لطایفى از دفاع مقدس‏



خومانیم خومانیم‏
در خاطره رزمنده‏اى آمده است: یک شب با دوست همرزمم سالار محمودى در سنگر بودیم و نگهبانى مى‏دادیم. نوبت ما تقریباً تمام شده بود. منتظر نفر بعدى بودیم. سرو کله کسى از دور پیدا شد. طبق معمول ایست دادیم. گفت: آشنا. پرسیدم: آشنا کیست و اسم رمز چیست؟ او پیرمردى بود که سواد خواندن و نوشتن نداشت و اسم رمز بالطبع در خاطرش نمانده بود. دستپاچه و هراسان به زبان محلى گفت: «خومانیم،خومانیم» یعنى خودمان هستیم خودمان هستیم. او را روى زمین خواباندیم. محمودى دوباره از او اسم رمز خواست. بیچاره مانده بود چه بکند، با عصبانیت گفت: بابا من چراغان معافى هستم که دو ساعت پیش شام با هم سیب‏زمینى خوردیم.(1) یا حضرت عباس‏
در روایت برادر مرندى آمده است: خاطره‏اى که از جلسات مشترک با ارتش...دارم، این است که در یک قرارگاه تاکتیکى مشترک، نماز جماعت مى‏خواندیم. یک روز از یکى از سرهنگهاى ارتش خواستند که پیشنماز شود. پاى سرهنگ به شدت آسیب دیده بود. وقتى از او خواستند امام جماعت شود، رد کرد. چندتا از فرماندهان ما از جمله بروجردى اصرار کردند. هرچه سرهنگ گفت نمى‏تواند نماز بخواند، قبول نکردند. او هم مجبور شد برود جلو(ى) صف نماز. رکعت اول را خواندیم. وقتى مى‏خواست براى رکعت دوم از جا بلند شود، گفت: یا حضرت عباس!
همه زدند زیر خنده و نماز به هم خورد. او برگشت و گفت: بابا من که گفتم من رو جلو نفرستید.
او از شدت درد پا نتواسته بود جلو خودش را بگیرد و گفته بود یا حضرت عباس.(2) عکس‏العمل عجیب قاطرها
در حسینیه شهید حاج همت در دوکوهه مراسمى بود با حضور برادران اعزام مجدد. سخنران که از برادران روحانى تبلیغى - رزمى بود، ضمن صحبتهایش گفت: در یکى از مناطق کردستان عراق، با چند قاطر که بارشان سلاح و مهمات و تجهیزات بود، راهى منطقه عملیاتى بودیم. عراقیها با شلیک توپ و خمپاره ردّ ما را مى‏زدند. منتها چون فاصله زیادى با ما داشتند، گلوله‏هایشان کارگر نبود. نکته قابل توجه این بود که وقتى با شنیدن سوت خمپاره یا سفیر توپ روى زمین دراز مى‏کشیدیم، قاطرها نیز کنار ما زانو مى‏زدند. و هرچند بار این عمل تکرار مى‏شد، آنها نیز روى زمین مى‏خوابیدند...(3) تأیید نابه جا
سال 61، پادگان 21 حمزه، فخرالدین حجازى آمده بود منطقه براى دیدن دوستان، طى سخنانى خطاب به بسیجیان روى ارادت و اخلاصى که داشت، گفت: من بند کفش شما هستم. یکى از برادران، نفهمیدم خواب بود یا عبارت درست برایش مفهوم نشد، از آن ته مجلس با صداى بلند در تأیید و پشتیبانى از حرف او تکبیر سر داد. جمعیت هم با اللّه اکبر خودشان بند کفش بودن او را قبول کردند!(4) کولى گرفتن از عراقى‏
در روایت آزاده‏اى مى‏خوانیم: یک بار دو نفر از بچه‏ها بر سر کولى گرفتن از سربازى عراقى شرط بندى کردند...در همین وقت سرباز مذکور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وى پرسید: تو قوى‏ترى یا من؟ سرباز عراقى بادى به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من، تو با این بدن ضعیف و لاغر مردنى و تغذیه کم، اصلاً زورى ندارى و من از تو خیلى قوى ترم. برادر بسیجى به وى گفت: اگر راست مى‏گویى که زورت زیاد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را مى‏چرخانم تا ببینم زور چه کسى بیشتر است. سرباز عراقى با نگاهى مردد، کمى درباره این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند نوبت به برادر بسیجى که رسید، او به ظاهر قدرى تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمى‏تواند آن هیکل گنده را بچرخاند. خبر این موضوع به سرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانى ما بود.(5) از فرط ناراحتى نزدیک بود سکته کند
