ویژگى نظام اسلامى‏


##تهیه و تدوین: حجةالاسلام و المسلمین محمد رضا مصطفى پور##
اسلام دینى است که داراى نظام ویژه خود مى‏باشد که لازم است براى شناخت این نظام ویژه، به ویژگى‏هاى آن بپردازیم و آن ویژگى‏ها عبارتند از: 1- حاکمیت روح توحیدى:
نظام اسلامى، نظام تعاون، احسان، عدل و ایثار است نه نظام استثمار، استخدام، استعباد و استعمار و آن چه که رشته همه شئون نظام را به همدیگر پیوند مى‏دهد و بر آن مجموعه حاکم است، اصل توحید و الهى بودن است، در این نظام هیچکس حق تعدى به دیگران و تحمیل بر آن‏ها را ندارد.
آیات فراوانى در قرآن، همه را در برابر مقررات الهى یکسان دانسته، روح حاکم را روح عبادى معرّفى کرده است نه طغیان، در حالى که در نظام‏هاى دیگر، روح حاکم روح تمتع مادى است نه روح تعبّد توحیدى، روح گرایش به لذات و مادیات است نه گرایش به معنویات.
هر کس هر آن چه را بخواهد از آن استفاده کند و از هر راهى که بخواهد برود، همان راه را طى مى‏کند ولى در نظام الهى چنین نیست. 2- محو فاصله طبقاتى:
در نظام اسلامى فاصله طبقاتى پذیرفته نشده است، یعنى اموال و ثروت‏هاى نظام اسلامى در اختیار گروه خاصى نیست. در سوره مبارکه حشر مى‏فرماید: انفال و غیر آن را به گونه‏اى تقسیم کنید که ثروت‏هاى نظام اسلامى در دست گروه خاصّى دور نزند:
«ما افاء اللّه على رسوله من اهل القرى فللّه و للرسول ولذى القربى و الیتامى و المساکین و ابن السبیل کى لایکون دولةً بین الاغنیاء منکم؛(1) آن چه خدا از دارایى ساکنان آن قریه‏ها عاید پیامبرش گردانید، از آن خدا و از آن پیامبر او و متعلق به خویشاوندان نزدیک وى و یتیمان و بینوایان و در راه‏ماندگان است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد.»
این یک اصل حاکم بر اقتصاد اسلامى است. تداول ثروت و دور زدن آن باید در دست همه مردم باشد. نظام اقتصادى اسلام نظیر نظام کاپیتالیسم غرب نیست. در نظام‏هاى غربى، مجموعه ثروت در دست یک گروه خاصّى است و بقیه باید نیروى انسانى صرف کنند و مجموعه اصیل ثروت بین ثروتمندان تداول مى‏شود. نظام سوسیال شرق نیز همینطور است، با این تفاوت که در شرق دولت سالارى است و سرمایه‏ها فقط در اختیار دولت است و از دولتى به دولت دیگر منتقل مى‏شود، در دسترس مردم نیست. قهراً نظام سرمایه دارى یا نظام کمونیستى و سوسیالیستى هر دو محکوم است. در نظام‏هاى سوسیالیستى، مردم کارگر دولت و دولت مالک درآمد مردم و کارفرماى آنان است. اسلام این «دولت سالارى» را نمى‏پذیرد. در نظام اسلامى «للرجال نصیبٌ ممّا اکتسبوا و للنساء نصیبٌ ممّا اکتسبن؛(2) هر کس مالک چیزى است که کسب کرده‏اند و باید بگونه‏اى مالک شوند که ثروت در دست همه دور بزند، قهراً امتیازهاى درآمدى به گروه خاصى داده نمى‏شود، موافقت‏هاى اصولى براى همه است و راه تولید بر روى همگان بطور مساوى باید گشوده باشد، اما در نظام شرق نوع افراد، نیروى انسانى خود را در اختیار صاحبان ثروت قرار مى‏دهند و از این راه جیره دریافت مى‏کنند که در واقع این یک بردگى مدرن است اما در اسلام مال به سه قسم تقسیم مى‏شود:
1- اموال شخصى: یعنى اموالى که دستاورد کار و کسب افراد است و یا مالى است که از راه ارث به آنان رسیده است.
2- اموال عمومى: که مال و فى‏ء مسلمانان است از آن جهت که مسلمان هستند، یعنى مال عنوان مسلمین است.
