نسبت حق و تکلیف در آموزه‏هاى اسلامى‏


##تهیه و تدوین: حجةالاسلام و المسلمین محمد رضا مصطفى پور##
از جمله مباحثى که در جهان کنون آن را مطرح مى‏کنند. مسئله حق و تکلیف و نسبت بین آن دو است، بدین معنا که آیا انسان حق دارد و محق است یا مکلّف است و داراى تکلیف؟ و یا این که آدمى هم حق دارد و هم مکلّف است؟ براى بیان مسئله لازم است ابتداء حق و کاربردهاى گوناگون آن را بیان کنیم و سپس مفهوم حق و تکلیف را روشن سازیم و آن گاه به بیان رابطه آن دو در پیوند با انسان بپردازیم. حق چیست؟
حق کاربردهاى مختلفى دارد و آن‏ها عبارتند از: 1- حق گاه در برابر باطل قرار مى‏گیرد
در این صورت حق به معناى واقعیت یا مطابقت با واقع است و باطل به معناى غیر واقعى، پندارى یا عدم مطابقت با واقع است. در قرآن کریم اغلب، حق در برابر باطل استعمال مى‏شود و مصادیقى چون خدا، توحید، قرآن، اسلام، عدل، صدق و امثال آن را براى آن ذکر مى‏کند، در سوره مبارکه رعد با مثال زیبایى چهره حق و باطل را براى آدمیان ترسیم کرده است: «انزل من السماء ماء فسالت اودیة بقدرها فاحتمل السیل زبداً رابیاً و ممّایوقدون علیه فى النار ابتغاء حلیة اومتاعٍ زبدٌ مثله کذلک یضرب اللّه الحق و الباطل، فاما الزبد فیذهب جفاءً و اماما ینفع الناس فیمکث فى‏الارض کذلک یضرب اللّه الامثال.»(1)
خداى سبحان از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانه‏اى به اندازه آن‏ها سیلابى جارى گردید، سپس سیل بر روى خود کفى حمل کرد - و آن چه که براى بدست آوردن زینت آلات یا وسائل زندگى، آتش روى آن روشن مى‏کنند نیز کف هایى مانند آن به وجود مى‏آید - اما کف‏ها به بیرون پرتاب مى‏شوند ولى آن چه به مردم سود مى‏رساند (آباب یا فلز خالص) در زمین مى‏ماند، خداى متعال این چنین مثال مى‏زند.
در این آیه، حق را به آب و باطل را به کف روى آب تشبیه و براى هر یک نشانه‏هایى ذکر مى‏کند و مى‏گوید:
الف: حق همیشه مفید و سودمند است، هم چون آب زلال که مایه حیات و زندگى است. اما باطل بى‏فایده و بیهوده است. همانند کف‏هاى روى آب که نه تشنه‏اى را سیراب مى‏کند و نه باعث رویش گیاهان مى‏گردد.
ب: حق، پیوسته کم سرو صدا، متواضع، اهل عمل، پرمحتوا و سنگین وزن است. اما باطل همواره مستکبر، بالانشین و پر سر و صدا و توخالى و بى‏محتواست.
ج: حق مدام متکى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مى‏گیرد و سعى مى‏کند خود را به لباس او درآورده و از اعتبار وى استفاده کند.
بر این اساس است که پیروان باطل براى این که دیگران را اغوا کنند از پوشش و لباس حق استفاده مى‏کنند و چهره باطل را در زیر پوشش حق کتمان مى‏نمایند.
حضرت امیر(ع) فرمود:«فلو انّ الباطل خلص من مزاج الحق لم یخف على المرتادین و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندین.»(2) اگر باطل از آمیزش با حق خالص شود بر حق جویان مخفى نخواهد ماند و اگر حق، از آمیزش باطل رهایى یابد، زبان بدگویان از آن قطع خواهد شد. 2- حق در برابر ضلالت‏
گاهى حق در برابر ضلالت به کار مى‏رود. چنان چه فرمود: «فذلکم اللّه ربکم الحق فماذا بعد الحق الا الضلال»(3) این است پروردگار بر حق شما پس بعد از حقیقت، گمراهى نیست، این آیه در حقیقت یک راه منطقى روشن را براى شناخت باطل و ترک آن پیشنهاد مى‏کند و آن این که، آدمى نخست باید از طریق وجدان و عقل براى شناخت حق گام بردارد و هنگامى که حق شناخته شد هرچه غیر آن و مخالف آن است گمراهى و باطل است که آدمى از طریق پیمودن آن به مقصد نمى‏رسد بلکه زمینه هلاکت و نابودى خود را فراهم مى‏سازد. 3- حق در برابر هوا و هوس‏
قرآن گاهى حق را در برابر هوا به کار برده است و فرمود:«ولو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض و من فیهن»(4) و اگر حق از هوس‏هاى آنها پیروى کند آسمان و زمین و تمام کسانى که در آن‏ها هستند تباه مى‏شوند.
