پى‏ آمدهاى رعایت حق و تکلیف


##تهیه و تدوین: حجةالاسلام و المسلمین محمد رضا مصطفى پور##
در مقاله پیشین تحت عنوان آثار و اهداف حق و تکلیف از هدف خلقت و برخى آثار و اهداف آن همانند: تحصیل معرفت و تعالى به حقایق و آرامش روحى و اطمینان درونى و امنیت فردى و اجتماعى سخن به میان آمد. در ادامه مباحث در آغاز ویژگى‏هاى اصناف چهارگانه مردم در جامعه اسلامى را، با تکیه بر سخنان حضرت امیرالمؤمنین(ع) بیان مى‏کند و پس از آن در ادامه به پى‏آمدهاى رعایت حق و تکلیف از جهت فردى و اجتماعى مى‏پردازد و امورى مانند: تعدیل قواى انسانى و اقسام قسط و عدالت اجتماعى و نجات از خواهش‏هاى نفسانى و دورى از رذایل اخلاقى و مفاسد اجتماعى و اصلاح و آبادانى دنیا و آخرت و آزادى انسان‏ها از اسارت‏ها و کمالات معنوى، توضیح مى‏دهد. اصناف چهارگانه مردم در جامعه اسلامى‏
آنان که با خدا عهد و پیمان بستند تا تعالیم او را در زندگى فردى و اجتماعى پیاده کنند و خود را مکلف به اجراى تکالیف الهى دانسته‏اند، همیشه به دنبال زندگى اجتماعى سالم بوده و طالب سلم و صفا و آرامش‏اند، چنان که صفاى باطن مؤمنان، صلح ظاهرى با دیگران را به همراه دارد. اما آنان که در میان اجتماع به دنبال ایجاد موج و ظلم و فساد و ناامنى اند تا به نفع شخصى و خیالى خود برسند، هرچند به ظاهر ادعاى مسلمانى داشته باشند، ولى طعم اسلام و دین را نچشیده‏اند. امیر بیان امام على(ع) در خطبه‏اى بسیار زیبا مردم را در جامعه اسلامى به چهار صنف تقسیم کرده و علل ناامنى را با این دسته بندى تعیین مى‏کند، هرچند این بیان، ترسیمى از اجتماع مسلمین بعد از رحلت پیامبر(ص) است، ولى در بسیارى از ملل قابل تعمیم است. آن امام بزرگوار که درود خدا بر او باد، درباره گروههاى چهارگانه مى‏فرماید:
«أیّها النّاس انّا قد أصبحنا فى دهرٍ عنودٍ و زمنٍ کنودٍ یعدّ فیه المحسن مسیئاً و یزداد الظالم فیه عتوّاً، لاتنتفع بما علمنا و لانسأل عمّا جهلنا و لانتخوّف قارعةً حتّى تحلّ بنا و النّاس على أربعة اصنافٍ؛(1) اى مردم همانا ما صبح کردیم در روزگارى که کینه توز و ناسپاس است، روزگارى که نیکوکار، گنهکار به شمار مى‏آید و ظالم بر تعدّى خود مى‏افزاید، نه از آنچه بدان علم داریم بهره مى‏گیریم و نه از آن‏چه نمى‏دانیم مى‏پرسیم و نه از حادثه مهمى که تا بر ما فرود نیاید مى‏ترسیم. در این زمان مردم چهار دسته‏اند.»
1. کسانى که در زمین دست به فساد نمى‏زنند، زیرا روحشان ناتوان و شمشیرشان کند است و از تمکّن مادى بى‏بهره هستند.
2. آنان که شمشیر کشیده و شرّشان را آشکار نموده‏اند و لشکر سواره و پیاده را براى کشتار آماده کرده‏اند. دین را براى تحصیل اموال بى‏ارزش دنیا تباه نموده براى اینکه یا ریاست گروهى را به عهده گیرند یا براى کسب شهرت بر منبرى بالا روند و خطبه بخوانند. چه تجارت بدى که دنیا را بهاى جان خود بدانى و با آنچه نزد خداست معاوضه کنى.
3. گروهى با عمل آخرت دنیا را مى‏طلبند و با اعمال دنیوى مقامات اخروى را طلب نمى‏کنند سعى دارند که خود را فروتن و متواضع جلوه دهند، گامها را کوتاه برمى‏دارند، دامن خود را جمع مى‏کنند، خود را همانند مؤمنان مى‏آرایند و پوشش الهى را ابزارى براى نفاق و دنیاطلبى خود قرار مى‏دهند.
4. گروهى دیگر با پستى و خوارى و نداشتن امکانات از کسب قدرت محروم مانده‏اند و خویشتن را به زیور قناعت آراسته و لباس زاهدان را پوشیده‏اند. ایشان هرگز از زاهدان نبوده‏اند.(2)
این طوایف چهارگانه‏اى که بیان شد، مردمى نیستند که خواهان امنیت اجتماعى در جامعه باشند، چون در نهاد و نهان خود امنیتى احساس نمى‏کنند.
آنان که درون خود را پر از آشوب و اضطراب مى‏بینند برایشان چندان خوشایند نیست که دیگران در آرامش باشند، ولى جز آنان گروه اندکى هستند که یاد قیامت چشمانشان را بر همه چیز فروبسته و ترس قیامت اشکهایشان را جارى ساخته است. این گروه مردم را به سوى خدا دعوت مى‏کنند،... آن قدر نصیحت کردند که خسته شدندو...(3) در دین دارى و تکلیف مدارى نیرومند، افرادى نرمخو و دوراندیش، در عبادت الهى متواضع، در سختیها بردبار، داراى نفسى قانع، شهوتشان در حرام مرده، مردم به خیرشان امیدوار و از اذیت و آزارشان در امان هستند.(4)
این گروه در همه اعصار و امصار بسیار اندک و نادراند و قلّت ایشان سبب فقدان امنیت اجتماعى و جهانى است و اگر روزى این قلت تبدیل به کثرت گردد و اکثر افراد جامعه دست از خواهشها و تمایلات نفسانى خویش بردارند و خود را با تعالیم و اوامر الهى هماهنگ سازند، به جاى تسلیم پذیرى در مقابل هواهاى نفسانى، خود را مکلف به تکالیف الهى بدانند آن گاه جامعه بشرى به حقوق حقّه خود رسیده و صلح و امنیت در میان آنها نهادینه خواهد شد، وگرنه تا زمانى که کبر و غرور و خودخواهى حاکمان غیر دینى به جاى تعالیم انسان ساز اسلام حاکم باشد، ناامنى همواره در دنیا حاکم است.