3- اموال حکومتى: که نه مال عنوان مسلمین است نه مال اشخاص معین، بلکه مال حکومت اسلامى است، مانند انفال، ناگفته نماند..انفال، غیر از اموالى است که فى‏ء مسلمانان است. وجوهات بریّه که قسمت مهم مسائل مالى را در اسلام تشکیل مى‏دهد از این قسم است، مانند: زکات و خمس. بیست درصد از کلّ درآمدها به عنوان خمس باید از مردم دریافت شود، خمس در بسیارى از قسمت‏ها از کل درآمد است نه بعد از صرف هزینه، مانند معادن که قبل از کسر نمودن هزینه سال محاسبه مى‏شود. تنها ارباح مکاسب است که بیست درصد از سود خالص به عنوان خمس است، یعنى سودى که هم هزینه کار و هم هزینه زندگى سالانه از آن کسر شده است و این رقم رقم سنگینى است، حال اگر مردم نمى‏پردازند، مسئله دیگرى است.
اگر نظام اسلامى گفت مردم باید بیست درصد از تمام درآمدها را بپردازند، این مال مربوط به تک تک اشخاص نیست حتى ده درصد آن هم که سهم امام (ع) است مال مقام امامت است نه مال شخص امام، چون اگر مال شخص امام باشد باید بعد از رحلت او به صورت ارث به ورثه‏اش منتقل شود در حالى که چنین نیست. این مال سِمَت امامت است.گرچه سِمَت امامت نیز مالک نیست بلکه در حقیقت امام، «ولىّ تصرف» است و اما ده درصد دیگر که سهم سادات است، آن هم مال سادات نیست، چون فقر در آن شرط است، مال سادات فقیر است که باید هزینه سالانه آنان را به اندازه کفاف تأمین کرد.
بدیهى است که بخش کمى از این ده درصد تمام سادات نیازمند را تأمین مى‏کند و بقیّه سهم سادات و نیز درآمد معادن که رقم نجومى و بالایى را تشکیل مى‏دهد، نه مال مردم است نه فى‏ء مسلمانان است، نه مال جمیع، نه مال مجموع، بلکه مال سِمَت امامت است، مثل اینکه چیزى مال دولت باشد که مربوط به سمت است نه اشخاص. نظام اسلامى دولتى دارد که به صورت «امامت» ظهور مى‏کند که او ولىّ این کارها است. امام نیز مالک نیست ولى است مانند متولى اوقاف که بر حسب وقف و هدف واقف، ولىّ در تصرّف است نه مالک آن. 3- نظارت ملّى:
قرآن کریم نوع احکام را متوجه جامعه کرده است و جامعه را مسئول اجراى آنها مى‏داند مسئله امر به معروف و نهى از منکر در جامعه اسلامى یک قانون رسمى است، یعنى گذشته از اینکه احکام: «السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما؛(3) مرد سارق و دزد و زن سارق پس دستانشان را قطع کنید.» «فاجلدوا»(4) به زنا کار تازیانه بزنید «اقیموا الصلوة»(5) نماز را اقامه کنید و مانند آن متوجه جامعه است، امر به معروف و نهى از منکر نیز متوجه جامعه است، در همه این گونه دستورهایى که به صورت جمع متوجّه جامعه شده، جامعه نسبت به آن «موظّف» است نه «صاحب حق»، چون حدود الهى مال جامعه نیست تا بتواند این «حق خود» را به زمامدار واگذار نماید و در نتیجه زمامدار وکیل مردم باشد و زمامدارى او عنوان «وکالت فقیه» داشته باشد. این حدود مال خداست نه مردم، پس مردم چیزى رابه فقیه واگذار نکرده‏اند، بلکه ذات اقدس اله زمامدار یعنى فقیه عادل را به وسیله ائمه - علیهم السّلام - این سِمَت را براى او جعل کرده، قهراً فقیه عادل «ولىّ مسلمین» است نه «وکیل مسلمین». البته چون این حدود مال خود فقیه عادل هم نیست او با سایر افراد در حکم یکسان است از این رو اگر فقیه مانند امام - رضوان اللّه علیه - مرجع تقلید نیز باشد، در هر دو قسمت با سایر افراد یکسان است، یعنى اگر فتوا بدهد، همانطور که بر دیگران عمل به آن واجب است بر خود او هم واجب است و اگر حکم حکومتى کند، همانند دیگران اجراى آن بر خودش نیز واجب است و همانطور که نقض حکم او بر دیگران حرام است، برخود او نیز حرام است. در نظام اسلامى رهبر مافوق قانون نیست.
