خدامحورى در ادبیات امام خمینى


مقدمه‏
در صدد این نیستیم که ادبیات امام را در قالب گفتار و نوشتار تقسیم نماییم و بگوییم که امام بلندترین مطالب عرفان و اخلاق و سیاست را در قالب محاوره، به زبان ساده بیان مى‏کرد و در نوشتار، شعرى زیبا و نثرى عالى مى‏نوشت، و همچنین بر آن نیستیم، که بگوییم نثر امام به سه دسته ذیل تقسیم مى‏گردد:
الف: نثر مرسل: کتاب چهل حدیث، آداب الصلاة.
ب: نثر مصنوع: نامه عرفانى به حاج احمد آقا و به خانم فاطمه طباطبایى.
ج: نثر محاوره: کتاب کشف الاسرار، تفسیر سوره حمد، وصیت نامه الهى سیاسى.
و همچنین در صدد این نیستیم که بگوییم اشعار امام در قالبهاى شعرى چون: الف: مسمط مخمس‏
مژده فروردین زنو بنمود گیتى را مسخّر
جیشش از مغرب بگرفت تا مشرق سراسر
رایتش افراشت پرچم زین مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وى در خدمتش گردون مقرّر
بر جهان و هرچه اندر اوست یکسر حکمران شد(1) ب: قصیده‏
اى ازلیت به تربت تو مخمّر
وى ابدیت به طلعت تو مقرّر
آیت رحمت زجلوه تو هویدا
رایت قدرت در آستین تو مضمر(2) ج: ترجیع بند
اى نقطه عطف راز هستى‏
برگیر زدوست جام مستى(3)

و یا اینکه اشعارش را در بیش از 60 غزل، 30 قطعه و قریب 80 رباعى بیاوریم، بلکه مى‏خواهیم منشأ ادبیات امام را، که از منابع دینى و فرهنگى، دینى سرچشمه مى‏گیرد و غابت گرایانه از اویى و به سوى اویى است را در دوران تحصیلش تا به عرفان راه یافتن و به وصال رسیدن و به وصال یار نائل شدن و بازگشت من الحق الى الخلق بالحق و در یک کلام، خدامحورى در ادبیات امام را در سه دوره تبیین کنیم.
الف: دوران تحصیل (کودکى، نوجوانى و میان سالى)
ب: دوران مبارزات سیاسى (انقلاب اسلامى)
ج: دوران حاکمیت (جمهورى اسلامى) ادبیات در یک نگاه‏
فرق ادبیات با زبان محاوره در این است که انسان در محاوره حرفهایش را با زبان ساده بیان مى‏کند، کتاب را بیار، دفتر را ببر، بشین، پاشو، بیا، برو؛ ولى ادبیات هنر بیان نیات، در قالبى زیبا، همراه با احساس و عاطفه است که داراى قدرت نفوذ و محرک اندیشه و احساس مى‏باشد، لذا با کمک استعاره، تشبیه، مجاز و کنایه، کلام آرایش داده مى‏شود تا تأثیر عمیقى برجا بگذارد.
هر اثر ادبى محدود و محصور به اعتقادات، جهان بینى، تربیت فرهنگى و اندیشه صاحب اثر است. اگر خالق اثر داراى اعتقادى والا باشد، اثر برجا مانده‏اش، طبعاً والاست، ولى اگر صاحب اثر از عقیده و تربیت فرهنگى پست و مبتذل برخوردار باشد، اثرش نیز پست و مبتذل خواهد بود؛(4) «از کوزه همان برون طراود که در اوست».