استاد بزرگوار علّامه طباطبایى (ره) فرمودند: دین کارى مى‏کند که فرد در همه اعمال فردى و اجتماعى، خود را در مقابل خالق مسؤول بداند و این نوع تفکر در اندیشه فرد غیر دینى وجود ندارد، پس اگر سود قانون یک واحد فرض شود، سود دین بیش از هزارهاست و کسانى که در نابودى دین مى‏کوشند و چشم به قانون مى‏دوزند به کسى مى‏مانند که پاى درست خود را با دست خود بریده، پاى چوبین به جاى آن بگذارند. خلاصه دین بهترین و عالى‏ترین روشى است که مى‏تواند اجتماع بشر را منظم ساخته و بیش از هر روش دیگر مردم را به رعایت قوانین اجتماعى وادار نماید.(5) 1. تعدیل قواى انسانى‏
انسان موجودى مرکب از جسم و روح یا نفس و بدن و داراى دو جنبه فطرى و طبیعى است که هر یک از دو جنبه او قوایى دارد؛ قواى فطرى انسان، او را به گرایشهاى معنوى سوق مى‏دهد و قواى طبیعى، او را به سمت امور مادى متمایل مى‏سازد، همان‏گونه که براى انسان عقل نظرى است و عقل عملى، کار عقل نظرى ادراک است و کار عقل عملى اعمال معقول.در بعد نظر داراى قواى متعددى، چون حس، خیال، وهم و عقل نظرى و در بعد عمل داراى نیروى متعددى، مانند غضب، شهوت و عقل عملى است. انسان در نشئه طبیعت ملازم با این قواست و کمال هر قوه در نفس، صورت هم سنخ خود را شکل مى‏دهد و هر کس بر اساس همان هندسه عمل مى‏کند: «قل کلّ یعمل على شاکلته».(6)
کمال قوّه واهمه را شیطنت، قوه غضبیه را سبعیت و کمال قوه شهویه را بهیمیّت گویند، اگر همه همّت و تلاش انسان در خوردن و خوابیدن و لذت مادى خلاصه شود، وى جزء بهائم و چهارپایان است و اگر افزون بر این خصایص سعى در اذیت و آزار دیگران هم داشته باشد، در ردیف سباع و درندگان است و اگر با داشتن این خصلتهاى مذموم حیله و مکر و سایر رذائل اخلاقى را نیز به کار گیرد، جزء شیاطین است، اما اگر در پى تلاش، براى تحقق قوه عاقله باشد و آن را در مسیر ادراک حقایق عوالم وجود سیر دهد، انسان است.
کمال وجودى انسان بر سایر موجودات به جهت برخوردارى از قواى مختلف است که به مقتضاى آن قابلیت پذیرش صورتهاى مختلف را داراست، هر یک از قوا وقتى به حدّ کمال خود رسید، در عالم آخرت به صورت هم سنخ خویش ظاهر مى‏شود، زیرا صورت اخروى تابع ملکات نفسانى است که آدمى در همین دنیا براى خود تحصیل کرده است. اگر انسان در صراط زندگى به واسطه قوه عاقله تعادل سایر قوا را حفظ کرده باشد، در طریق انسانیت است و با همین صورت در آخرت ظاهر مى‏گردد و اگر قوه عقل وى تحت رهبرى قواى دیگر قرار گیرد، باطن و صورت حقیقى او تابع همان قوّه قرار مى‏گیرد. این مطلبى است که در حکمت متعالیه به اثبات رسیده است.
حکیم متألّه ملاصدرا در همین زمینه چنین آورده است:
هر نفس که امروز خود را بدین تمتعات حیوانى و مستلذّات جسمانى و طیّبات دنیا که خبیثات آخرت‏اند عادت داد و متخلق به صفات بهیمى و سبعى شد، در روز قیامت و به روز نشئه آخرت با بهائم و حشرات محشور مى‏گردد، و هر که عقل را مطیع و فرمان بردار و حکم‏پذیر نفس اماره ساخت و در خدمت قواى بدنى کمر بندگى بر میان جان بست و ملک را خادم شیطان هوا گردانید و جنود ابلیس پرتلبیس را بر سلیمان عقل فرشته نهاد سرورى داد، لاجرم مالک دوزخ وى را سرنگون در سجّین جحیم اندازد.(7)
امام خمینى (ره) در آثار فلسفى، عرفانى و اخلاقى خود نظیر شرح اسفار ملاصدرا، شرح جنود عقل و جهل، شرح چهل حدیث و برخى آثار دیگر در مقام اثبات موضوع برآمده و چنین آورده‏اند:
صورت انسانى در عالم آخرت که یوم بروز صور غیبیّه و ملکات نفسانیه است، به طور کلى از هشت صورت خارج نیست، پس معلوم مى‏شود که صورت انسانیه یکى از این هشت صورت است و بقیّه صورت غیر انسان است.(8)
ایشان معتقد است که مشرکان و ملحدان و همه آنان که در مقابل تعالیم انبیاء ایستاده‏اند و با آنان مبارزه کرده‏اند، چون داراى اعمال پلیدى هستند، به صورت انسان محشور نخواهند شد، مى‏فرماید:
مشرک چون قلبش از فطرت الهیه خارج و از نقطه مرکزى کمال، متمایل و از بحبوبه نور و جمال منحرف است و به انیّت خود و دنیا و زخارف آن مصروف است، از این جهت با سیرت و صورت انسانیّه محشور نگردد و به صورت یکى از حیوانات منکوس الرأس محشور شود.(9)
در شرح دعاى سحر مى‏فرماید:
از اهل نظرى شنیدم که مى‏گفت مقتضاى تجسم و ظهور ملکات در جهان آخرت، این است که برخى با داشتن صورتهاى متعدد محشور شوند و در آن واحد به صورت خوک و موش و سگ و غیره باشند.(10)
امام صادق(ع) مى‏فرماید: «انّ المتکبّرین یجعلون فى صور الذّر؛(11) اهل تکبّر در روز قیامت به صورت‏هاى مورچه محشور مى‏شوند.» نیز روایت است که «یحشر بعض الناس على صورٍ تحسن عندها القردة و الخنازیر؛(12) بعضى از مردم در روز قیامت با چهره‏هایى محشور مى‏شوند که میمونها و خوکها از آنان زیباترند.»