او با سایر افراد مسلمان از نظر اینکه احکام الهى براى همه یکسان است، تفاوتى ندارد و توجه خطاب‏هاى قرآنى به جامعه، معنایش این نیست که جامعه اسلامى مالک این حدود و حقوق است و مسئله امر به معروف و نهى از منکر نیز مؤیّد این مطلب است. همگان این وظیفه را دارند تا این احکام را اجرا کنند پس قوه مجریه در نظام اسلامى مخصوص به گروه خاصّى نیست و نمى‏شود به یک مسلمان گفت: «به تو چه» تو که سِمَتى ندارى همانطور که هیچ مسلمانى نمى‏تواند بگوید: «به من چه».
در سایر کشورها ونظام‏ها اجراى حدود و قوانین کشور بر عهده پلیس و یا قوّه قضائیه و مانند آن است که نیروهاى نظامى و انتظامى قوّه مجریه‏اند و سایر افراد به هیچ وجه دخالت ندارند، ولى در نظام اسلامى اگر گروهى به عنوان نیروى نظامى یا انتظامى معرفى شدند، وظیفه از دوش مردم ساقط نمى‏شود گرچه راه اجراى آن همان نیروى انتظامى است اما حضور، دخالت، اعتراض، نقد، نهى و امر مردم باید باشد. این سومین اصلى است که در نظام اسلامى مورد توجه هست اما نظام‏هاى دیگر فاقد آن است. 4- حکومت خدا بر مردم:
جامعه اسلامى فاقد قانون و حکومت نیست و شکل حکومت آن نه حکومت «فرد بر جامعه» است نه حکومت «مردم بر مردم». حکومت فرد بر جامعه این است که آراء، اندیشه و خواسته‏هاى یک نفر بر جامعه حاکم باشد. نظام‏هاى استبدادى از این قبیل است یک فرد هرچه تصمیم بگیرد همان معتبر و لازم الاجرا است. در حکومت مردم بر مردم که همان نظام‏هاى دموکراسى معتبر است مردم عدّه‏اى را انتخاب مى‏کنند و آراء و نظرات نمایندگان مردم براى همه چه خودشان چه موکّلان آنان معتبر است. در نظام اسلامى هیچ یک از این دو نحوه حکومت راه ندارد، چون انسان آفریده خداست، شرائط فراوانى را پشت سرگذاشته، سرنوشت‏هاى فراوانى را نیز در پیش رو دارد و اداره کننده انسان کسى است که از گذشته، حال و آینده او با خبر باشد و حقیقت انسان، جهان و کیفیت ارتباط انسان با جهان را بداند و او تنها خداست از این رو حکومت در نظام اسلامى «حکومت خدا بر مردم» است نه «حکومت فرد بر مردم» یا «مردم بر مردم».
آیاتى از قبیل: «ان الحکم الّا للّه؛(6) حکم و فرمان جز به دست خدا نیست» و مانند آن نیز، شاهد و مؤید این بحث عقلى است. 5 - مردم مکلّف‏اند نه صاحب حق:
چون حکومت اسلامى حکومت خدا بر مردم است، مردم در هیچ عصرى صاحب حق نیستند، بلکه در برابر خدا مکلّفند، مردم گرچه نسبت به یکدیگر آزادند اما نسبت به ذات اقدس اله بنده‏اند و بر اثر این بندگى از قید و بند بندگى هر چیز و هر کس آزاد هستند و اگر بنده خدایند موظفند که قوانین الهى را خوب درک و حفظ نمایند و از ضایع شدن آن جلوگیرى کنند و مجریان را مورد حمایت قرار دهند، گرچه روح تکلیف به حق برمى‏گردد.(7) 6- تلقّى و ابلاغ قوانین توسط پیامبر:
اگر حکومت تنها از ناحیه خداوند است، تنظیم قوانین و نحوه اجراى آن نیز فقط باید از طرف او تنظیم شود و عهده‏دار درک و دریافت و تبیین و تفسیر این معارف تنها پیامبر است چون همه مردم شایستگى آن را ندارند که مانند پیامبر با خدا تماس داشته باشند: «بل یرید کل امرى‏ءٍ منهم ان یؤتى صحفاً منشرّه؛(8) هر مردى از ایشان خواهد که نامه‏هایى سرگشاده دریافت کند در حالى که مردم قدرت دریافت وحى را ندارند» و تنها پیامبر در بین امّت داراى سِمَت نبوّت و رسالت است، علاوه در قرآن کریم سِمَت تبیین و تفسیر کلام خدا را نیز به پیامبر مى‏دهد: «و انزلنا الیک الذکر لتبیّن للناس مانزّل الیهم؛(9) و این قرآن را به سوى تو فرود آوردیم تا براى مردم آن چه را به سوى ایشان نازل شده است توضیح دهى.» 7- نظام حکومتى اسلام نظام امامت و امّت:
بررسى سیره انبیاء و مرسلان الهى یا امامان - علیهم السلام - نشان مى‏دهد که نظام اسلامى، نظام امامت و امّت است. تک رهبرى است نه جمع رهبرى یا شوراى رهبرى. در دین خدا نه نبوت و رسالت شورایى وجود دارد نه امامت مشورتى، حتى اگر دو معصوم در یک عصر باشند یکى امام و دیگرى مأموم و پیرو اوست همانند امام حسن و امام حسین - علیهما السلام - و گرچه در اسلام شورا مطرح است حتى اهل سنّت هم که «شورا» را تصویب کردند، براى آن نبود که شورا خلافت کند، بلکه براى این بود که شورا خلیفه واحد را انتخاب کند؛ نیز شورائى که به پیشنهاد خلیفه دوم معیّن شد، براى این نبود که کشور را با شورا اداره کند، بلکه گفت شما شش نفر کنار هم جمع شوید و خلیفه تعیین کنید. بنابراین «حکومت شورایى» در اسلام و سایر ادیان الهى هیچ سابقه‏اى ندارد و آنچه هست مسئله «تک رهبرى» است. منتها مشورت گاهى لازم و گاهى راجح است و مشورت کردن براى این است که وقتى رهبر به کارشناسى امرى آشنایى ندارد اگر معصوم نباشد، بر او واجب است نظر کارشناسان فن را جویا و با آن آشنا شود، امام اگر کارشناسى آن رشته را نیز خودش دارا و در این زمینه ورزیده است مشورت راجح است نه لازم که این مشورت مایه احترام به افکار دیگران است و رجحانى هم شاید داشته باشد، همانگونه که به پیامبر اکرم - صلّى اللّه علیه و آله و سلّم - مى‏فرماید:
«وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکّل على اللّه؛(10) تو با اینها مشورت کن اما وقتى مصمم و عازم شدى - که تصمیم با توست - به مشورت تکیه نکن، به خدا تکیه کن و با توکل بر او کارها را انجام بده.»
در سوره مبارکه «شورى» نیز در مقام بر شمردن اوصاف مؤمنان مى‏فرماید: «و امرهم شورى بینهم؛(11) یعنى آن‏چه «امر مردم» محسوب مى‏شود آن را با مشورت انجام مى‏دهند» اما آنچه «امر خدا» است، مشورت در آن راه ندارد و امر مردم از این قبیل است که مثلاً مردم یک منطقه‏اى بخواهند شهرسازى کنند یا آب‏ها را تقسیم کنند یا مى‏خواهند بفهمند کشاورزى در اولویّت است یا صنعت، این امور که «امور مردمى» است با مشورت تأمین مى‏شود اما احکام و قوانین الهى که «امر خدا» است نه مردم شورایى نیست با مشورت نمى‏شود احکام خدا را تشخیص یا تغییر داد پس «امر اللّه» شورایى نیست، «امر الناس» شورایى است و حکومت نیز «امر اللّه» است نه «امر الناس» دیگران که خود را مالک مطلق خود مى‏دانند حتى خودکشى را نیز قانونى شمرده مى‏گویند: انسان بر سرنوشت خود مسلط است، امّا در نظام الهى که انسان بنده خداست و «لایملک لنفسه نفعاً و لاضرّاً و لا موتاً و لاحیوة؛آدمى مالک نفع و ضرر و مرگ و زندگى خود نیست»، انسان حاکم بر خود نیست. انسان مى‏فهمد که نمى‏فهمد. او مى‏داند که یک سیر ابدى در پیش دارد، اما نمى‏داند چه چیزى برایش خوب و چه چیزى بد است، نمى‏داند در این جهان پهناور از کدام منبع و موهبت بهره‏بگیرد و از کدام موهبت اجتناب کند. پس حکومت بر بشر زیر پوشش «امرهم شورى بینهم»(12)نیست.
بر اساس مباحث پیش گفته:
اولاً: نظام اسلامى، نظام امت و امامت است نه نظام شورایى.
ثانیاً: شورا به عنوان بازوى تقویت کننده زمامدار چیز خوبى است.
ثالثاً: محدوده مشورت «امرالناس» است نه «امر اللّه».