از این آیه استفاده مى‏شود که نباید حق تابع تمایلات مردم باشد. زیرا هوا و هوس‏هاى مردم معیار و ضابطه‏اى ندارد بلکه علاوه بر این در بسیارى از موارد به سوى زشتى‏ها مى‏گراید. اگر قوانین هستى تابع این تمایلات انحرافى باشد، هرج و مرج و فساد سراسر جهان را فرا مى‏گیرد. 4- حق در برابر تخلف‏
گاهى حق در برابر تخلف از مقررات حقوقى و اخلاقى به کار مى‏رود. به این معنا اگر آدمى کارى را مطابق با مقررات حقوقى و قانونى و اخلاقى انجام داد حق است و اگر کارى را برخلاف قانون اجتماعى یا اخلاقى انجام داد خلاف است، البته این معنا و کاربرد به حق به معناى اول بازگشت مى‏کند. زیرا قوانین و مقررات جامعه و حقایق اخلاقى به ویژه اگر برخاسته از وحى الهى باشد حق است و اگر مطابق با آن نباشد باطل است.
قرآن مى‏فرماید: «و اشرقت الارض بنور ربّها و وضع الکتاب وجى‏ء بالنبیین و الشهداء و قضى بینهم بالحق و هم لایظلمون»(5) و زمین به نور پروردگار روشن مى‏شود و نامه‏هاى اعمال را پیش مى‏نهند و پیامبران و گواهان را حاضر مى‏سازند و در میان آنها به حق داورى مى‏شود و به کسى ستم نخواهد شد.
از این آیه استفاده مى‏شود که چون خداى سبحان حاکم است و زمین به نور عدالتش روشن مى‏باشد و نامه اعمال که بیان‏گر اعمال انسان است مطرح مى‏شود و گواهان عدل و پیامبران حضور دارند، فقط به حق و در چارچوب قوانین و مقررات قضاوت مى‏شود، از این رو در چنین دادگاهى ظلم و بیدادگرى و خروج از حدود قانون معنا و مفهومى ندارد. و در جاى دیگر فرمود: «و اللّه یقضى بالحق و الذین لایدعون من دونه لایقضون لشى‏ء»(6) و خدا به حق داورى مى‏کند و خدایانى که بجاى خدا مى‏خوانند به چیزى داورى نمى‏کنند...
از این آیه نیز استفاده مى‏شود که فقط خداست که در چارچوب حدود تعیین شده داورى مى‏کند. اما کسانى که با خداى حقیقى کارى ندارند یا غیر خدا را محور قرار مى‏دهند به طور طبیعى در چارچوب عدالت نبوده و لذا به حق داورى نخواهند کرد. در این موارد چهارگانه که حق در برابر باطل یا ظلالت و گمراهى و یا هواى نفس و یا تخلف از قوانین و مقررات قرار مى‏گیرد (حق بودن) را تبیین مى‏کند. 5 - حق در برابر تکلیف‏
گاهى حق در برابر تکلیف قرار مى‏گیرد، در این صورت بحث مى‏شود که آیا انسان محق است یعنى حق دارد یا مکلّف است و باید اوامر و نواهى و دستورها را به عنوان تکلیف اجرا کند.(7)
برخى حق را به چهار قسم تقسیم کرده‏اند: الف: حق به عنوان امتیاز
مقررات حقوقى گاهى به افراد امتیاز مى‏دهد و با وضع نکردن تکلیفى به فرد امتیاز مى‏دهد شبیه امور مباح در دایره شریعت، که در این موارد انسان آزاد است که کار مباحى را انجام دهد یا انجام ندهد یا حق آزادى بیان به معناى مکلف نبودن به عدم اظهار عقیده و امتیاز جلوگیرى از وارد کردن اتهام برخود با مکلف نبودن به پاسخ دادن به سؤالات دادستان. ب: حق به عنوان مطالبه‏
از باب مثال طلبکار حق دارد از بدهکار حق خود را مطالبه کند و طبق مقررات حق خود را دریافت نماید. ج: حق به عنوان اختیار
مثل این که مالکى حق دارد مال خود را ببخشد و با این تمام اختیارات و امتیازات را تغییر دهد یعنى این مالک این اختیار را دارد. د: حق به عنوان مصونیت‏
از باب مثال قانون به نمایندگان مجلس این حق را داده است در اعطاى وظائف نمایندگى دولت یا وزیرى را مورد سؤال قرار دهد و مسائلى را بیان نماید و از او انتفاد کند. این نماینده از مصونیت برخوردار است و کسى نمى‏تواند او را مورد بازخواست قرار دهد.