توضیح مطلب آن که انسان موجودى تک بعدى همانند فرشته یا حیوان نیست که عقل یا شهوت محض باشد، بلکه معجونى از عقل و شهوت است که باید شهوت و غضب را تحت حاکمیت عقل تعدیل کرد یکى از مهم‏ترین آثار تعالیم وحیانى و فواید احکام الهى و نتایج تکلیف محورى دینى، تعدیل قواى انسانى و تثبیت جایگاه واقعى مقام خلیفة اللهى اوست. خداوند انبیاء و احکام را فرستاد و انسانها را مکلّف به رعایت احکام کرد تا بوسیله آن تعادل قوا را حفظ کرد تا با حفظ آن از جاده انسانیت خارج نشود، بلکه صورت و سیرتى انسانى به خود بگیرد، ظاهر و باطن او هماهنگ و یکسان باشد. بنابراین، نتیجه شیرین تکلیف، تعدیل قوا و ثمر تلخ روى گردانى از آن ناهماهنگى و ناموزونى در شاکله وجودى انسان است. 2. اقامه قسط و عدالت اجتماعى‏
یکى دیگر از آثار تکلیف اقامه عدل است. این موضوع همیشه مورد بحث بوده و امروز نیز یکى از مباحث مهم مجامع علمى است. عنوان مزبور که بعد از تعدیل قواى انسانى قرار گرفته، روى عنایت و توجه خاصى بوده است، بدان جهت که اعتقاد ما بر این است که نتیجه تعدیل قواى انسانى تنظیم امور در نظام اجتماعى است، یعنى تا انسان قدرت نیابد که در میان قواى درونى خود تعادلى ایجاد کند براى وى اقامه عدل و قیام به قسط ممکن نخواهد بود، زیرا تحقق اجتماع به فرد است و تا در فرد اصلاح و تعادل ایجاد نشود جامعه اصلاح نخواهد شد. اگر افراد موجود در اجتماع انسانى در اداى حق نفس و خالق خویش ناتوان باشند، چگونه در احقاق حقوق یکدیگر توانمند خواهند بود.
در فلسفه اسلامى قاعده‏اى است که مى‏گوید: «فاقد شى‏ء نمى‏تواند معطى شى‏ء باشد» به بیان دیگر، معطى شى‏ء فاقد آن نیست.
بهره بردارى از اصل مزبور در موضوع مورد بحث به این معناست که جامعه و امور اجتماعى پدید آمده از افراد و از اعمال آنهاست. افرادى که جامعه‏اى را شکل مى‏دهند اگر از عدالت محروم باشند، آن جامعه نمى‏تواند جامعه‏اى عادل باشد، پس نباید انکار کرد که قدرت قیام به قسط و اعمال عدالت و اجتماع عدل پیشه، متفرع بر وجود افراد متعادل در جامعه است، چنان که در معنا و مفهوم عدل گفته شده که: «یضع الامور مواضعها؛(13) عدل یعنى قراردادن هر چیزى در موضع و محل خویش». حال اگر کسى قادر نبود، قواى انسانى را در نهاد خویش متعادل سازد و از هر قوه‏اى در محل خود استفاده کند و اگر کسى همه افراط و تفریطها را در امور نفسانى و اعتقادى اعمال مى‏کند آیا مى‏تواند اقامه کننده عدالت و قسط در میان خانواده و جامعه باشد؟ هرگز! زیرا هر اثرى مناسب مؤثر است و هر کارى مشابه کارگر، اگر مؤثر نامتعادل بود و کارگر ناموزون و مبدأ اثر در هرج و مرج: «فهم فى أمرٍ مریج».(14) چگونه اثر معتدل، کار معتدل و موزون و هماهنگ از او پدید مى‏آید؟ پس تعادل قوا فقط در پرتو ایمان به خداست، چون آن کس که تسلیم حق نیست، اسیر نفس است و آن کس که در اسارت نفس به سر برد، در قیام به عدل دستى نخواهد داشت.
نفس مسوّله و امّاره همه لذات و منافع را براى خود و آلام و مضار را براى دیگران مى‏خواهد و این عمل نفس، مجالى براى تحقق عدل باقى نمى‏گذارد، بلکه اساس عدل را ویران مى‏سازد و قلمرو ظلم را گسترش مى‏دهد. سرّ اینکه متدیّن راستین عادل است و مؤمن واقعى دادگر، آن است که عدل جزئى از دین و شعبه‏اى از مکتب اسلام است و مؤمنان مطابق دستور اسلام موظف به اقامه عدل شده‏اند: «انّ اللّه یأمر بالعدل و الاحسان»(15) و رسول خدا(ص) یکى از مسؤلیتها و تکالیف اصلى خود را از جانب خداوند قیام به عدل دانسته و فرمود: «و امرت لأعدل بینکم».(16) بسط عدل از مهم‏ترین اهداف رسالت (17) و بهترین دلیل لزوم دین دارى و خدامحورى در حیات انسانى(18) به شمار آمده است.