رابعاً: حکومت «امر اللّه» است نه «امر الناس». 8 - نظام حکومتى اسلام نظام سلطنتى و امپراطورى نیست‏
از سیره رسول اکرم - صلّى اللّه علیه و آله و سلّم - و امامان - علیهم السلام - استفاده مى‏شود که نظام حکومتى اسلام نظام سلطنتى و امپراطورى نیست؛ یعنى نظامى نیست که براى حاکم آن مزایاى مالى و رفاهى خاصى مانند داشتن خانه‏هاى متعدد و یا حقوق زاید لحاظ شود یا برتر از قانون باشد.
حاکم اسلامى نمى‏تواند اسراف و اتراف را قانونى کند و بعد بگوید همه در برابر قانون مساوى هستند، همانگونه که در مناطق سلطان نشین مانند: عمّان،حجاز و مانند آن ابتدا قانونى را تصویب مى‏کنند که همه منابع سنگین کشور مال سلطان است و بعد مى‏گویند: همه در برابر قانون مساویند، یعنى ابتدا یک باطل را قانونى مى‏کنند، بعد سخن از مساوات در برابر قانون به میان مى‏آورند. امّا در نظام اسلامى نه تنها براى پیامبر یا امام مزایاى حقوقى نیست، بلکه بر آنان لازم است در حدّ ساده‏ترین مردم زیست نمایند.
بیان نورانى حضرت امیر - سلام اللّه علیه - در پاسخ به این پرسش که چرا اینقدر برخود سخت مى‏گیرید و در فشار زندگى مى‏کنید، این است که خداوند بر پیشوایان مسلمان واجب کرده است که در حدّ افراد ضعیف زندگى کنند تا محرومیّت پا برهنگان آنان را به طغیان نکشاند:
«قال یا امیرالمؤمنین هذا انت فى خشونة ملبسک و جشوبة مأکلک ؛ قال: ویحک انى لست کانت انّ اللّه فرض على ائمّة العدل ان یقدّروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیّغ بالفقیر فقره»(13)
پس نه تنها نظام مملوکیّت نیست، بلکه از میانگین نیز پایین‏تر است و اما این که غنایم جنگى «صفایاى ملوک» و اموال سلاطین شکست خورده متعلق به امام است نه از آن جهت است که امام از آن بهره شخصى به برد بلکه مربوط به مقام امامت است،
چنان که در عمل خود آنان از آن بهره شخصى نمى‏بردند و به ما نیز گفته‏اند که «لقد کان لکم فى رسول اللّه اسوة حسنة؛(14) پیامبر براى شما الگوى خوبى است» امام صفایاى ملوک را در راه امامت خرج مى‏کند، نه در مصارف شخصى، از این رو حضرت امیر - سلام اللّه علیه - درباره فدک فرمود: در زیر این آسمان تنها فدک به نام ما بود، عدّه‏اى شحیحانه طمع کردند و یک عده نیز سخاوتمندانه از آن صرف نظر کردند: «بلى کانت فى ایدینا فدک من کلّ ما اظلّته السماء فشحّت علیها نفوس قومٍ و سخت عنها نفوس قومٍ آخرین و نعم الحَکَمُ اللّه و ما اصنع بفدکٍ و غیر فدکٍ؛(15)ما را به فدک و غیر فدک چه کار؟ باشد یا نباشد براى ما فرق نمى‏کند، زیرا وقتى هم که در اختیار ما بود از آن استفاده نمى‏کردیم. اینها خطوط کلى حکومت است چه در زمان رسول خدا - صلى اللّه علیه و آله و سلّم - و چه در زمان امام معصوم - علیه السلام - اینکه حضرت فرمود: «ان اللّه فرض على ائمة العدل...»(16)نشان مى‏دهد که مرفه زندگى کردن با امامت نمى‏سازد این بیان اگر شامل امام غیر معصوم نباشد، شامل امام معصوم است از این رو با این که سفره رنگین حسن بن على - علیه السلام - در مدینه زبانزد همه مردم بود، خود آن حضرت در کنار آن سفره نمى‏نشست، بلکه مانند وجود مبارک حضرت امیر - علیه‏السلام - ساده زندگى مى‏کرد. 9 - کارگزاران نظام اسلامى و ویژگى‏هاى آن‏
نظام اسلامى براى حفظ و تداوم خود نیاز به کارگزاران متقى و صالح دارد و گرنه رهبرى نظام، حتى اگر شخصیتى مانند على بن ابیطالب - علیه السلام - باشد، نمى‏تواند نظام را حفظ کند.