با این نگاه، آثار ادبى با توجه به اهداف و غایت، به سه قسم خودخواه، دیگرخواه، خدا خواه تقسیم مى‏شود.(5) الف: ادبیات خودخواه‏
عده‏اى عقیده دارند که هدف و غایت ادبیات، خود ادبیات است و زیبایى پایه و اساس ادبیات است، اگر ادبیات را در خدمت اجتماع قرار بدهیم، از ادبیات منفعت خواسته‏ایم، در صورتى که نباید از ادبیات منفعت خواست، زیبایى باید براى زیبایى باشد؛ با این عقیده هر گونه مسئولیتى از دوش ادبیات و ادیب برداشته شده است و زمینه براى محصور کردن ادبیات به خود فردى «اصالت خود» و خود بزرگتر «اصالت دربار» فراهم مى‏شود و سیر پرواز ادبیات به شراب و کباب و رباب ختم مى‏شود،ارزشش به حد تحفه و صله تنزّل مى‏کند.
کاندرین مدت که بودستم زدیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب(6)
با این اندیشه ادبیات در مذبح فرد ذبح مى‏شود، همچنانکه در مذبح حاکمان ذبح مى‏شد.
پیروز شه عادل منصور معظم‏
کز عدل بناکرد دگر بار جهان را
آن شاه سبک حمله که در کفه جودش‏
بى وزن کند رغبت او حمل گران را(7)

باید ادبیات را از این مذبح شراب و کباب و رباب بیرون کشید تا زنده و با طراوات بماند و به اجتماع طراوت ببخشد. ب: ادبیات دیگرخواه‏
وقتى ادبیات، در کنار دیگر وسایل مورد نیاز ادیب دانشمند، براى خلق اثر محرک و با طراوت قرار گرفت، شانه ادبیات و ادیب مانند دیگر علوم و دانشمندش زیر بار مسئولیت مى‏رود و ادبیات، دیگر خواه مى‏گردد؛ در این بخش عده‏اى عقیده دارند که هدف و غایت ادبیات، هدایت اجتماع به سوى ترقى در قالب زیباى ادبى است.
هنوزم زخردى به خاطر درست‏
که در لانه ماکیان برده دست‏
به منقارم آن سان به سختى گزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدرخنده بر گریه‏ام زد که هان‏
وطن دارى‏آموز از ماکیان(8)

در ادبیات دیگرخواه، همیشه بین اجتماع و ادیب داد و ستد جریان داشته است، هر کدام که برترى داشت، بر دیگرى تأثیر گذاشته و در آن اثراتى پدیدآورده است، گاهى تحولات اجتماعى برترى یافته موجبات ایجاد مکاتب ادبى گردید و گاهى ادیب برترى یافته و موجب تحرک و تحول ادبیات و انقلاب ادبى گردید؛ هرچند که گاهى قدرت حاکم بنام اجتماع بر ادبیات و ادیب برترى مى‏یابد و ادیب را وادار به عزلت نشینى و ادبیات را وادار به انحطاط مى‏کند و دور منفى ادبیات را بوجود مى‏آورد، ولى در مجموع ادبیات دیگرخواه موجب تحرک و تحول اجتماع مى‏شود. ج: ادبیات خداخواه
هرچند که ادبیات دیگرخواه مى‏تواند افراد اندیشمند را تا حدودى اغناء کند ولى همیشه افرادى هستند که بالاتر از اجتماع مى‏اندیشند، آنها خداپرستانى هستند که اجتماع را در خدمت پیشرفت بشرى مى‏دانند، هرچند که عدّه‏اى در این مسیر غرق در تصوف شدند و اجتماع را از یاد برده‏اند.
