خاطراتى سبز از یاد شهیدان‏


حکم ادب‏
وقتى دیدم حاج هوشنگ ورمقانى - فرمانده محور عملیاتى - پا برهنه در منطقه رفت و آمد مى‏کند، تعجب کردم. یک روز یکى از دوستان نزدیکش از ایشان پرسید: راستى چرا پا برهنه در محور رفت و آمد مى‏کنید؟
چهره حاجى دگرگون شد. نگاهى به محور که هنگام غروب بود انداخت. گفت: این محور، جایى است که شهداى عزیزى از آن عروج کرده‏اند. از ادب به دور است با کفش در این مکان مقدّس راه بروم.(1) مقام مادر در نگاه شهید
فرزندم هرگاه به مرخصى مى‏آمد، به پایم افتاده، مى‏گفت: مادر، تو را به خدا اجازه بده زیر پاهایت را ببوسم.
راضى نمى‏شدم اما ایشان هر طور بود کف پاهایم را مى‏بوسید و مى‏گفت: با این کار خستگى از تنم بیرون مى‏رود.
آخرین بار که به دیدنم آمد، رفتارش با دفعه‏هاى قبل فرق داشت. او قبل از خداحافظى چفیه‏اش را به من داد. گفت: مادر، فکر مى‏کنم این آخرین بارى باشد که زیر پاهایت را مى‏بوسم.
حاجى که به شهادت رسید، براى دیدن پیکر پاکش حرکت کردم. دیدم به خواب آرامى فرو رفته است. قبل از بوسیدن چهره مهربانش، زانو زدم و کف پاهایش را بوسه زدم.(2) کیفر عرب بودن‏
بعد از اسارت ما را به شهر العماره در ساختمانى شبیه مدرسه بردند. در بین ما پیرمردى عرب زبان بود که داوطلبانه به جبهه آمده بود. وقتى عراقى‏ها فهمیدند او عرب است، بسیار عصبانى شده، او را وسط حیاط آوردند و لختش نمودند. و آب سرد روى بدنش ریختند و با کابل به جانش افتادند. مى‏گفتند: بگو مرا به زور فرستاده‏اند.(3) شکنجه با پنکه‏
تنبیهات و شکنجه‏هاى بدنى در عراق بسیار وحشیانه بود. به عنوان نمونه دستها را از پشت مى‏بستند و پاهاى فرد را به پنکه سقفى متصل مى‏ساختند و بعد پنکه را روشن مى‏کردند. و در حالى که پنکه مى‏چرخید، فرد را مى‏زدند.(4) با زبان روزه‏
بچه‏هاى رزمنده در پاسگاه زید بیش از سه ماه در آن هواى گرم و سوزان خوزستان در خط مقدم سنگر به سر مى‏بردند. بسیارى از آن بسیجى‏هاى نوجوان از فرمانده خود اجازه گرفته بودند تا قصد اقامت ده روز کنند و بتوانند از حال و هواى ماه مبارک رمضان بهره ببرند. بعضى از آن عزیزان با زبان روزه بر سر سفره الهى حاضر شده، رداى شهادت به تن کردند.(5) یک ران مرغ و ده نفر
هنگامى که خبر بازگشت به ایران را از عراق شنیدیم، از خوشحالى در پوست خود نمى‏گنجیدیم. به هر ترتیب ما را به بغداد بردند و سپس به مرز خسروى آوردند ولى اصلاً غذایى به ما ندادند. با خود گفتیم شاید آنجا به ما غذایى بدهند تا با خاطره‏اى خوش از آنها جدا شویم ولى چیزى به ما ندادند. بعد از چند ساعت معطلى تحویل نیروهاى جمهورى اسلامى شدیم. در اسلام آباد براى ما غذا آوردند که برنج و مرغ بود. پرسیدیم این براى چند نفر است؟ گفتند: براى یک نفر، چه طور مگر؟ جواب دادیم: زیرا ما در عراق اگر قرار بود مرغ بدهند، یک ران مرغ را براى ده نفر مى‏دادند.
