به پای امام گذاشته بودند! لهذا بر علیه امام در اینجا جوّی درست کرده بودند.

چه ارتباطی به امام میتوانست داشته باشد؟

جوسازی کرده بودند که امام فلسفه گفته و او دیوانه شده!

 یعنی در اثر فلسفه دیوانه شده؟

یک عده‌ای آنجا بودند که فلسفه را حرام می‌دانستند. و این جوسازی را کرده بودند. 

لهذا امام فلسفه را محدود کرده بود و هر کسی را درس نمی‌داد، آقای آسید حسین قاضی «رضواناللهعلیه» به امام سفارش کرد و امام با سفارش ایشان، مرا قبول کرد و من به درس ایشان رفتم، چون امام هر کسی را دیگر نمیپذیرفت.

یعنی امام گزینش میکردند؟

بله، گزینش میکرد. هشت نفر یا کمتر بودیم. من بودم، آقای مطهری «رضواناللهعلیه» بود، آقای منتظری بود، آقای صافی بود (حاج میرزا علی) و دو تا مرعشی بودند.

اخوان مرعشی که دامادهای آسید عبدالهادی شیرازی بودند؟

 بله. البته بعداً رفتند نجف و داماد ایشان شدند. آن موقع هنوز نبودند. تقریباً هشت نفری بودیم که امام اجازه داد در درس ایشان شرکت کنیم. مدتی در درس ایشان رفتم، لهذا به امام علاقه خاصی داشتم و این علاقه خاص هم به اعتبار آن بود که امام در روزهای پنجشنبه در زیر همان کتابخانه فیضیه درس اخلاق  داشت. فقط هم طلبهها نمی‌آمدند، بازاری‌ها و دانشگاهی‌ها هم می‌آمدند، ولی درس اخلاق  امام طوری بود که  انسان یک روز که به درس اخلاق ایشان میرفت، دیگر تا آخر هفته آدم بود. لهذا من از همان ابتدا به ایشان علاقه داشتم.

نکته دیگری که مکرر گفته‌ام این است که امام «رضواناللهعلیه» دائمالجماعه بود...یعنی نماز جماعت امام همیشگی و دائمی بود.

امام در نماز جماعتِ چه کسانی شرکت میکردند؟

نماز صبح را در نماز مرحوم آقای صدر در مسجد بالاسر [حرم حضرت معصومه] می‌آمدند. نماز ظهر و عصر را با آقای [سید احمد] زنجانی در مدرسه فیضیه میخواند. این هم دائمی بود. موقعی که آقای زنجانی نمیآمد، خود امام می‌خواند. به اعتبار اینکه امام فلسفه درس داده بود، بعضی از آقایان مهرهایشان را برمی‌داشتند و میرفتند و پشت سر ایشان نماز نمی‌خواندند، ولی بعداً آنها هم گرویده بودند. این هم نماز ظهر و عصر بود که دائماً این کار را میکرد. نماز مغرب و عشاء را امام با آقای آسید محمدتقی خوانساری میخواند.

نماز ایشان کجا بود؟

مرحوم آقای خوانساری در مدرسه فیضیه نماز میخواند. موقعی که ایشان نمیآمد، پدر همسرشان -آقای اراکی- میخواند.

آن موقع یادم میآید مرحوم امام، چند بار درس ما را تعطیل کرد که به عیادت مرحوم آقای بروجردی که در بیمارستان بود، برود و در عین حال ایشان را دعوت کند که به قم بیاید.

آقای بروجردی آن زمان کجا بود؟

در بروجرد. ایشان مریض شده و رفته بود به بیمارستان...

فیروزآبادی...

امام رفت به آنجا و از ایشان دعوت کرد. بعضی از آقایان که آن موقع بودند، در آن موقع در قم این‌طور نبود که در رأس همه امور یک نفر واقع شود. آقای خوانساری بود، آقای صدر بود، آقای فیض بود، مرحوم آقای حجت بود. اینکه یک نفر باشد، اینطور نبود. آیتالله بروجردی کانه مسلّم بود که مورد اتفاق همه است و ایشان وارد شد و همه به پیشواز ایشان رفتند. امام بعد از آن درس خارج را شروع کرد.