در برابر این حق تکلیف است که فردى ملزم مى‏شود عمل خاصى را انجام دهد و اگر آن کار را انجام ندهد مأمورى مى‏تواند به نحوى او را مجازات کند.
و به عبارت خلاصه‏تر مى‏توان گفت: حق قدرتى است متکى به قانون که صاحب آن مى‏تواند با کمک گرفتن از قانون، آن را بستاند و یا از گرفتن دیگران مانع گردد و یا حق قدرتى است که قانون به شخص عطا کرده یا نفعى است که مورد حمایت قانونى است.(8)
در این معناى پنجم حق در مفهوم (حق داشتن) است یعنى انسان‏ها به دلیل انسان بودن حق دارند کارى را انجام دهند یا انجام ندهند یا حقى را مطالبه کنند یا از مطالبه آن صرفنظر نمایند.
با توجه به موارد رابطه حق، اکنون به بیان حق و تکلیف و رابطه آن دو مى‏پردازیم.
در آموزه‏هاى اسلامى حق و تکلیف دو مفهومى هستند که در برابر هم قرار مى‏گیرند و رابطه آن دو رابطه تلازم است یعنى هرجا براى کسى بر عهده دیگرى حقى ثابت شود، آن دیگرى در قبال آن حق، تکلیف دارد که وظیفه‏اى را نسبت به صاحب حق انجام دهد. از باب مثال اگر زن و فرزند از همسر و پدر حق مطالبه نفقه دارد همسر و پدر نیز موظف است آن نفقه را ادا کند و یا اگر کسى از شخصى به عنوان طلبکار، حقى دارد بدهکار در برابر او تکلیف و وظیفه‏اى دارد که باید آن طلب را پرداخت کند و طلبکار نیز مى‏تواند آن حق را از بدهکار مطالبه نماید.
و یا اگر گفته مى‏شود «مردم بر حکومت حق دارند» یعنى حکومت موظف است آن حق را ادا کند و اگر گفته مى‏شود «حکومت بر مردم حق یا حقوقى دارد» تعبیر دیگرش آن است که مردم نسبت به حکومت وظیفه‏اى دارند که باید آن را رعایت کنند.
على ابن ابیطالب (ع) در نهج البلاغه فرمودند: «فالحق اوسع الاشیاء قى التواصف و اضیقها فى التناصف، لایجرى لاحد الاجرى علیه و لایجرى علیه الاجرى له»(9) حق فراختر چیزهاست که وصف آن را گویند و مجال آن تنگ، اگر خواهند از یکدیگر انصاف جویند، کسى را حقى نیست جز که بر او نیز حقى است و بر او حقى نیست جز آن که او را حقى بر دیگرى است. از باب مثال اگر حق مردم بر حکومت آن است که حکومت امنیت جامعه را برقرار سازد مردم نیز وظیفه دارند که حقوق دولت را براى برقرارى امنیت اداء کنند، مالیات‏ها را پرداخت کنند. بدنبال این سخن حضرت فرمود: «ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقاً افترضها لبعض الناس على بعض، فجعلها تتکافاً فى وجوهها و یوجب بعضها بعضاً، ولایستوجب بعضها الّاببعض و اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق، حق الوالى على الرعیة و حق الرعیة على الوالى، فریضة، فرضها اللّه سبحانه لکلٍ على کلٍّ فجعلها نظاماً لألفتهم و عزّاً لدینهم فلیست تصلح الرعیة الابصلاح الولاة و لاتصلح الولاة الّا باستقامة الرعیة فاذا ادّت الرعیة الى الوالى حقه وادى الوالى الیها حقّها عزّ الحق بینهم وقامت مناهج الدّین، و اعتدلت معالم العدل، و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلک الزمان، و طمع فى بقاء الدولة و یئست مطامع الاعداء»(10)
پس خداى سبحان برخى از حق‏هاى خود را براى بعضى مردمان واجب داشت و آن حق‏ها را برابر هم نهاد و واجب شدن حقى را مقابل گزاردن حقى گذاشت و حقى بر کسى واجب نبود مگر حقى که برابر آن است گزارده شود و بزرگترین حقهایى که خدا واجب کرده است حق والى بر رعیت است و حق رعیت بر والى، که خداى سبحان آن را واجب نموده و حق هر یک را به عهده دیگرى واگذار نمود و آن را موجب برقرارى پیوند آنان کرد، و ارجمندى دین ایشان، پس حال رعیت نیکو نگردد جز آنگاه که والیان نیکو رفتار باشند و والیان نیکو رفتار نگردند جز آن که رعیت درستکار باشند. پس چون رعیت حق والى را بگزارد و والى حق رعیت را به جاى آرد، حق میان آنان بزرگ مقدار شود و راه‏هاى دین پدیدار و نشانه‏هاى عدالت برجا و سنت چنان که باید اجرا گردد. پس کار زمانه آراسته گردد و طمع در پایدارى دولت پیوسته و چشم آز دشمنان نیز بسته گردد.