آنها از شنیدن گفته ما متأثر شدند.(6) این عراقى را بکشید
در جریان عملیات بیت المقدس، استادیوم تختى اهواز به نقاهتگاه رزمندگان موج گرفته تبدیل شده بود. و جمعى از خواهران بسیجى به پرستارى از آنها مشغول بودند. یکى از برادران موجى هرگاه من را مى‏دید، فریاد زده، بانگرانى مى‏گفت:"این عراقى است، او را بکشید" سپس با دست خالى حالت شلیک اسلحه مى‏گرفت و رگبار مى‏زد و حمله مى‏نمود. یک روز با کارد میوه خورى دنبالم افتاد و من از ترس به اتاق تدارکات رفتم. آن قدر در زد که همه وحشت زده و مضطرب شدند. مى‏گفت: باید این عراقى را بکشم.(7) چشم دل مى‏خواهد
در بخشى از مصاحبه شهید محمود بانى آمده است: جبهه پر از امدادهاى غیبى است. چشم دل مى‏خواهد تا آن را ببیند. در یکى از عملیات‏ها، من و یکى از دوستان با هم بودیم. او شهید شد و من مجروح. تیرى مستقیم به طرفم آمد، سرخى آن را به چشم مى‏دیدم اما به من برخورد نکرد. آنجا فهمیدم من لیاقت شهادت پیدا نکرده‏ام.(8) یک فداکارى عظیم‏
سردار شهید سید داود علوى - جانشین فرماندهى گردان تخریب لشکر عاشورا - از نخستین اعزام خود به جبهه چنین گوید: درس که مى‏خواندم، دلم در جبهه و پیش رزمنده‏ها بود... پدر و مادرم بى خبر از آنچه در دلم مى‏گذشت، آرزو داشتند که در کنکور، رتبه خوبى کسب کنم و وارد دانشگاه بشوم. به همین جهت خیلى مرا براى درس خواندن تشویق مى‏کردند... و چه قول‏هایى که برایم مى‏دادند، اما من حال و هواى دیگرى داشتم. براى این که پدر و مادرم را از خود راضى کرده باشم، در کنکور سراسرى شرکت کردم...نگاهى به اوراق امتحانى کردم. جواب اغلب سؤالات را به خوبى مى‏دانستم. با خود گفتم: سید، اگر از کنکور قبول شوى، به این زودى‏ها نمى‏توانى جبهه بروى. از طرفى حضرت امام فرموده است که امروز حضور جوانان در جبهه‏ها برهمه چیز ارجحیت دارد. بالأخره تصمیم خود را گرفته، جواب سؤالات را اشتباه زدم. وقتى اسامى پذیرفته شدگان کنکور اعلام شد، نام من در میان آنها نبود. و پدر و مادرم با آگاهى از این موضوع راضى شدند جبهه بروم...(9) او را ببرید
در عملیات والفجر یک فرمانده مهندسى رزمى لشکر عاشورا اصرار داشت خودروهاى جا مانده در منطقه را عقب ببرد. براى این منظور سه نفر از بچه‏ها را همراه برد و موفق شد لودر و بولدوزر باقى مانده را توسط دو نفر عقب ببرد. هوا تاریک و منطقه در دید دشمن بود. ناگهان یک خودرو به ماشین حامل فرمانده خورد و او و راننده‏اش مجروح شدند. بعد از مدتى آمبولانسى از راه رسید و چون فقط به اندازه یک نفر جا داشت، مى‏خواست فرمانده را با خود ببرد اما یوسف نساجى متین - یعنى همان فرمانده مهندسى رزمى - نپذیرفته، با اشاره به راننده‏اش گفت: «او را ببرید.» هرچه اصرار کردند قبول نکرد. آمبولانس، راننده را با خود برد و فرمانده با آن حال وخیم پیاده راهى اورژانس شد.(10) یک روز سخت از اسارت‏
نزدیک غروب یکى از روزهاى سخت اسارت فریاد برادران را شنیده، متوجه شدیم به دستور فرمانده اردوگاه روى پاهاى سه تن از اسراى ما گازوئیل ریخته، آنها را به آتش کشیده‏اند. بعداً معلوم شد علت آن رویکرد سفّاکانه این بوده که برادران ما قطراتى از گازوئیل را که از منبع مخصوص موتور برق روى زمین مى‏ریخته، جمع کرده بودند تا با آن آسایشگاه را گرم کنند ولى زندان‏بان ما پیش از بهره‏بردارى از کار برادرها اطلاع پیدا کرده بودند.(11) شقاوت دشمن‏