نهتنها امام، آقای داماد هم که مکاسب می‌گفت مکاسبش را تبدیل کرد به خارج. آقای گلپایگانی کفایه میگفت، ایشان هم درسش را تبدیل کرد به خارج. امام هم که داشت اصول میگفت، آن را تبدیل کرد به خارج. آقای مطهری و آقای منتظری در طبقه بالای فیضیه اتاق داشتند. امام در آنجا درس اصول می‌گفت و من هم شرکت می‌کردم. 

دور اول درس اصول امام بود؟

بله...

آن موقع چند نفر بودند؟

در حدود 6، 7 نفر.

پس جنابعالی در دور اول اصول امام، حاضر بودید؟

بله...

آن 6 نفر چه کسانی بودند؟

آقای مطهری، آقای منتظری، من بودم، آقایان مرعشی بودند و یک نفر دیگری هم بعدها آمد. آقای آشیخ اسدالله نجف‌آبادی... ایشان هم بود.

همیشه امام «رضواناللهعلیه» درس  که تمام میشد، می‌رفتند به زیارت حرم.

درس قبل از ظهر بود؟

نه، بعد از ظهر بود. ایشان میرفت و به حرم مشرف میشد.

امام یک روز در درس فلسفه‌اش فرمود درس فردا را بنویسید و بدهید به من اگر زیر نامه‌ کسی نوشتم نیا، دیگر به درس من نیاید، من بدانم و خودش، کس دیگر متوجه نشود. لهذا من هم نوشتم و دادم به امام.  یادم می‌آید می‌خواستم به  حرم حضرت معصومه«س» مشرف بشوم. دیدم امام زیارت کرده و می‌خواهد از در کوچک بیرون بیاید. نامه مرا داد. در زیرش نوشته بود «خوب حفظ شده». یعنی مطلب را خوب فهمیده.

ایشان تا اواخر به این گریز می‌زد. می‌گفت قحط‌الرجال است که من فلسفه می‌گویم! آقای آشتیانی...

آمیرزا مهدی آشتیانی؟

 بله. ایشان که آمد، امام درس فلسفهاش را تعطیل کرد و به ما فرمود بروید به درس ایشان. ما هم رفتیم. آمیرزا مهدی در آنجا سه ماه بیشتر نماند. بعد از آن به تهران رفت. ایشان در مدرسه سپهسالار درس میگفت.

 بعد از آن، من مشرف شدم به مشهد. در همان سال  آیت‌الله حجت برای زیارت به مشهد آمد. در آنجا من آقای [علامه] طباطبائی را نمیشناختم. دیدم سیدی هست پیش مرحوم آقای حجت میآید و آقای حجت به ایشان خیلی احترام میگذارد. بعداً شناختم که ایشان آقای آسید محمدحسین قاضی طباطبایی است.

من در آنجا نزد "شیخ سیف‌الله ئیسی" بخشی از اشارات و شفا را خواندم. ریاضیات و علم هیئت و نجوم را هم پیش مرحوم آشیخ محمد رضای کلباسی خواندم.

وقتی که برگشتم قم، آقای قاضی طباطبایی [علامه طباطبائی] هم به قم آمد و در همان اتاقی که گفتم در فیضیه می‌آمد و برای من به تنهایی درس فلسفه را شروع کرد.

بعد از آن، امام هم اصولش را توسعه داد و هم درس فقهاش را. در فقه طهارت را درمسجد محمدی

میگفت..

  مسجدی که جنب حرم بود و حالا افتاده در شبستان امام خمینی...

اصول را هم تقریباً دوباره گفت که من باز با ایشان شروع کردم 

دور دوم؟

دور دوم را در آنجا شروع کرد و من درس اصول را میرفتم، از آنجا وقتی که امام درس را تمام میکرد، با هم به درس آیت‌الله بروجردی می‌آمدیم. امام یک خصوصیت و اخلاق خاصی داشت وتا آن آخر که آیت‌الله بروجردی درس داشت، درس ایشان را می‌رفت. آقای داماد هم همین‌طور بود. این یکی از خصوصیات‌های امام «رضوان‌الله علیه» بود.