اگر خود حضرت امیر - سلام اللّه علیه - حضور مى‏داشت ما از نحوه حکومتش مى‏فهمیدیم که حضرت چگونه حکومت مى‏کند و حال که در خدمت آن حضرت نیستیم، در حضور نهج البلاغه آن حضرت هستیم و این کتاب ارزشمند ترسیم مى‏کند که حکومت حضرت به چه سمتى مى‏رفت و چه کسانى در دستگاه او بودند. اگر حکومتى اسلامى و زمامدارش مانند حضرت امیر - سلام اللّه علیه - بود نباید توقع داشت که همه افرادش عالم، عادل و امین باشند. کسانى که قدرت اجرایى دارند باید خود را عرضه کنند و در نظام اسلامى «به من چه» و «به توچه» جایى ندارد کار براى نظام اسلامى یک واجب کفایى و در بعضى از موارد بالاتر از واجب کفایى است. اگر عدّه‏اى شهید بشوند، گروهى هم خود را کنار بکشند قهراً یک گروه فاسد جذب امور اجرایى نظام مى‏شوند.
نامه‏هاى حضرت امیر - علیه السلام - در نهج البلاغه نشان مى‏دهد که کارگزاران حضرت چند گروه بودند:
گروه اوّل: مانند مالک اشتر - رضوان اللّه علیه - که فقیه، عادل، مدیر، مدبّر، شجاع و آگاه بودند و از این قبیل خیلى کم بودند و
گروه دوم: مانند کمیل - رضوان اللّه علیه - از شخصیت‏هاى عمیق و از شاگردان خاص حضرت امیر - علیه السلام - بود و حضرت دست او را مى‏گرفت، از مسجد بیرون مى‏برد و آن معارف بلند را به او مى‏آموخت: «یا کمیل انّ هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها...؛(17) این دل‏ها ظروفند و بهترین آن پرگنجایش‏ترین آن‏هاست.» نیز دعاى کمیل را به او آموخت.
کمیل گرچه از اصحاب معارف و شاگردان مخصوص حضرت امیر سلام اللّه علیه - بود اما مدیریت اجراییش ضعیف بود. حضرت او را به منطقه‏اى بنام «هیت» فرستاد و او نتوانست به خوبى از انبارهاى مهمّات و تسلیحات نظامى که در آنجا بود نگهدارى و حراست کند. امویان با تهاجم آن را غارت کردند و هنگامى که گزارش به حضرت امیر رسید، در نامه‏اى به کمیل که عامل حضرت بود نوشت:
«امّا بعد فانّ تضییع المرء ماولّى و تکلّفه ما کفى، لعجزٌ حاضرٌ و رأى متبّر و انّ تعاطیک الغارة على اهل قرقیسا(18) و تعطیلک مسالحک الّتى ولّیناک - لیس بها من یمنعها و لایردّه الجیش عنها - لرأى شعاعٌ(19) فقد صرت جسرا لمن اراد الغارة من اعدائک على اولیائک، غیر شدید المنکب و لامهیب الجانب ولاسادٍّ ثغرةً ولاکاسرٍ لعدّوٍ شوکةً ولامغنٍ عن اهل مصره، و لا مجزٍ عن امیره.»(20)
حضرت از کمیل انتقاد مى‏کند که تو فرمانده سپاه و نیروى اجرایى بودى اما از این سلاح و مهمّات غفلت کردى تا اینکه آنها آن را غارت کردند تو آنجا چه مى‏کردى؟ تو سرپلى شدى براى غارتگران، خاصیّت دیگرى نداشتى. تو نتوانستى مرز را حفظ کنى. نه توانستى از طرف امیرت کار با کفایتى انجام دهى نه از حوزه مأموریت خود توانستى خوب دفاع کنى، نه جلو دشمنان را توانستى بگیرى. این بیان نشان مى‏دهد که کمیل گرچه از بزرگان اصحاب حضرت بود، امّا او براى معارف و دعاى کمیل مناسب است نه فرماندهى.
گروه سوم: کسانى مانند زیاد بن ابیه هستند که اگر جستجو کنیم در بین فاسدها کمتر کسى را به فساد و بد نامى او پیدا مى‏کنیم. حضرت چند نامه براى زیاد بن ابیه نوشته که در نهج البلاغه هست. زیاد بن ابیه استاندار رسمى نبود، ولى خلیفه عامل آن حضرت بود که قبلاً هم بر سر کار بود. حضرت نیز او را ابقاء کردند. وقتى افراد زیادى در جبهه‏ها شهید مى‏شدند آنگاه حضرت تمکین مى‏کند که زیاد بن ابیه خلیفه عامل او باشد، چون حضرت یا باید کشور را رها کند یا راضى باشد که زیادبن ابیه سرکار باشد که ظلم بالسویّه بهتر از هرج و مرج است.