امیرمؤمنان على(ع) برقرارى عدل و برپایى قسط را لازم انجام تکالیف، اداى حقوق متقابل و مسئولیت پذیرى افراد دانسته و فرمود: «فاذا ادّت الرعیة الى الوالى حقّه و أدّى الوالى الیها حقّها عزّ الحقّ بینهم و قامت منهاج الدین و اعتدلت معالم العدل»(19) زمانى که مردم حق رهبرى را ادا کنند و رهبر حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزیز مى‏شود و راههاى دین استوار و نشانه‏هاى عدالت برقرار مى‏گردد.
عدالت متاعى نیست که رایگان یا با بهاى اندک به دست آید، شعار عدالت سردادن چون هزینه‏اى در بر ندارد بسیار آسان است، چنان که دشمنان انبیاء و ائمّه و مخالفان دین، شعارشان عدالت خواهى، بلکه عدالت گسترى بود. امروزه نیز همه سردمداران ظالم و مستکبران عالم این شعار را بسیار رساتر از متدیّنان سر مى‏دهند، امّا عمل به عدالت و عادل حقیقى بودن نیاز به ارکانى دارد که بدون آن پایه‏ها، خیمه عدل برپا نمى‏شود. حضرت على(ع) براى استقرار بناى عدل چهار پایه و اساس را برشمرده است: «العدل على أربع شعبٍ: على غائص الفهم و غور العلم، و زهرة الحکم و رساخة الحلم، فمن فهم علم غور العلم، و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحکم، و من حلم لم یفرّط فى أمرة و عاش فى الناس حمیداً؛(20) عدل بر چهارپایه استوار است: فکرى عمیق، دانشى به حقیقت رسیده، داورى نیکو و بردبارى و حلمى استوار و مقاوم، پس کسى که درست تأمل کرد به حقیقت علم رسید و آن که به حقیقت دانش رسید، از چشمه زلال شریعت سیراب گردید و کسى که حلیم و شکیبا شد، در کارش زیاده روى نکرد و با مردم حیات و زندگى پسندیده‏اى داشت».
بنابراین، یکى از آثار و فواید دین دارى و تکلیف مدارى، عدالت گسترى و قسط محورى در زندگى فردى و اجتماعى است.
اگر کسى مسؤولیت دینى را پذیرفت در پرتو آن عادل بودن را پذیرفته است و اگر کسى خود را در مقابل تعالیم دین آزاد به حساب آورد و گردن به هیچ تکلیفى ننهاد، هر چند شعار عدالت بدهد یا به ظاهر خود را عامل عادل بداند نه عادل واقعى است و نه اعمال و رفتار او عادلانه است.
مى‏توان گفت یکى از اهداف شارع در وضع تکالیف، نجات فرد و جامعه از ظلم و استقرار عدل در شخصیت وجودى فرد و اجتماع است. بسیارى از مسائل حقوقى و تکلیفى محدود به عدالت است و حقیقت عدالت را باید از وحى الهى با کمک عقل برهانى که آن نیز حجت شرعى است، تلقى کرد و در پرتو تکالیفى دینى آن را در جامعه محقق ساخت. 3. نجات از خواهشهاى نفسانى‏
نفس داراى معانى متعددى است که یکى از آنها نیروى جامع صفات مذمومه است که اوصافى چون خشم و غضب، شهوت، بخل و حسد از آن سرچشمه مى‏گیرند. این همان
معنایى است که انبیا و اولیاى الهى از آن اجتناب مى‏کردند، چنان که حضرت یوسف(ع) فرمود: «و ما أبرّئ نفسى انّ النفس لأمّارة بالسوء الّا ما رحم ربّى؛(21) و من نفس خودم را تبرئه نمى‏کنم، زیرا نفس قطعاً به بدى امر مى‏کند مگر کسى را که خدا رحم کند.»
رسول خدا(ص) نیز درباره آن فرمود: «أعدى‏ عدوّک نفسک الّتى بین جنبیک؛(22) پلیدترین دشمن تو، نفس تو است که در دو طرف تو قرار دارد.» و حضرت امیر مؤمنان(ع) فرمود: «نفسک أقرب أعدائک الیک؛(23) نزدیک‏ترین دشمن به تو هواى نفس تو است.»
دشمن تو نفس کافر کیش تواست‏
و آن هواى طبع بداندیش تواست‏
دشمن تو خود تویى اى تیره رو
دیگران را بى‏سبب دشمن مگو
در جان آدمى نفس و عقل به هم آمیخته شده‏اند، آن کس که عقل را کنار زد و تابع نفس نکوهیده و مذموم شد به چاه گمراهى افتاد: «افرأیت من اتّخذ الهه هواه و أضلّه اللّه على علمٍ و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوةً؛(24) پس آیا دیدى کسى را که هواى خویش را معبود خود قرار داده و خداوند او را دانسته گمراه گردانید و بر گوش و دلش مهر زد و بر دیده‏اش پرده نهاد.»
در قرآن کریم مخالفت با هواى نفس موجب سعادت و ورود به نور است: «و أمّا من خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى فانّ
الجنة هى المأوى؛(25) و امّا کسى که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و خویشتن را از هوا و هوس بازداشت، پس همانا جایگاه او بهشت است. متابعت از هواى نفس باعث شقاوت و دخول نار است: «و لو شئنا لرفعناه بها و لکنّه أخلد الى الأرض و اتّبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث؛(26) اگر مى‏خواستیم منزلت او را به واسطه آیاتى که به او عطا نمودیم بالا مى‏بردیم، امّا او به زمین گرایید و از هواى نفس خود پیروى کرد، پس مثل او همانند سگى است که اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از کام برآورد و اگر آن را رها کنى باز زبان از کام برآورد.»