برای احترام و تقویت جایگاه مرجعیت؟

نه، اینطور بگویید که به اعتبار احیای حوزه. حوزه قم را ایشان می‌خواست احیا شود.

نکات جالبی را اشاره فرمودید. جنابعالی چه سالی به نجف مشرف شدید؟

مثل اینکه سال 1334 بود.

پس شما 10 سال جلوتر از زمانی که امام به نجف آمدند آنجا بودید؟

بله تا "خان نصف"  که بین نجف و کربلاست به استقبال ایشان رفتیم. امام هم در نجف به منزل ما آمدند.

یادتان هست که آن موقع تلقی حوزه نجف در قبال بحث حکومت اسلامی که امام مطرح کرده بودند، چه بود؟

هدف شاه و مخالفین [از تبعید امام به نجف] این بود که امام در آنجا خرد بشود، اما امام درسش را در مسجد ترک‌ها(شیخ انصاری) شروع کرد. درس امام در آنجا خیلی رونق گرفت. شما خودتان می‌دانید.

بله ما هم درس امام می‌رفتیم.

امام در آنجا خیلی ترقی کرده بود.

علاوه بر اینکه جایگاه علمی امام در آنجا شکفته شد، بعد از رحلت آقای حکیم «رحمه اللهعلیه» هم دایره مرجعیت امام از مرزهای ایران گذشت.

نهتنها آن موقع،  حتی قبل از آن.

ولی بحث حکومت اسلامی، در مجموعه حوزهها، مخصوصاً در حوزه نجف بحث جدیدی بود.

 من ندیدم که آقایان درباره این بحث امام در آنجا اشکالی بکنند. خوب گرفته بود.

 یعنی  این ایده امام تلقی به قبول شد؟

همین‌طور است.

 

ویژگیهای خاصی را از حضرت امام فرمودید که برایمان جالب بود.

امام در نجف هر شب خود را ملزم میدید که به زیارت حرم امیرالمؤمنین«ع» برود. در قم هم من امام را این‌طور دیدم. مراجع دیگر مثل او نبودند که  مقید باشند هر صبح و هر شام مشرف بشوند.

نجف که بودیم، بعضی از آقایان مریضالحال یا بیماردل به امام اشکال گرفته بودند...

که چرا می‌روید به حرم؟

وقتی هیچ نقطه ضعفی در کسی نمییابند، ببینید به چه چیزهایی ایراد میگیرند! اشکالی که گرفته بودند این بود که امام هر شب به حرم میرود و این کار حرامی است!

چرا؟

دلیلش این است که چون ایشان هر شب به حرم میرود و آقایان مراجع دیگر نمیروند، این باعث وهن مراجع دیگر میشود، بنابراین این کار امام، کار خلافی است!

من میدانم که آقایان دیگر این تقید را نداشتند. این از خصوصیات امام بود که هر شب به حرم مشرف میشد. در قم هم ایشان را همان‌جور دیدم که هر صبح و شام مشرف می‌شد.

 

این اوج نقطه قوت امام بود. روحیه عبودیت و بندگی و اخلاص و شجاعت و...

 آنچه که مرا به امام  جذب کرده بود، همان اخلاص امام بود...

 

بعد از پیروزی انقلاب حضرتعالی در تبریز تشریف داشتید یا باز در قم بودید؟

در زمان پیروزی انقلاب در قم بودم. در تبریز مرحوم آقای قاضی و آقای مدنی هر دو بودند. بعداً که مرحوم آقای مدنی برگشت به همدان، باز آقای قاضی بود. بعد از آنکه آقای قاضی «رضواناللهعلیه» را به شهادت رساندند، مرحوم آقای مدنی رفتند به تبریز. بعداً که ایشان را به شهادت رساندند، آقای مشکینی رفت به آنجا، بعد از آن بنا شد که من بروم. من رفتم و به امام عرض کردم که من نمی‌توانم اداره کنم. ایشان فرمودند شما می‌توانید اداره کنید و باید بروید و من ملزم شدم و رفتم به تبریز...

بعضی از رفقا می‌گفتند دوتایی نیست که سه تا نشده باشد... دو تا را شهید کردند، حالا نوبت توست!