بشنو از من این جهان هیچ است هیچ‏
هرچه هست اندر زمین و آسمان هیچ است هیچ‏
غیر آن یکتاى بى‏همتاى زاندیشه برون‏
هرچه در قیدش تو هستى، وارهان هیچ است هیچ‏
پیچ در پیچست این دنیا و پیچ و مهره‏اش‏
(ناهج) اندر گردش کون و مکان هیچ است هیچ(9)
ولى عده‏اى از خداپرستان هستند که براى رسیدن به هدف نهائى خلقت انسان دنیا را وسیله قرار دادند، اینها در صدد ایجاد اجتماعى عالى هستند تا در آن به مرتبه اعلاى انسانیت برسند، و خداوند اینها را در قرآنش امت وسط خواند.(10)
جز سر کوى تو اى دوست ندارم جائى‏
در سرم نیست بجز خاک درت سودائى(11)

در این ادبیات ادیب بار مسئولیت خلیفة اللهى را براى ترقى بشریت بر دوش دارد و دستورات دین را مجموعه‏اى از حقیقت مى‏داند و سعى دارد زیبایى حقیقت دین را در قالب ادبیات زیبا ارائه نماید.
با عنایت و حفظ این مطالب مى‏توان گفت که ادبیات امام خمینى در دسته سوم «ادبیات خداخواه» قرار مى‏گیرد.
دیده‏اى نیست نبیند رخ زیباى تو را
نیست گوشى که همى نشنود آواى تورا
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار
بدو عالم ندهم روى دل آراى تورا
هیچ دستى نشود جز برخوان تو دراز
کس نجوید بجهان جز اثر پاى تورا
همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست‏
کور دل آنکه نیابد بجهان جاى تورا(12) الف: ادبیات خدامحورى امام خمینى در دوران تحصیل (قبل از مبارزات)
امام خمینى داراى جهان بینى اشراقى و شهودى است، هستى‏شناسى او، هستى‏شناسى عاشقانه و از سر شیدایى است که از هفت سالگى با آموختن قرآن شروع شد و با تعلیم خط و منطق و بیان و بدیع و عروض و قوافى در خمین و اراک و قم ادامه یافت.
قم بدکى نیست از براى محصل‏
سنگگ نرم و کباب اگر بگذارد
حوزه علمیّه دایر است ولیکن‏
خان فرنگى مآب اگر بگذارد(13)
و براى رسیدن به مقصد، فقه و اصول و تفسیر و حدیث و فلسفه را تعلیم دید و متعلمانه به خدمت گرفت.
اى حضرت صاحب زمان اى پادشاه انس و جان‏
لطفى نما بر شیعیان تأیید کن دین مبین‏
توفیق تحصیلم عطا فرما و زهد بى‏ریا
تا گردم از لطف خدا از عالَمین عاملین(14)
و براى همه خوانده‏ها و دانسته هایش، سرود:
در مدرس فقیه به جز قیل و قال نیست‏
در دادگاه، هیچ از او داستان نبود
در محضر ادیب شدم، بلکه یابمش‏
دیدم کلام جز زمعانى بیان نبود(15)
امام خمینى به خوبى دریافته بود که آنچه فهم هستى و درک محضر هستى را فراهم مى‏کند علم نیست.
در حلقه درویش ندیدیم صفائى‏
در صومعه از او نشنیدیم ندائى‏
در مدرسه از دوست نخواندیم کتابى‏
در مأذنه از یار ندیدیم صدائى‏
در جمع کتب هیچ حجابى ندریدیم‏
در درس صحف راه نبردیم بجائى(16)
امام علم را حجاب نورى که با آن راز هستى گشوده نمى‏شود، مى‏دانست:
در بر دل شدگان علم حجاب است حجاب‏
از حجاب آنکه برون رفت بحق جاهل بود
عاشق از شوق بدریاى فنا غوطه وراست‏
بى خبر آنکه به ظلمتکده ساحل بود(17)
و براى همه مسیر طى شده علمى‏اش نوشت: در جوانى سرگرم به مفاهیم و اصطلاحات پرزرق و برق شدم که نه از آنها جمعیتى حاصل شد و نه حال، اسفار اربعه با طول و عرضش، از سفر به سوى دوست بازم داشت.(18)
اسفار و شفاء ابن سینا نگشود
با آن همه جرّ و بحثها مشکل ما(19)
نه از فتوحات فتحى حاصل شد و نه از فصوص الحکم، حکمتى دست داد، تا چه رسد به غیر آنها که خود داستان غمگین دارد.(20)
از فتوحاتم نشد فتحى و از مصباح نورى‏
هرچه خواهم در درون جامه آن دلفریب است(21)
امام خمینى براى رسیدن به وصال یار دائم در تکاپو بود:
از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلى نشد
کى مى‏توان رسید به دریا از این سراب‏
هرچه فرا گرفتم و هرچه ورق زدم‏
چیزى نبود غیر حجابى پس حجاب(22)
تا اینکه با عارف کامل آیت اللّه شاه آبادى آشنا شد.