همه رذایل اخلاقى نتیجه پیروى از نفس امّاره است، صفت بخل، چاپلوسى و سالوسى، حسد، شماتت، خبث، اسراف، ریا، شرّ، شرک، حرص، تهتک، فساد و صدها رذیلت دیگر اوصافى هستند که منشأ و سرچشمه آن هواى نفس و حب دنیاست.(27)
در حدیث آمده است که یکى از انبیاء ابلیس را پرسید با چه چیزى فرزندان آدم را فریب مى‏دهى؟ گفت: با خشم و هوا، در واقع رذایل اخلاقى زمینه هبوط انسان را از مقام انسانیت فراهم مى‏کند به همین جهت در جوامع روایى بسیار تأکید شده است که براى وصول به درجات رفیع، باطن خویش را از پلیدیهاى نفس پاک سازید: «طهّروا أنفسکم من دنس الشهوات، تدرکوا رفیع الدرجات».(28) پى‏آمدهاى هواپرستى‏
الف: کسى که در اسارت شهوت قرار گیرد، عقل و دین خود را از دست مى‏دهد: «طاعة الشهوة تفسد الدین و العقل»(29) و غرض شارع حفظ سلامت عقل و دین است.
ب: شهوت رانى و هواپرستى از دامهاى شیطانى است: «الشهوات مصائد الشیطان»(30) و بندگى شهوت اسارتى ابدى مى‏آورد که آزادى در آن راه ندارد: «عبد الشهوة أسیرٌ لاینفک اسره».(31) خواسته دین آن است که انسان آزادگى و حریت خویش را حفظ کند و در دام شیطان یا اسارت سلطان نفس نباشد.
ج: تعالیم الهى به منزله آب گوارا و زلالى است که از هر تشنه‏اى رفع عطش مى‏کند، امّا دستورهاى هواى نفسانى به ظاهر عطش را کاهش مى‏دهند، اما در واقع سم کشنده‏اى هستند که شخص هوا مدار را به هلاکت مى‏رسانند: «الشهوات سمومٌ قاتلات»(32).
د: نازل‏ترین مرحله جهالت، جهل در بندگى هواى نفس است. ابتناى شرع بر معرفت بخشى و ارتقاى علمى است، نه استقرار در جهل و نادانى. شالوده تعالیم اسلام در راستاى ارتقاى معرفت و اعتلاى اندیشه و انگیزه پایه‏گذارى شده است. آن که در مرداب جهالت هواى نفس گرفتار است، قدرت و توان تحصیل معرفت و وصول به منزلت را ندارد، پس اساس شریعت بر مبناى معرفت است و جست و جوى در معرفت و عمل به تکلیف با خواهشهاى نفسانى سازگار نیست.
ه: شهوت رانى با حکمت اندوزى در انسان قابل جمع نیست، دلى که با خواسته‏هاى نفسانى رام باشد، نسبت به حکمت ورزى خام است، چنان که در حدیث آمده است: «لاتسکن الحکمة قلباً مع شهوةٍ»(33) نیز در کلام امیر بیان حضرت على (ع) وارد شده است که انتفاع حکمت بر عقلى که دستانش با زنجیر شهوت بسته شده حرام است: «حرام على کلّ عقلٍ مغلولٍ بالشهوة ان ینتفع بالحکمة»(34) یکى از اهداف مهم تکالیف دینى، حکیم‏پرورى است و لازم حکمت، عقل و قلب سلیم است، نه شهوت. آن کس که با شهوت عملى خو کرده از تکالیف دینى روى گردانده است و براى او حظى از حکمت نخواهد بود.
ح: آن کس که در مقابل حق تسلیم است و سر به آستان ربوبى فرود مى‏آورد خواهشهاى نفسانى را در درون خود خوار و ذلیل ساخته و مى‏تواند جوانمردى و مروّت خویش را حفظ کند، امّا آن که حاضر نیست در مقابل حق تسلیم باشد و خواهش هواى نفس را بر خواسته حق ترجیح مى‏دهد، خود را از جوانمردى ساقط کرده است: «من زادت شهوته قلّت مروّته»(35).
ناگفته نماند هدف شارع و مقصود شریعت تعدیل غرایز و تمایلات نفسانى است، نه تعطیل آنها، یعنى هرچه هواى مسموم نام دارد و هوس منحوس محسوب مى‏شود نکوهیده است و هرچه مقتضاى غریزه و طبیعت است باید هدایت شده، آنگاه حمایت شود. 5. دورى از رذایل اخلاقى و مفاسد اجتماعى‏
بزهکارى کودکان و نوجوانان، جنایت برخى از جوانان و خیانت خائنان در جامعه، غالباً به جهت عدم آگاهى آنان از تعالیم و تکالیف دینى است. احکام و تکالیف دین تنظیم شده تا انسانها از ابتداى بلوغ عقلى با آشنایى و عمل به آن بتوانند شخصیت اصیل خویش را بشناسند و آن را حفظ کنند.
از این رو پاى‏بندى به تکالیف دینى موجب اجتناب از رذایل اخلاقى است. تجربه عملى ثابت کرده است که غالب جانیان از خانواده‏هایى هستند که پاى‏بندى به مذهب ندارند. براى برخى از غربیها نیز این مطلب ثابت شده که مفاسد اخلاقى در میان خانواده‏هایى که به کلیسا نمى‏روند بیشتر به چشم مى‏خورد، در متون دینى آیات و روایات بسیارى وارد شده که دین‏داران را مقیّد به اجتناب از رذایل اخلاقى کرده است، غرور، کبر،حسد،کذب،غیبت که منشأ بسیارى از رذایل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است در دین به شدّت از آنها نهى شده و شخص دین‏دار مکلّف به ترک آنهاست.