در آنجا اول وارد که شدم، اولین خطبه‌ای که خواندم و خواستم خودم را معرفی کنم، گفتم من "مسلم" هستم و از طرف "امام" آمدهام!

ولی آنجا کوفه نبود!

مردم هم شعار دادند: "ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند".

 این شعار هم گویا از آن موقع مرسوم شد. آن مردم، مانند اهل کوفه نبودند که امام و مسلم امام را تنها بگذارند...

از نظر مفهومی، نظر جنابعالی راجع به ولایت فقیه چیست؟

من به ولایت فقیه قائل هستم، خودم هم در درس مکاسب انشاءالله  بحث ولایت فقیه را شروع خواهم کرد. اگر ولایت فقیه نباشد، اسلام انسجام پیدا نمیکند.

آشنایی و ارتباط حضرتعالی با مقام معظم رهبری به چه زمانی برمی‌گردد؟

ارتباطم با آقای خامنهای که خدا انشاءالله حفظش کند،... وقتی امام جمعه تبریز بودم، آن روزها شورای سیاستگذاری ائمه جمعه نبود. ائمه جمعه سه نفر را انتخاب کرده بودند و دو نفر هم انتصابی بودند. یک نفر امام جمعه قم که آقای مشکینی بود، یکی هم امام جمعه تهران که آیتالله خامنهای بود. ایشان هم رئیسجمهور بود و هم از طرف امام امام جمعه بود که الان هم امام جمعه اصلی تهران خود ایشان است. سه نفر هم انتخابی بودند، یکی بنده بودم، یکی آقای طاهری، یکی هم آقای خاتمی امام جمعه یزد. 

ما پنج نفر اقلاً در هر ماه یک جلسه داشتیم و راجع به ائمه جمعه کشور صحبت میکردیم. این جلسه در ریاست‌جمهوری در دفتر آقای خامنهای بود. ارتباطم با آقای خامنهای از اینجا شروع شد. ایشان از حیث مواظبت و عبادت، از حیث دعا و چیزهای دیگر، اخلاق خاصی دارند. من تا به حال از آقای خامنه‌ای یک عیبی ندیده‌ام. یک آدم مخلص، پاک به تمام معنا. نعمتی است که خدا داده و باید قدرش را بدانیم.

من آقای خامنهای را نعمت می‌دانم. مردم هم باید این را بدانند. شما خودتان می‌دانید، من هم می‌دانم که اگر آقای خامنهای نبود و کس دیگری بود، وضع ما این‌طور نبود. ایشان یک نعمت الهی است. ما باید قدرش را بدانیم.

آقای خامنهای خصوصیت‌هایی دارد که مردم باید بدانند و توجه کنند. همیشه بالای سرش عکس امام است. این خصوصیت خاصی است. ایشان اصلاً خودش را در مقابل امام هیچی نمی‌بیند. آیت‌الله خامنه‌ای دارد اثبات می‌کند که راه امام را زنده نگاه داشته است.

 

جریاناتی که در دوره بعد از رحلت امام اتفاق افتاد، مشابه بعد از رحلت پیامبر اکرم«ص» که دوره سختی برای حضرت امیر«ع» بود، شاید خیلی سختتر از سختیهای زمان پیامبر«ص» بود...

قطعاً همین‌طور بود. جای شبهه‌ای نیست.

 

در دوران پس از رحلت حضرت امام و رهبری مقام معظم رهبری، سختیها و دشواریها و غربتها و گاهی غرضورزیها و کینهورزیها را شاهد بودیم که یکی از جلوههای آن فتنه سال 88 بود و تحرکی که بعضیها کردند و همراه با آنها بهاییها، سلطنتطلبها، اسرائیل، امریکا و همه عناصر ضدانقلاب با این جریانات همسو شدند در تقابل با نظام؛ تمرکز آنها هم روی تقابل با ولایت فقیه و ولیفقیه بود.

در فتنه 88 حقیقت مطلب این است که دشمنان اسلام خیلی سرمایه گذاری کردند و شرایط بسیار سختی را به وجود آوردند. اما خدا حفظ کرد و نقش ولایت فقیه و رهبری به خوبی ثابت شد..