از این فراز از سخنان حضرت مطالبى استفاده مى‏شود:
1- حق ذاتى از آن خداست که بر بندگان خود دارد یعنى چون او خدا و مالک و خالق همه چیز و همه کس است و هستى همه عالم از اوست حقوقى را ذاتاً بر بندگان خود دارد.
2- حقوقى ذاتى که خدا بر بندگان دارد به مقتضاى الوهیت و ربوبیتش آن را براى بعضى از مردمان علیه بعضى دیگر قرار داده است.
3- حقوقى که خدا براى بعضى مردمان بر بعضى دیگر قرار داده است، این حقوق متوازن و هم وزن و همسان است یعنى اگر حقى را براى یک طرف قرار داده است در مقابلش حقى هم براى طرف دیگر قرار مى‏دهند تا با هم همسنگ شوند، وجود بعضى از این حقوق است که حقى را بر دیگرى ایجاب مى‏کند.
4- بزرگترین حق، حق حکومت بر مردم و مردم بر حکومت است زیرا این حقوق براى تنظیم روابط بین مردم قرار داده شده است گرچه حقوق دیگرى نظیر حق پدر و مادر بر فرزندان و فرزند بر پدر و مادر و همسر بر همسر نیز وجود دارد، امام مهمترین حقوق آن هاست.
5 - حکمت و سرّ قرار دادن این حقوق براى حکومت در برابر مردم و مردم در برابر حکومت امورى است.
الف: همبستگى و هم دلى بین مردم و حکومت و در نتیجه استوارى و استقامت حکومت برقرار مى‏شود و امنیت در جامعه برقرار و از هرج و مرج جلوگیرى مى‏شود.
ب: این حقوق به گونه‏اى وضع شده است که دینشان عزّت پیدا مى‏کند و در سایه دین عزت یافته به سعادت ابدى نائل مى‏شوند یعنى علاوه بر آسایش زندگى و برقرارى امنیت و جلوگیرى از هرج و مرج، مصلحت‏هاى معنوى و اخروى نیز تأمین مى‏شود.
6- از آن جایى که حاکم مسئول صلاح جامعه است باصلاح آنان مردمان نیز صلاح مى‏یابند یعنى هرجا صلاحى است از حاکمان است و اگر فسادى هست نیز از آنان سرچشمه مى‏گیرد.
7- دستگاه حکومت وقتى صالح و سامان یافته مى‏ماند که مردم صالح بمانند و در مسئولیت‏ها و وظائف خودشان استقامت داشته باشند و به دیگر سخن: جامعه اصلاح نمى‏شود مگر این که والیان و دستگاه حکومتى صالح باشند و استقامت حاکمان به استقامت مردم بستگى دارد یعنى باید اصلاح از طریق حکومت تداوم و استمرار داشته باشد، مردم نیز سامان یافته و در راه راست استوار مى‏مانند.
8 - اگر مردم و حکومت حقوق یکدیگر را رعایت کنند چند فایده دارد:
الف: حق در جامعه عزیز مى‏شود و متقابلاً باطل ضعیف مى‏گردد. اداى حقوق و تکالیف از سوى مردم و حکومت باعث تقویت این روحیه در بین افراد مى‏شود و به فرهنگ عمومى جامعه تبدیل مى‏گردد.