دست من گیر از این خرقه سالوس رهان‏
که در این خرقه بجز جایگه جاهل نیست(23)
با اصرار امام خمینى، آیت اللّه شاه آبادى او را پذیرفت.
الا یا ایها الساقى زمى پرساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هواى ننگ و نامم را
از آن مى‏ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد زهستى هسته نیرنگ و دامم را
از آن مى‏ده که جانم را زقید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را(24)
رابطه بین شاه آبادى و امام خمینى، رابطه استاد و شاگردى صرف نبود، بلکه رابطه‏شان مراد و مریدى بود، عشق دو طرفه نسبت به هم داشتند که آیت اللّه شاه آبادى در هر شرایطى امام را به حضور مى‏پذیرفت(25) و امام خمینى چنان به او عشق مى‏ورزید که بعد از نامش روحى له الفداء بکار مى‏برد،(26) و کلاسشان، کلاس تعلیم و تعلم متعارف نبود، بلکه جنبه اشراقى داشت، عرفان عملى همراه با استاد بود.
کاش روزى بسر کوى تو ام منزل بود
که در آن شادى و اندوه مراد دل بود
تا اینکه رسید به:
چون به عشق آمدم از حوزه عرفان دیدم‏
آنچه خواندیم و شنیدیم همه باطل بود(27)
امام خمینى حوزه عرفان را صوفیانه طى نکردند، بلکه تمام علوم آموخته‏اش را به خدمت گرفت، شریعت و طریقت و حقیقت را که در طول تاریخ جدا از هم مطرح شده بود را یکجا جمع نمود، او وصال سالک را در با هم بودن این سه مى‏دانست و خودشان در اوج وصال، شدیداً به آداب و ظواهر شریعت پایبند بوده(28) و به قله سعادت انسانیت یعنى جامعیت براى ظهور صوراسماء الهیه و محلى براى تجلى اسماء الهى شد و خلیفة اللهى گردید که خداوند فرمود: «انى جاعل فى الارض خلیفة».(29)
این آئینه تمام نماى انسان کامل، در اوج وصال به ملائک تناز زیر پایش مى‏گوید:
قدسیان را نرسد تا که به ما فخر کنند
قصه علّم الاسما به زبان است هنوز(30)
این واصل حقیقت با دامن دامن عطر وصال به میان خلق برگشت که تاریخ با آن سنگینى‏اش را تکان داد. ب: ادبیات خدامحورى امام خمینى در دوران مبارزات (انقلاب)
امام خمینى در سال 1341 دست به سفر من الحق الى الخلق بالحق زد و خود آن ایام را چنین ترسیم مى‏کند: سال 41 سال شروع انقلاب اسلامى و مبارزه روحانیت اصیل در مرگ آباد تحجر و تقدس مآبى چه ظلم‏ها بر عدّه‏اى روحانى پاکباخته رفت، چه ناله‏هاى دردمندانه کردند و چه خون دلها خوردند.(31)
امام خمینى، زمانى بین خلق برگشت که متدینین به امید حفظ دین و سیاسیون به امید رسیدن به دنیا، بین دین و سیاست خط حایل ممتدى کشیده بودند که هیچ کس حق عبور از آن را نداشت، و اگر کسى تفکر عبور از آن را مى‏کرد، دو گروه پایمالش مى‏کردند.