در پایان سخن، حضرتعالی برای اینکه انقلاب و ملت و امام و امت راه سلامت را برای موفقیت بیشتر طی کند، چه توصیههایی میفرمایید؟

شما این را ملاحظه بفرمایید. من عقیده‌ام این است که امریکا و اسرائیل اگر اختلاف در جایی نباشد، نمی‌توانند حمله کنند. اینها به عراق چطور حمله کردند. اگر در عراق اختلاف نبود، نمی‌توانستند حمله کنند. الان به افغانستان حمله کرده‌اند. در افغانستان اختلاف را خودشان دارند ایجاد میکنند. این طالبانی را که میگویند، چه کسی درست کرد؟

ساخته و پرداخته خودشان است.

القاعده را چه کسی تأسیس کرد؟ خود اینها. در ایران تا  زمانی که وحدت که متکی به رهبر انقلاب است، حفظ بشود، ما از هیچ  چیز ترسی نداریم بحول قوه الهی. همه علما باید متوجه به این معنا باشند که این وحدت را حفظ کنند. حفظ وحدت با چه چیزی میسر است؟ با وحدت حول رهبری. این توصیه من است.

جزاکم الله خیرا. به شما خیلی زحمت دادیم...

همه شما را به خدا میسپارم. آقای خامنهای را هم به خدا میسپارم. انشاءالله این نعمت را خداوند بر ما مستدام بدارد.

انشاءالله. از حضرتعالی هم بسیار متشکریم.

 

سوتیترها :

*نماز جماعت امام همیشگی و دائمی بود... نماز ظهر و عصر را با آقای [سید احمد] زنجانی در مدرسه فیضیه میخواند... موقعی که آقای زنجانی نمیآمد، خود امام می‌خواند. به اعتبار اینکه امام فلسفه درس داده بود، بعضی از آقایان مهرهایشان را برمی‌داشتند و میرفتند و پشت سر ایشان نماز نمی‌خواندند، ولی بعداً آنها هم گرویده بودند

 *امام یک روز در درس فلسفه‌اش فرمود درس فردا را بنویسید و بدهید به من اگر زیر نامه‌ کسی نوشتم نیا، دیگر به درس من نیاید، من بدانم و خودش، کس دیگر متوجه نشود. لهذا من هم نوشتم

 

*امام در روزهای پنجشنبه در زیر همان کتابخانه فیضیه درس اخلاق  داشت. فقط هم طلبهها نمی‌آمدند، بازاری‌ها و دانشگاهی‌ها هم می‌آمدند، ولی درس اخلاق  امام طوری بود که  انسان یک روز که به درس اخلاق ایشان میرفت، دیگر تا آخر هفته آدم بود

 

* هدف شاه و مخالفین [از تبعید امام به نجف] این بود که امام در آنجا خرد بشود، اما امام درسش را در مسجد ترک‌ها(شیخ انصاری) شروع کرد. درس امام در آنجا خیلی رونق گرفت. امام در آنجا خیلی ترقی کرد.

 

*بعد از آنکه آقای قاضی را به شهادت رساندند، مرحوم آقای مدنی رفتند به تبریز. بعداً که ایشان را به شهادت رساندند، آقای مشکینی رفت به آنجا، بعد از آن بنا شد که من بروم... بعضی از رفقا می‌گفتند دوتایی نیست که سه تا نشده باشد... دو تا را شهید کردند، حالا نوبت توست!

 

*من تا به حال از آقای خامنه‌ای عیبی ندیده‌ام. یک آدم مخلص، پاک به تمام معنا. نعمتی است که خدا داده و باید قدرش را بدانیم.من آقای خامنهای را نعمت می‌دانم. مردم هم باید این را بدانند. شما خودتان می‌دانید، من هم می‌دانم که اگر آقای خامنهای نبود و کس دیگری بود، وضع ما این‌طور نبود. ایشان یک نعمت الهی است.

 

* در ایران تا وحدت که متکی به رهبر انقلاب است، حفظ بشود، ما از هیچ  چیز ترسی نداریم بحول قوه الهی. همه علما باید متوجه به این معنا باشند که این وحدت را حفظ کنند. حفظ وحدت با چه چیزی میسر است؟ با وحدت حول رهبری. این توصیه من است.