ب: در چنین جامعه اگر کسى بخواهد در مسیر باطل حرکت کند، جامعه به او اجازه چنین حرکتى را نمى‏دهد، چون بر خلاف فرهنگ پذیرفته شده جامعه است و لذا نشانه‏هاى دین پدیدار مى‏گردد.
ج: عدالت گسترى: از آن جایى که عدل و حق توأم هستند و عدالت در واقع رساندن حق به صاحب حق است، در چنین جامعه که حقوق مردم و حکومت رعایت مى‏شود. نشانه‏هاى عدالت در سراسر جامعه ظهور پیدا مى‏کند.
و: در پرتو عمل به وظائف، سنت‏هاى الهى در مجارى مختلف جامعه جریان خواهد یافت.
9- با اجراى حقوق متقابل توسط مردم و حکومت، زمانه شایسته خواهد شد و روزگار به نیکى خواهد گرایید و چنین نظامى مى‏تواند پایدار باشد و طمع دشمنان از آن قطع گردد. زیرا مردم همگى متحد و یگانه و به سرنوشت خودشان در پرتو عزت دین علاقمند خواهند بود.
حضرت امیر در خطبه دیگرى از حق خود بر مردم و مردم بر حکومت سخن مى‏گوید و مى‏فرماید: «ایّها الناس انّ لى علیکم حقاً و لکم علىّ حق، فاما حقکم علىّ فالنصیحة لکم و توفیر فیئکم علیکم و تعلیمکم کیلا تجهلوا و تأدیبکم کیما تعلموا. و امّا حقّى علیکم فالوفاء بالبیعة و النصیحة فى المشهد و المغیب والاجابة حین ادعوکم و الطاعة حین امرکم»(11)
مردم مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقّى، بر من است که خیرخواهى از شما دریغ ندارم و حقى را که از بیت المال دارید، بگزارم، شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید و آداب آموزم تا بدانید.
اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار حق خیرخواهى ادا نمایید، چون شما را بخوانم بیایید و چون فرمان دهم بپذیرید و از عهده برآیید.
در این خطبه حضرت به حقوق متقابل حاکم و مردم مى‏پردازد و به نکاتى اشاره مى‏فرماید: 1- دریغ نورزیدن از خیرخواهى:
منظور از نصیحت و خیرخواهى در اینجا به نظر مى‏رسد نصیحت و خیرخواهى خالصانه، همان برنامه ریزى کامل و همه جانبه براى پیشرفت و تعالى مردم در تمام جنبه‏هاى معنوى و مادى است. زیرا بهترین خیرخواهى برنامه‏ریزى صحیح در جهت تضمین و تأمین منافع مادى و معنوى توده مردم و با کمترین ضایعات، سبب رسیدن به کمال مطلوب باشد. 2- احیاى عدالت اجتماعى و به کارگیرى کامل بیت‏المال در جهت حاکم شدن عدالت اجتماعى:
وظیفه حاکم در نظام الهى آن است که اموال عمومى را به طور کامل در اختیار نیازمندان و تمام صاحبان حق قرار دهد و به امور اقتصادى و معیشت مردم سامان بخشد. 3- آموزش صحیح و سالم در جهت مبارزه با جهل:
یکى از حقوق مردم بر عهده حاکمان آن است که با آموزش‏هاى سالم و صحیح به مبارزه با جهل برخاسته و سطح افکار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقویت کند و عامل بدبختى‏ها را که جهل و نادانى است ریشه کن سازد. 4- توجه به امر پرورش و تهذیب اخلاق و مبارزه با مفاسد اخلاقى:
تربیت و تأدیب از طریق پرورش صفات اخلاقى و مبارزه با رذایل اخلاقى تحقق پیدا مى‏کند که در نظام اسلامى باید زمینه‏هاى تحقق آن فراهم آید. 5 - در بخش دیگر به وظائف مردم در برابر حاکم اشاره مى‏کند و مى‏فرماید:
الف: وفادارى به بیعت: وقتى امت با امام و حاکم بیعت و عهد برقرار مى‏کند که حقوق چهارگانه پیشین را تحقق ببخشد پس بر مردم لازم است از او حمایت کنند و مانند بازویى نیرومند براى او عمل کنند و کارى برخلاف عهد و پیمان عمل نکنند.