حضرت دو نامه تهدیدآمیز براى زیاد بن ابیه نوشته(21) دریکى از نامه‏ها مى‏فرماید:
«و انّى اقسم باللّه قسماً صادقاً لئن بلغنى انّک خنت من فى‏ء المسلمین شیئاً صغیراً او کبیراً، لاشدنّ علیک شدّةً تدعک قلیل الوفر، ثقیل الظّهر، ضئیل الامر و السلام»(22)
قسم به خدا اگر به من گزارش برسد که خیانت کنى....
زیاد یک کارگزار رسمى حکومت على(ع) بود او در بصره عامل رسمى عبداللّه بن عباس بود و عبدالله نیز عامل حضرت امیر - سلام اللّه علیه - در بصره، اهواز، فارس و کرمان بود. این فلات وسیع زیر پوشش عبداللّه بن عباس بود و زیاد خلیفه او بود. اگر مجریان صالح نباشند یا باید حکومت را رها کرد یا زیاد بن ابیه‏ها را بر سر کار گمارد. این است که دست امیر - علیه السلام - بسته شد.
اگر نظام اسلامى بخواهد محفوظ بماند، اولاً و بالاصاله باید به تربیت نیروى انسانى متقى صالح همت گمارد که اگر علم او کارگزارى متوسط است، تقواى او کامل باشد. چنین انسانى به خوبى مى‏تواند استانى را اداره کند، اما درجات بالاى علم، اوّلاً نه به آسانى نصیب کسى مى‏شود و نه اگر انسان در مقام علم اوج گرفت حاضر است با مردم همکارى کند، این خطر هست، ولى یک عالم با علم متوسط، اما تقواى کامل که هیچ خللى در آن نباشد، اگر ساده اندیش نباشد و «صیانت نفس» داشته باشد، کارگزار خوبى براى نظام اسلامى است.
حضرت در نامه دیگرى به زیاد مى‏نویسد اینقدر عیاش و اهل اسراف نباش تو مى‏خواهى ثواب صدقه دهنده‏ها را داشته باشى در حالى که حق را از بین بردى:
«فدع الاسراف مقتصداً و اذکر فى الیوم غداً و امسک من المال بقدر ضرورتک و قدّم الفضل لیوم حاجتک اترجوان یعطیک اللّه اجرالمتواضعین و انت عنده من المتکبرین! و تطمع و انت متمرّغ فى النّعیم تمنعه الضعیف و الارملة ان یوجب لک ثواب المتصدقین و انما المرء مجزى بما اسلف و قادم على ما قدم و السلام...(23)
اینها تهدید بیگانه نیست بلکه هشدار به یک کارگزار خودى است مهم‏ترین رسالت تربیت و پرورش انسان‏هاى پاک است که وقتى وارد نظام و جامعه مى‏شوند همه از او آسوده خاطر باشند که این‏ها دیگر آلوده نمى‏شوند و براى تربیت چنین انسان هایى باید از دانشى استفاده کرد که جز در وحى الهى در هیچ نقطه‏اى از جهان یافت نمى‏شود:
«و یعلّمکم مالم تکونوا تعلمون»(24) که با یعلّمکم مالا تعلمون فرق دارد و غیر از: «یعلّمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم»(25) است و این سه مطلب (تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه) در برابر آن خیلى مهم نیست و به حکمت، تلاوت و تزکیه نیز بها مى‏دهد مطلب چهارم است و آن اینکه پیامبران حرف‏هاى تازه‏اى دارند که در جاى دیگرى از عالم یافت نمى‏شود و دیگران از غیر وصى نمى‏توانند یاد بگیرند نه اینکه یاد نگرفته‏اند. اگر سخنان انبیاء نباشد، شناخت دنیا، حقیقت مال حلال و حرام، قبر و برزخ و تأثیر تعدّى بر انسان در قلمرو هیچ دانشى نمى‏گنجد.