از توجه به زندگى و حیات انبیاء در قرآن کریم به دست مى‏آید که مهم‏ترین وظیفه و رسالتى که از ناحیه خدا بر عهده آنان نهاده شده مبارزه با رذایل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است. خداوند وقتى صالح پیامبر را براى قوم ثمود فرستاد توصیه‏هایى درباره تکالیف الهى فرمود. سپس آنان را مخاطب قرار داد که: «ولاتعثوا فى الأرض مفسدین؛(36) و در زمین به فساد و تبهکارى برنخیزید». و چون مردم آن منطقه اهل اسراف و تبذیر بودند خداوند فرمود: «ولاتطیعوا أمر المسرفین* الّذین یفسدون فى الأرض و لایصلحون؛(37) و از رفتار رؤساى اسراف کار اطاعت نکنید که آنان در زمین فساد مى‏کنند و اصلاح نمى‏شوند.»
در زمان لوط پیامبر، چون قومش به عملى شنیع مبتلا بودند خداوند به او دستور داد به مردم بگوید اطاعت خدا را پیش گرفته و تکلیف الهى را انجام دهند و از عمل زشت اجتناب کنند: «اذ قال لهم أخوهم لوطٌ الا تتقون* انّى لکم رسولٌ أمین* فاتّقوا اللّه و أطیعون*... أتأتون الذکران من العالمین* و نذرون ما خلق لکم ربّکم من أزواجکم بل أنتم قومٌ عادون»(38) قوم شعیب چون به فساد کم‏فروشى و گران فروشى آلوده بودند خداوند به حضرت شعیب دستور داد قوم خود را به اطاعت خدا و انجام تکالیف الهى دعوت کند تا آن فساد ریشه‏کن گردد: «اذ قال لهم شعیب ألا تتّقون* انّى لکم رسولٌ أمین* فاتّقوا اللّه و أطیعون...* أوفوا الکیل ولاتکونوا من المخسرین* وزنوا بالقسطاس المستقیم * ولاتبخسوا الناس أشیاءهم ولاتعثوا فى الأرض مفسدین»(39)
قرآن حکیم درباره داستان همه انبیاء همین بیان را دارد که مخالفانشان چون از اوامر الهى اطاعت نمى‏کردند، اهل فسق و فساد و تباهى بودند. و همه فسق و فجور شخصى و مفاسد اجتماعى، ریشه در تکلیف گریزى دارد. اما در مقابل آن بارزترین اثر و روشن‏ترین فایده تکلیف محورى براى فرد و جامعه زوال رذایل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است.(40)
اما با توجه به این که عقل و وحى با هم شالوده دین را شکل مى‏دهند و انسانهاى متعبّد به تکالیف دینى نه تنها خردورزند، بلکه خردمندترین افراد جامعه هستند. پذیرفته نیست گفته شود اصلاح دنیا بر عهده اندیشوران است و دین‏داران باید به فکر آبادانى آخرت خویش باشند و آثار دین دارى خود را آن‏جا دریافت کنند، یا کسى بگوید تکلیف براى مکلفان، جمود و رکود و سکون مى‏آورد، در حالى که اصلاح دنیا نیاز به تحرّک و جنبش و انقلاب دارد.
چنین داورى درباره دین داران نتیجه تجاهل عمدى یا غفلت یا نگاه سطحى به دین و مانند آن است ولى با نگاه عمیق‏تر به متون دینى مى‏توان به این نتیجه دست یافت که غرض از تکلیف، اصلاح و آبادانى دنیا و آخرت است. گام نهادن در مسیر دین و اجراى احکام آن هم مى‏تواند منافع دنیوى را تأمین و هم منافع اخروى را تضمین کند.
مطلب اساسى در دین‏شناسى آن است که در متون دینى حقوق و تکالیف به هم آمیخته است، یعنى اگر داشتن زمین حاصل خیز، هواى سالم، آب فراوان و بهداشتى و دهها مزایاى طبیعى دیگر حق انسان است همه آنها از منظر دین، گذشته از صبغه حقوقى داراى جنبه تکلیفى هستند و بر انسان واجب است که از این مواهب برخوردار شود، زیرا خداوند همه این امکانات را آفرید و آنها را مسخّر بشر کرد و هستى آنها و مسخّر بودنشان را به جامعه بشرى اعلام داشت تا کسى نگوید دریا، صحرا، فضا، منظومه شمسى، و بالاخره مجموعه نظام سپهرى در آثار اخلاقى و عرفانى متفکران دینى تأکید شده است که بهترین راه درمان بسیارى از بیماریها و معضلات اخلاقى بندگى و طاعت حق است.(41) 6. اصلاح و آبادانى دنیا و آخرت‏
برخى پنداشته‏اند، فلسفه تکلیف الهى براى بندگان فقط فراهم ساختن آخرتى آباد است. کسى که اهل نماز و روزه و حج و زکات است، باید به فکر اصلاح آخرت خویش باشد و هیچ گونه اشتغال فکرى نباید در امور دنیوى داشته باشد، زیرا از کار آخرت باز مى‏ماند، این تصور و پندار را تقویت و تبلیغ کرده‏اند که متدیّنان باید دنیا را به دیگران واگذار کرده و آخرت را به خوبى حفظ کنند. گویا آسیاب تکلیف بر محور آخرت مى‏چرخد و دنیا از قلمرو آن خارج است. این عده گستره توهّم خویش را توسعه داده و گفته‏اند: هدف دین و بعثت انبیاء نیز فقط دعوت به آخرت و خداست، نه اصلاح آبادانى دنیا، و فواید تکالیف در آخرت ظاهر و آشکار مى‏گردد، نه در دنیا. دین داران باید براى آخرت خویش برنامه‏ریزى کنند و دنیا را به دست خردمندان جامعه بسپارند.