ب: خیرخواهى در نهان و آشکار: با توجه به این که جهان محضر خداست و خداى سبحان همه جا حاضر و ناظر است در حضور و غیاب حاکم، خیرخواه او باشند نه این که مانند منافقان چند چهره در حضور با تملق و چاپلوسى، از دوستى و محبت و اخلاص سخن به میان آورند و اعلام خیرخواهى کنند، اما در پشت سر بى‏تفاوت باشند و یا راه خیانت و فساد را در پیش گیرند.
زیرا اگر من در همه جا حاضر نیستم اما خداى سبحان در همه جا حاضر و ناظر است و براى انسان‏هاى با ایمان حضور و غیاب حاکم تفاوتى نمى‏کند.
ج: گوش به فرمان بودن: در نظام اسلامى امت همگى باید، گوش به فرمان امامان خود باشند نه در برابر دعوت‏ها تعلل و سستى بورزند. چرا که ممکن است در اثر سستى زیان‏هاى غیرقابل جبرانى به بار آید.
د: اطاعت و پیروى عملى: ممکن است گروهى فراخوانى و دعوت امام را پذیرا باشند اما در مقابل عمل با مشاهده کارهاى سخت و سنگین که حافظ منافع امت باشد. از آن فرمان اطاعت نکنند، در حالى آثار واقعى ظاهر و آشکار مى‏شود که امت علاوه بر گوش به فرمان بودن در مقام عمل نیز اطاعت کنند. بازگشت تکلیف به حق‏
با روشن شدن وجود تلازم میان حق و تکلیف و قابل تفکیک نبودن این دو معلوم مى‏شود هرجا سخن از تکلیف به میان مى‏آید، بدان معنا نیست که حقى در آن جا مطرح نباشد یا در جایى که از حق سخن گفته مى‏شود، تکلیفى وجود نداشته باشد.
بنابراین گفتن این که زبان دین ، زبان تکلیف است نه زبان حق، سخنى منطقى نیست. علاوه اگر از تکالیف سخن به میان مى‏آید و گفته مى‏شود در نظام اسلامى، محور تکلیف است هر انسانى وظیفه دارد به تکالیف الهى در بعد فردى و اجتماعى عمل کند، باید توجه داشت که بازگشت این تکالیف به حق است. زیرا انسان از آن جهت که انسان است و داراى هویت انسانى است براى هدفى خلق شده است که همانا آن هدف نیل به کمال و قرب به خدا و تأمین سعادت ابدى اوست و حفظ هویت انسانى و نیل به هدف خلقت حق انسان است و انسان باید در پرتو تکالیف الهى و اجراى آن‏ها هویت واقعى و انسانى خود را حفظ و به هدف خلقت نائل گردد در غیر این صورت، آدمى زندگى را به گونه‏اى به پایان مى‏برد که «اولئک کالانعام بل هم اضلّ»(12) آنان همانند چارپایان بلکه گمراهترند. از این رو خداى سبحان او را به هدایت تشریعى هدایت کرده تا این حق انسانى را اداء کند.
به دیگر سخن خداى سبحان از طریق هدایت تشریعى آدمیان را به حقوقشان آشنا کرده تا با پذیرش آن‏ها از فروافتادن در گرداب تباهى حفظ شود و با به کارگیرى و رعایت آن حقوق به هدف خود برسد.
از این رو اگر خدا انسان را به عبادت فرا خوانده و مودّت اهل بیت را مزد رسالت پیامبر قرار داده و به انجام عمل صالح دستور داده است براى آن است که وى در پرتو آن‏ها حق انسانى خود را به خود ادا کند و لذا فرمود: «ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اسأتم فلها»(13) یعنى نه سود اطاعت به خداوند مى‏رسد و نه زیان معصیت دامن گیر او مى‏شود زیرا بشر آن چه انجام مى‏دهد مال خود اوست و به خود او برمى‏گردد. پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. سوره رعد، آیه 17. 2. نهج البلاغه، خطبه 50. 3. سوره یونس، آیه 32. 4. سوره مؤمنون، آیه 71. 5. سوره زمر، آیه 69. 6. سوره مؤمن(غافر)، آیه 20. 7. مجله فقه و حقوق، شماره 3، مقاله فلسفه حق، ص‏150 -151. 8. در هواى حق و عدالت، ص 44. 9. نهج البلاغه، خطبه 216. 10. همان، 216. 11. همان، خطبه 34. 12. سوره اعراف، آیه 179. 13. سوره اسراء، آیه 7.