در این جوّ امام خمینى به روحانیون نوشت: هان اى روحانیون اسلامى، اى علماى ربانى، اى دانشمندان دیندار، اى گویندگان آیین دوست، اى دینداران خداخواه، اى خداخواهان حق پرست، اى حق پرستان شرافتمند، اى شرافتمندان وطن خواه، اى وطن خواهان با ناموس، موعظت خداى جهان را بخوانید و یگانه راه اصلاحى را که پیشنهاد فرمود بپذیرید و ترک نفعهاى شخصى کرده تا به همه سعادتهاى دو جهان نایل شوید و با زندگانى شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شوید، إن للّه فى ایام دهرکم نفحات ألافتعر ضوالها.(32)
و هنگامى که رژیم پهلوى دست به حبس و اعدام انقلابیون زد، امام خمینى براى انقلابیون نوشت: شما روحانیون حقایق را به مردم بگویید که چه نقشه‏اى بر علیه اسلام و استقلال مملکت دارند، تا مردم صفوف خود را فشرده‏تر کنند، مردم زنده‏اى باشند در برابر حوادثى که پیش مى‏آید، استقامت داشته باشید و از آنهایى که خداوند فرمود: إن الذین قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ألّاتخافوا و لاتحزنوا وابشروا بالجنة التى کنتم توعدون؛خداوند ملائکه را بر شما فرو مى‏فرستد و قلبتان را آرامش مى‏بخشد که از کشته شدن و اعدام شدن نگران نشوید، جایگاه ابدى شما بهشت عدن است که خداوند به متقین وعده داده است.(33)
فقر، فخر است اگر فارغ از عالم باشد
آنکه از خویش گذر کرد، چه‏اش غم باشد؟(34)
این نوشتار امام خمینى براى خلق اثر ادبى نیست، بلکه براى حقایق دستورات الهى در جامعه بشرى است و از سرسوز و ایمان راسخ و اعتقاد قلبى اوست، چنان ایمانى که در جواب شهید سعیدى که گفته بود، بنظرم از این به بعد شما در مبارزاتتان یاران کمترى خواهید داشت، فرمود: آقاى سعیدى چه مى‏گوید؟! به خدا قسم اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند من چون این راه را حق یافتم از پاى نخواهم نشست.(35)
امام خمینى چنان غرق در ایمان شده بود که مبدل به اسلام مجسم شد، و شهید سید محمد باقر صدر مى‏گفت: در خمینى ذوب شوید چنانکه او در اسلام ذوب شده است.(36)
امام خمینى غرق در خدا بود و لذا همه چیز براى او عادى بود، حتى شهادت پسرش آقا مصطفى، که گفت: اینطور قضایا خیلى مهم نیست، پیش مى‏آید. براى همه مردم پیش مى‏آید، خداوند تبارک و تعالى الطافى دارد ظاهر و الطاف خفیه، ما از الطاف خفیه‏اى که خداوند نسبت به عبادش دارد و انّه لطیف على عباده، اطلاع نداریم که جزع و فزع مى‏کنیم والا در اینطور چیزهایى که جزئى است و مهم نیست اینقدر بى‏طاقت نبودیم، مى‏فهمیدیم که یک مصالحى در کار است، یک الطافى در کار است، یک تربیتهایى در کار است.(37)
غم مخور ایام هجران رو به پایان مى‏رود
این خمارى از سرما مى‏گساران مى‏رود
پرده را از روى ماه خویش بالا مى‏زند
غمزه را سر مى‏دهد غم از دل و جان مى‏رود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا مى‏شود
زاغ با صد شرمسارى از گلستان مى‏رود
محفل از نور رخ او نور افشان مى‏شود
هرچه غیر ذکر یار از یاد رندان مى‏رود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان مى‏رود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش مى‏رسد ایام هجران مى‏رود(38) ج: ادبیات خدامحورى امام خمینى در دوران حاکمیت‏
در زمانى که زهد، گریز کامل از دنیا و توجه محض به آخرت تعبیر مى‏شد و حکومت گریز کامل از آخرت و توجه محض به دنیا بود، بدترین افراد در رأس هرم حکومت قرار داشتند و از پست‏ترین جنایات باکى نداشتند و بهترین‏هاى جامعه در کنج دیر و صومعه، خانقا و کلیسا و مسجد عزلت گزیده بودند، امام خمینى با افکار روشن و والاى خود، تار و پود زهد مذموم و منفى را از هم گسست و بدآموزیهاى زهد صوفیانه را کنار زد و اوج زهد و تقوا و پارسایى و توجه کامل به آخرت، توجه به دنیا را براى پیاده کردن حکومت حق و اجراى عدالت ضرورى دانست و خود به این امر اقدام نمود و حکومت تشکیل داد.