زمانى به عنوان گشت و اسکورت در کردستان انجام وظیفه مى‏کردم که با خبر شدم برادر مجید انصارى - که در حال تردد با خودرو بوده - در جاده به کمین دشمن افتاده است. وقتى به محل، اعزام شدیم، درگیرى به پایان رسیده او را به بیمارستان برده بودند. در بیمارستان متوجه شدیم، ضد انقلاب سر برادر مجید را از دو طرف شکافته و با کشیدن موهاى بلندش تلاش داشتند پوست سرش را جدا سازند. و چون رمقى در بدنش باقى نمانده بود، او را کنار جاده رها ساخته بودند.(12) پروانه‏هاى سوخته‏
زمانى که در کردستان خدمت مى‏کردیم، هر روز در حین عبور از جاده‏هاى پر پیچ و خم آن منطقه شاهد جنایت‏هاى دموکرات و کومله بودیم. در یکى از گشت‏ها که از گردنه‏اى عبور کردیم، بوى لاستیک سوخته به مشام مى‏رسید. جلوتر که رفتیم، مشاهده کردیم دو تن از پاسداران در کمین دشمن به شهادت رسیده‏اند. آن جنایتکاران پیکر آن دو عزیز را در کنار لاستیک‏هاى خودرو قرار داده و با ریختن بنزین روى لاستیک‏ها پیکر آنان را به آتش کشیده بودند.(13) حماسه آن نوجوان‏
دستهاى ما را بسته بودند و ما را مى‏بردند. در مقر عراقى‏ها پشت جبهه، 14، 15 افسر و درجه دار نشسته بودند. اسیر 14 ساله بین ما بود. او را صدا زدند و به تمسخرش پرداختند. او زیر لب زمزمه‏اى کرده، ناگهان فریاد زد، لبیک یا حسین، لبیک یا خمینى.
نارنجکى را که زیر پیراهنش مخفى کرده بود، در آورد و خود را میان افسرها و درجه دارها انداخت.
خودش شهید شد و بیشتر آن سفاکان را کشت.(14) پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. راوى: هادى مخدوى، ر.ک: آرزوى وصال، ص 30 و 40 (ابوالفضل طاهرخانى، شاهد، تهران، اول، 81). 2. راوى: مادر سردار شهید هوشنگ ورمقانى، ر.ک: آرزوى وصال، ص 57 و 58 (طاهرخانى، شاهد، تهران، اول 81). 3. راوى: آزاده بهنام طاهرى، ر.ک: بشنو از دل، ص 30 (معاونت تبلیغات و انتشارات نمایندگى ولى فقیه در نیروى زمینى، بازنویسى و تدوین: شاه رضایى، تهران، اول: 71). 4. راوى: محمد رضا خدا دادى، ر.ک: بشنو از دل، ص 65 و 66. 5. ر.ک: معبر(شهریور 86)، ص 6. 6. راوى: آزاده محمود اتابک، ر.ک: بشنو از دل، ص 151 و 152. 7. راوى: فاطمه عباسى، ر.ک: هم پاى مردان خطر، ص 140. 8. ر.ک: گل‏هاى عاشورایى، ج 2، ص 126 و 127 و 131. ظاهراً بخشى از روایت فوق زبان حال سید داود علوى است. 9. ر.ک: حدیث شهود، ص 102 (میرسید، زمزم هدایت، قم، اول، 85). 10. ر.ک: گل‏هاى عاشورایى، ج 2، ص 204. 11. راوى: خواهر آزاده خدیجه میرشکار، ر.ک: هم پاى مردان خطر، ص 45(زرکى، قیام، قم، اول، 83). 12. اصغر نصر، ر.ک: قاف عشق، ص 83. 13. ر.ک: قاف عشق، ص 93. 14. راوى: آزاده وحید خلیلى، ر.ک: شهداى غریب، ص 181. 15. ر.ک: شهداى غریب، ص 83. 16. ر.ک: همان مأخذ، ص 132. 17. راوى: یکى از یاران شهید محسن دهقان پور، ر.ک: روایت عشق (کرامات و خاطراتى از شهداى استان یزد)، ص 42 - 40.