با هیچ دستگاهى نمى‏توان تشخیص داد که مال حرام براى جان انسان سم یا آتش است و این سخن در هیچ مکتبى نیست و همیشه نیز زنده و تازه است. حضرت امیر - علیه السلام - مى‏فرماید: ساده زیستى من از این باب است که وظیفه مخصوصى دارم اما دیگران لازم نیست این قدر ساده زندگى کنند و برخود سخت بگیرند، بلکه اگر از مرز حلال تجاوز نکنند کافى است. 10 - تساوى در برابر قانون:
در نظام حکومتى اسلام همه در برابر قانون مساوى هستند. در این مجموعه هیچ فرقى بین پیغمبر و دیگران نیست. اگر معیار فضیلت براى امّت تقواست براى امام و پیامبر نیز همان معیار است از این رو وجود مبارک پیغمبر - صلى اللّه علیه و آله و سلّم - طبق آیات فراوان این مضمون را دارد که:
«انّى اخاف ان عصیت ربّى عذاب یوم عظیم؛(26) من از اینکه خدا را عصیان کنم از عذاب روز بزرگ مى‏ترسم» و این سخن بسیارى از پیامبران مانند: نوح است همه انبیاء گفته‏اند ما از خدا مى‏ترسیم، اگر معصیت کنیم. پس در مجموعه نظام که انبیاء، امامان، اولیاء، صلحا، صدیقین، شهدا و صالحین هم در آن هستند، هیچ امتیازى براى کسى نیست. همه در برابر قانون مساویند گرچه قانون همه یکسان نیست و قانون هر کسى برابر خود اوست، اما همه در برابر قانون مساوى هستند؛ مثلاً قانون زن و مرد مختلف است، براى اینکه آنها دو صنف از انسان هستند. قانون جاهل و عالم نیز متفاوت است. جهل قصورى نیز حکم خاص خود را دارد. این دو اصل کاملاً از هم جداست: یکى اینکه قانون‏ها فرق مى‏کند، مثلاً قانون کسى که وضع مالى خوبى دارد آن است که باید زکات، خمس و مالیات بدهد، ولى بر کسى که ندارد واجب نیست و قانون کسى که بدن سالم دارد این است که جهاد و دفاع بر او واجب است اما بر اعرج، اعمى و مریض واجب نیست. مطلب دوم این است که همه در برابر قانون یکسانند، هر کس در برابر قانون خود مسئول است. سالمندانى که قدرت روزه گرفتن ندارند باید کفاره بدهند: «و على الذین یطیقونه فدیه»(27)و جوان سالم باید روزه بگیرد: «کتب علیک الصیام»(28) و بیان وجود مبارک پیامبر - صلى اللّه علیه و آله و سلّم - بر همه اطلاقات، عمومات، سنّت‏ها و سیره هایى که ممکن است اطلاق داشته باشد حاکم است و آن اینکه فرمود:
«لاطاعة لمخلوق فى معصیة الخالق»(29) هیچ کس نمى‏تواند بگوید: «من مأمورم و المأمور معذور». هرگز نمى‏شود براى اطاعت کسى خدا را معصیت کرد گرچه پدر و مادر، امام یا رسول مسلمین باشد و معیار مشخصى که وجود مبارک پیامبر - صلى اللّه علیه و آله و سلّم - با سایر موحدّان و اهل کتاب در میان گذاشت این بود که:
«ان لانعبد الا اللّه و لا نشرک به شیئاً و لا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه؛(30) همه ما جز خداى یکتا را نپرستیم و به او شرک نورزیم و برخى، برخى دیگر را غیر خدا ارباب خود قرار ندهند.»
بنابراین نظام اسلامى در زمان پیامبر (ص) و پس از او از این ویژگى‏ها برخوردار بود و باید برخوردار باشد یا نمایشگر حضور اسلام در آن باشد. پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. سوره حشر، آیه 7. 2. سوره نساء، آیه 32. 3. سوره مائده، آیه 38. 4. سوره نور، آیه 2و4. 5. سوره بقره، آیه 43. 6. سوره انعام، آیه 57. 7. در شماره آینده در این موضوع بحث خواهد شد. 8. سوره مدثّر، آیه 52. 9. سوره نحل، آیه 44. 10. سوره آل عمران، آیه 159. 11. سوره شورى، آیه 38. 12. همان. 13. نهج البلاغه، صبحى صالح، ص 325، خطبه 209. 14. سوره احزاب، آیه 21. 15. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 45، ص 417. 16. نهج البلاغه، خطبه 209. 17. نهج البلاغه، صبحى صالح، کلمات قصار، شماره 147. 18. «قرقیساء» منطقه‏اى است در کنار فرات. 19. «رأى شعاع» یعنى نظر پراکنده. 20. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 61، ص 450. 21. نهج البلاغه، نامه 20 و 21. 22. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 20، ص 377. 23. همان، نامه 21. 24. سوره بقره، آیه 151. 25. سوره بقره، آیه 129. 26. سوره انعام، آیه 15. 27. سوره بقره، آیه 184. 28. سوره بقره، آیه 183. 29. نهج الفصاحه، ح 2503. 30. سوره آل عمران، آیه 64.