جمهورى ما نشانگر اسلام است‏
افکار پلید فتنه جویان خام است(39)
و زمانى که رأس هرم حکومت قرار داشت و تکیه‏گاه همه مسئولین نظام بود، در آن کوران مسائل حکومتى که همه را غرق کرده بود، امام خمینى سوز عشقى مى‏سرود که انسان خیال مى‏کند او در وسط گلستان نشسته و فارغ از همه هیاهوى سیاسى و اجتماعى و مسائل زندگى است و کارى جز سرودن شعر ندارد.
فرهادم و سوز عشق شیرین دارم‏
امید لقاء یار دیرین دارم‏
طاقت زکفم رفت و ندانم چه کنم‏
یادش همه شب در دل غمگین دارم(40)
همین امام، هنگامى که رزمندگان در جبهه جنگ دست به عملیاتى مى‏زدند و مارش عملیات از رادیو پخش مى‏شد، دل هر کس در پشت جبهه به سختى مى‏تپید و نشاط و شادى در چهره رزمندگان خسته با بدنهاى خونین، بخاطر فتح موج مى‏زد، به خدایش مى‏گفت: بارالها! جوانان رزمنده ایران فتح را از تو مى‏دانند و به قدرت خویش مغرور نیستند، و اگر غرور و سرافرازى هست براى آن است که مورد عنایت و حمایت ذات مقدس تو هستند، تو طمأنینه و سکینه را در دل آنان نازل فرمودى و رعب و وحشت را در قلوب دشمنان آنانکه دشمنان اسلامند انداختى، خداوندا هرچه هست از توست.
و همچنین خطاب به رزمندگان مى‏نوشت: همه باید بدانیم که تمام امور و از آن جمله فتح و نصر بدست خداوند متعال است، «و ما النصر إلّا من عند اللّه العزیز الحکیم».(41)
اى دوست هرآنچه هست نور رخ توست‏
فریاد رس دل نظر فرّخ توست(42)
و در توصیف جان باختگان عملیات مى‏گفت: از شهدا که نمى‏شود چیزى گفت؛ شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه‏شان و در شادى وصالشان «عند ربهم یرزقون»اند؛ و از نفوس مطمئنه‏اى هستند که مورد خطاب «فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» پروردگارند، اینجا صحبت عشق است و عشق، و قلم در ترسیمش برخود مى‏شکافد.(43)
باده از دست لطیف تو در این فصل بهار
جان فزاید که در این فصل بهار آمده‏ام‏
مطرب عشق کجا رفت در این فصل طرب‏
که به عشق و طربش باده‏گسار آمده‏ام‏
در میخانه گشائید که در مسلخ عشق‏
به هواى رخ آن لاله عذار آمده‏ام(44) امام خمینى در همه جا و همه حال با یار بود و رخ یار مى‏خواست:
آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم‏
از جهان پرزده در شاخ عدم لانه کنم؟(45)
و همه چیز را براى یار مى‏خواست:
دردخواهم دوا نمى‏خواهم‏
غصّه خواهم نوا نمى‏خواهم‏
عاشقم، عاشقم مریض توأم‏
زین مرض من شفا نمى‏خواهم(46)
آنگاه که همه دعاى شفاء مى‏خواندند، او دعاى پرواز مى‏خواند:
فرّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم‏
از غم دورى دلدار رهم، شاد شوم‏
سرنهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق‏
لب نهم بر لب شیرین تو فرهاد شوم(47)
امام خمینى شادمانه پرکشید و ما، در دریایى‏غم، آخرین کلمات پرامیدش را خواندیدم: با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضمیرى امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوى جایگاه ابدى سفر مى‏کنم.(48)
او چه زیبا آرامش و آسایش و اطمینان را در سراسر حیات خویش سارى ساخت و قطران آن را در جامعه جارى نموده تا بشریت در اجتماعى عالى به سوى مرتبه اعلاى الهى حرکت کند.