سرانجام بشر را مأمور به بهره‏بردارى و استیفاى منافع کرد و جامعه را واداشت تا منافع عمومى را بر مصالح شخصى مقدّم دارند و از فاسدان و مفسدان به زشتى یاد کرد و آنان را به کیفر تلخ محکوم دانست، اصول محورى مسائل از نظر قرآن عبارتند از:
1. در آیات فراوان از تسخیر سپهر و زمین و دریا سخن به میان آمده و اصل تسخیر براى آشنایان به قرآن حکیم مطلبى قطعى و شک‏ناپذیر است.
2. آیه «هو أنشأکم من الأرض و استعمرکم فیها فاستغفروه ثمّ توبوا الیه انّ ربّى قریبٌ مجیبٌ»(42) از اصل اصیل و پربرکت و مظلوم استعمار سخن مى‏گوید، استعمار در فرهنگ قرآن به معناى طلب جدى و درخواست مؤکّد عمران زمین، استخراج معادن، کوهها، دریاها، صحراها، جنگلها و ساحلها و...است. خداوند همه این امور را به طور «بکر» آفرید و فکرآباد کردن و بهره‏بردارى از آنها را به بشر داد و دستور استیفاى عادلانه منافع آن را صادر کرد و چنین اعلام داشت: «للرّجال نصیبٌ ممّا کسبوا و للنساء نصیبٌ ممّا اکتسبن»(43) یعنى هم بر بشر واجب است که از عمق زمین تا سینه سپهر را آباد کند، و هم دسترنج او متعلّق به خود او است، نه به بیگانه، و هم در این بهره‏ورى بین زن و مرد تفاوتى نیست.
در این استعمار میمون و مبارک، مستعمر خداست و او خواهان آباد کردن زمین است. محصول این آبادانى نیز عاید خود آبادگران است و در این عمران ظلم‏پذیرى و ظلم کردن نیز جایز نیست. این واژه پربرکت بیش از واژه‏هاى دیگر مورد ظلم قرار گرفت و هم اکنون جزء منحوس‏ترین کلمات اجتماعى است، زیرا مستعمر محصول کار عامر را به خود اختصاص مى‏دهد. قرآن حکیم بعد از طرح اصل استعمار، یعنى طلب جدى آباد کردن زمین براى خود آباد کننده، نه براى مستکبران ستم پیشه، فرمود: «هو الّذى جعل لکم الأرض ذلولاً فامشوا فى مناکبها».(44)
خداوند زمین را آفرید و آن را نرم و تسخیر شونده قرار داد و انسانها را مکلّف به رفتن در فراز و فرود زمین کرد تا آن را تنها براى خود آباد کنند.
از آیه «ولقد مکّنّاکم فى الأرض و جعلنا لکم فیها معایش»(45) استفاده مى‏شود که عناصر محورى استقلال اقتصادى جامعه بشرى، یعنى بهره‏ورى از منابع و منافع و مصالح اقلیم زمین و همه ظرفیتهاى مناسب آن هم حق بشر و هم تکلیف الهى است، به طورى که بر مردم واجب است در اقتصاد مستقل باشند و اگر کوتاهى کنند مسؤول‏اند و در قیامت کیفر مى‏بینند.
یک روى سکّه استقلال اقتصادى، حق بشر است و روى دیگر آن تکلیف الهى.
چنین دینى که آستر و رویه جامعه بشرى را حق و تکلیف مى‏داند و دنیا و آخرت را ظاهر و باطن کسوت انسانى مى‏شمارد و حرمت بشر را به اوج عروج خلیفة اللهى مى‏رساند تا آنجا که خداوند او را جانشین خود در عمران و آبادگرى زمین قرار داده است، هرگز حقوق بشر را مهمل نمى‏گذارد و از منافع وى چشم نمى‏پوشد. 7. آزادى انسانها
از جمله اهداف و آثار تکالیف حقوق الهى، آزاد ساختن جامعه بشرى از زنجیر اسارت است، دین آمده است تا بشر را از همه قیودات وضع شده از جانب قدرتمندان آزاد سازد.