خمینى در خم ابرویش جام پر ز مى‏داشت، افسوس که قد عصر ما به آن بلندى نبود که لبى‏تر کند.
ساقى بریز باده در ساغر حریفان‏
ما طعم باده عشق از دست او چشیدیم(49) پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1- امام خمینى سید روح اللّه، دیوان امام، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، بیست و سوم 1378، ص 271. 2- همان، ص 253. 3- همان، ص 285. 4- سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانى دانشگاهها، مجموعه مقاله‏هاى سمینار بررسى ادبیات انقلاب اسلامى، تهران، سمت اول، 1373، ص 3. 5- همان، ص 77 - 71. 6- انوارى، دیوان انوارى، با مقدمه سعید نفیسى، تهران، نگاه، اول 1376، ص 80. 7- انورى ابیوردى، دیوان اشعار. 8- دهخدا، على اکبر، دیوان. 9- قزوینى ناهج، هیچنامه. 10- سوره بقره، آیه 142، وجعلناکم امة وسطا. 11- دیوان امام، ص 186. 12- همان، ص 42. 13- همان، ص 301. 14- همان، ص 262. 15- همان، ص 108. 16- همان، ص 187. 17- همان، ص 104. 18- امام خمینى سید روح اللّه، صحیفه امام، ج 20، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، دوم 1379، ص 165. 19- دیوان امام، ص 44. 20- صحیفه امام، ج 20، ص 165. 21- دیوان امام، ص 51. 22- همان، ص 48. 23- همان، ص 67. 24- همان، ص 40. 25- ستوده امیررضا، پابه پاى آفتاب، ج 4، تهران، پنجره، ویرایش دوم، ص 259 - 240. 26- امام خمینى سید روح اللّه، شرح چهل حدیث، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، اول 1371، ص 20. 27- دیوان امام، ص 104. 28- مجموعه مقاله‏هاى سمینار بررسى ادبیات انقلاب، ص 330 - 328. 29- سوره بقره، آیه 30. 30- دیوان امام، ص 127. 31- صحیفه امام، ج 21، ص 240. 32- همان، ج 1، ص 23 و 22. 33- همان، ص 162. 34- دیوان امام، ص 86. 35- پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 235. 36- حسین حائرى سید کاظم، زندگى و افکار شهید صدر، ترجمه طارمى حسن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، اول 1375، ص 155. 37- صحیفه امام، ج 3، ص 234. 38- دیوان امام، ص 111. 39- همان، ص 195. 40- همان، ص 221. 41- صحیفه امام، ج 16، ص 155. 42- دیوان امام، ص 196. 43- صحیفه امام، ج 21، ص 147. 44- دیوان امام، ص 137. 45- همان، ص 158. 46- همان، ص 160. 47- همان، ص 159. 48- صحیفه امام، ج 21، ص 450. 49- دیوان امام، ص 164.