انسان چون موجودى اجتماعى است روابطى با دیگر افراد جامعه دارد. برخوردها و روابط او در مقابل دیگران تکالیفى را براى او به وجود مى‏آورد که این تکالیف، یا باید منشأ الهى داشته باشد یا منشأ بشرى. براى اینکه دیگران با وضع قوانین با نگاه سودگرایى او را به تکالیف بشرى مکلّف نسازند خداوند با وضع شریعت، تکالیف او را تعیین ساخته است، پس زندگى اجتماعى بدون تکلیف مفهوم ندارد. حال آیا تکالیف الهى براى انسان مطلوب‏تر است یا تکالیف وضع شده با عقول ناقص بشرى؟
پاسخ بسیار روشن است، حکمت تکالیف الهى، رهایى از قید و بندهاى بشرى است، نه محدودیت. تکالیفى که انبیاى الهى در قالب شرایع آسمانى به بشریت ارزانى داشته‏اند دقیقاً در همین راستاست، یعنى آنها آمده‏اند تا بندهایى را که هواهاى نفسانى از درون و غلهاى حاکمان طاغوتى از بیرون بر دست و پاهاى بشر بسته بودند بگشایند، در قرآن فرمود: «آنان که پیامبر خویش را اطاعت مى‏کنند پیامبر آنان را به کارهاى نیکو امر و از کارهاى ناپسند نهى مى‏کند و براى آنان امور پاکیزه را حلال و چیزهاى ناپاک را حرام و آنان را از قید و بندهایى که داشتند آزاد مى‏سازد، پس ایمان آورندگان و یارى کنندگان او جزء رستگارانند».(46)
در مقابل این دسته، آنان که به اصول اعتقادى ایمان نیاورده و به تکالیف الهى گردن ننهاده و بر صراط مستقیم حق گام نگذاشته‏اند در بند جهالت و قید غفلت اسیرند و آن کس که سر در کوى او نگذاشته آزاده نیست: «لقد حقّ القول على أکثرهم فهم لایؤمنون * انّا جعلنا فى أعناقهم أغلالاً فهى الى الأذقان فهم مقمحون»(47) در فرهنگ آسمانى اسلام، آزادى مرهون تکلیف محورى و اسارت اثر تکلیف گریزى است و به همین دلیل در بسیارى از آیات، فلاح و رستگارى و حریّت و آزادى وصفى براى مؤمنان و اسارت و بردگى خصلتى براى کافران به شمار آمده است. 10. کمالات معنوى‏
در فصول گذشته به این نکته اشاره شد که انسان از نگاه قرآن، خلیفه خدا در زمین است و براى وصول به چنین مقامى خلق شده است، توضیحى که هم اکنون به آن اضافه مى‏شود این است که در انسان تکوّن یافته دو صفت ذاتى وجود دارد، یکى اینکه از لحاظ درجه هستى موجودى ناقص است و دیگر اینکه داراى استعداد و قابلیت خلافت اللهى و جانشینى خدا در زمین است. اگر خلافت متعیّن به انسان است، قوّه و قابلیت هم در او قرار داده شده و مى‏تواند به آن مقام راه یابد( نه اینکه در او فعلیت داشته باشد، بلکه او بالفعل حیوان است و بالقوه انسان)، پس مقام خلافت از میان مخلوقات براى انسان آمده است خدا آدمى را براى جانشینى خویش آفرید. او را جامع جمیع صفات الهیّه قرار داد تا بتواند آیینه تمام نماى کمالات او باشد.
با جمالش چون که نتوان عشق باخت‏
از کمال لطف خود آیینه ساخت‏

بنابراین، وصول به این مقام که کمال و سعادت انسان به شمار مى‏آید، براى همه افراد به اندازه استعدادشان فراهم است. غرض از وجود تکالیف الهى براى بندگان، تکمیل و رساندن آنان به ذروه سعادت است، چون انسان موجودى ناقص است و قابلیت کمال هم در او وجود دارد. بنابراین تکالیف شرعى براى جبران نقص و کامل کردن او به منظور تحصیل کمالات معنوى است که آثار آن تعدیل قواى نفسانى و نجات از هواى نفس و آزادى از قید و بندهاى دشمن درون و بیرون است. نتیجه‏گیرى
از مجموعه مباحثى که در این مقال تحت عنوان آثار و اهداف حق و تکلیف بیان شد استفاده مى‏شود که مى‏توان براى آثار و اهداف مراتب و اقسامى قائل شد که برخى ابتدایى و برخى میانى و برخى نهایى‏اند.
اهداف ابتدایى عبارت است از نظم ظاهر، امنیت عادى و اجتماعى و رعایت حقوق دیگران، گرچه بر اساس ترس از کیفر قضایى باشد.
هدف میانى و متوسط عبارت است از عدل واقعى، امنیت معقول و رعایت حقوق دیگران به استناد فضیلت عدالت که در نهاد انسان تعبیه شده است و لذت آن در کام دل جلوه مى‏کند.
هدف پایانى عبارت از نیل روح متکامل به مقام شهود حقیقت و نورانى شدن حقیقت آدمى و وصول به حقیقت است. پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. نهج البلاغه، خطبه 32. 2. و 3. نهج البلاغه، خطبه 32. 4. نهج البلاغه، خطبه 193. 5. خلاصه تعالیم اسلام، ص 17 - 19. 6. سوره اسراء، آیه 84. 7. رساله سه اصل، ص 29 - 30. 8. شرح جنود عقل و جهل، ص 283 - 284. 9. شرح چهل حدیث، ص 531 - 532. 10. شرح دعاى سحر، ص 26. 11. الکافى، ج 2، ص 309. 12. علم الیقین، ج 2، ص 901. 13. نهج البلاغه، حکمت 437. 14. سوره ق، آیه 5. 15. سوره نحل، آیه 90. 16. سوره شورى، آیه 15. 17. سوره حدید، آیه 25. 18. سوره مائده، آیه 8. 19. نهج البلاغه، خطبه 216. 20. همان، حکمت 31. 21. سوره یوسف، آیه 53. 22. بحارالانوار، ج 67، ص 36. 23. غررالحکم، ص 234. 24. سوره جاثیه، آیه 23. 25. سوره نازعات، آیات 40 - 41. 26. سوره اعراف، آیه 176. 27. تحف العقول، ص 330. 28. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 344، غررالحکم، ص 240. 29. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 344، غررالحکم، ص 304. 30. همان، ص 343. 31. همان، ص 346. 32. غررالحکم، ص 304. 33. همان، ص 58. 34. شرح غررالحکم، ج 3، ص 404. 35. غررالحکم، ص 305. 36. سوره اعراف ، آیه 74. 37. سوره شعراء، آیات 151 - 152. 38. همان، آیات 161- 163 و 165 - 166. 39. همان، آیات 177 - 179 و 181 - 183. 40. رجوع شود به سوره‏هاى عنکبوت، آیه 45، سوره نور، آیه 21؛ سوره یوسف، آیه 24؛ سوره اعراف، آیات 28 و 142 ؛ سوره هود، آیه 85 ؛ سوره یونس، 91 ؛ سوره قصص، آیه 77 و.... 41. ر.ک احیاء العلوم، معراج السعادة، شرح جنود عقل و جهل. 42. سوره هود، آیه 61. 43. سوره نساء، آیه 32. 44. سوره ملک، آیه 15. 45. سوره اعراف، آیه 10. 46. همان، آیه 157. 47. سوره یس، آیات 7 - 8.