در گزارشى از وضعیت نابهنجار بهداشت در زندانها و اسارتگاههاى عراق در هنگامى که رزمندگان اسلام در آنجا اسیر بودند، آمده است: توالتهاى غیر بهداشتى نیز مشکل عمده‏اى را به وجود مى‏آورد. در ابتداى اسارت بدون هیچ پیش بینى درب آسایشگاهها را به روى اسرا مى‏بستند و ساعات بسیارى از روز و تمام شب کسى به توالت دسترسى نداشت. وقتى این مطلب را به عراقیها گوشزد مى‏کردیم، در کمال بیشرمى به پنجره‏ها اشاره مى‏کردند و مى‏گفتند: از پنجره‏هاى پشت استفاده کنید. به ناچار در چند روز اول عدّه‏اى از بین میله‏هاى پنجره‏هاى پشت آسایشگاه به بیرون ادرار مى‏کردند و در نتیجه فضاى پشت آسایشگاهها متعفن شده بود... بعد از مدتى سطلى جهت این امر اختصاص دادند و اسرا با آویزان کردن پتویى در پشت درب بسته آسایشگاه، آن محل را مخصوص این (امر) قرار داده و به نوبت دو نفر هر روز صبح سطل را خالى مى‏کردند. خاطره خنده دارى که گفتنى است، این است که روزى دو نفر از بچه‏ها سطل را در حالى که پر بود، در دست گرفته و از پله‏ها آرام آرام پایین مى‏بردند. ناگهان یکى از سربازان عراقى، در تعقیب یکى از اسرا که در حال گریز بود، از پله‏ها به سرعت بالا آمد، و چون این دو را مقابل خود دید، فریاد زد که کنار برو و کابل دستش را از پایین به طرف آنان پرتاب کرد. آن دو عمداً یا سهواً از روى ترس، ناگهان سطل را رها کرده و فرار کردند. سطل واژگون شد و تمام محتویات آن به روى سرباز بعثى پاشیده شد. بیچاره از فرط ناراحتى نزدیک بود سکته کند. در حالى که دشنام مى‏داد و سربازان دیگر بر وى مى‏خندیدند، از تعقیب دست برداشت و به طرف حمام دوید.(6) پستانک را در دهان عراقى گذاشت‏
عملیات والفجر چهار، در گردان میثم به فرماندهى برادر کساییان، تک تیرانداز بودم. آقاى ژولیده - که احتمالاً شهید شده باشد - مسؤول دسته بود و پستانکى به گردنش انداخته بود. همینطور که به سوى منطقه پیش مى‏رفتیم، گاهى با صداى شبیه بچه شیرخواره گریه مى‏کرد و یکى از برادران پستانک را در دهانش مى‏گذاشت و او ساکت مى‏شد. بعد از عملیات در قله 1904 کله قندى و کانى‏مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمیها را روى برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایى که در اختیار داشتیم تا آنها را پایین بیاورند... یکى از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستى داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقى فکر کرد مى‏خواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانکش را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتى خود اسیر. بعد آمد و زیر برانکارد را گرفت.(7) اى عراقى قاتل‏
در خاطره‏اى از سردار عراقى، فرمانده لشکر پیاده 17 على بن ابى طالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراههاى هور فکر مى‏کردم سنگر کمین دشمن پاکسازى شده است، غافل از اینکه دشمن از آن سنگر، حرکات ما را نظاره مى‏کرد. و ناگهان از پشت سر، قایق ما زیر آتش رگبار تیربار سنگر قرار گرفت. دو تن از همراهانم شهید و یکى هم مجروح شد. دو گلوله به سمت راست سینه‏ام اصابت کرد و ریه هایم را سوراخ و از پشت کمرم بیرون آمد... همان وقت، به چهار نفر از همراهان که سالم بودند، دستور دادم که برگردند،... و من با پیکر دو شهید، یکه و تنها ماندم... عراقیها آمدند، جیبهاى ما را خالى کردند و قایق را هم به کنار سنگرشان بردند... بعد از آن دوباره عراقیها به طرف قایق آمدند و یکى از آنها متوجّه شد که من زنده‏ام و به صورتم آب ریخت. چشمهایم باز شد. مرا به سنگر خود بردند. دستهاى مرا بستند و شکنجه‏ام کردند و اطلاعات مى‏خواستند و حتى دوبار مرا با ریه تیر خورده به داخل آب انداختند. وقتى مرا از آب بیرون کشیدند، دیگر تنفس برایم سخت بود و با دست و پا زدن، خون و آب از ریه هایم خارج مى‏شد. آن‏ها هم ایستاده بودند تا ظهر شد. به آنها گفتم دستم را باز کنید تا نماز بخوانم اما اعتنا نکردند. بااشاره نماز خواندم تا اینکه متوجه شدم عراقیها دارند وسایلشان را جمع مى‏کنند تا عقب نشینى کنند. آنها رفتند و مرا که دیگر رمقى نداشتم، تنها گذاشتند. تلاش کردم و دستهایم را باز کردم و به زحمت جلیقه‏اى پوشیدم و تصمیم گرفتم به داخل آب بروم و در نیزارها مخفى شوم. وقتى وارد آب شدم،آب به داخل ریه‏هایم رفت و دیگر قادر به نفس کشیدن نبودم. با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون کشیدم و بى‏حال روى زمین افتادم. ناگهان متوجه صداى قایقهاى خودى شدم. بچه‏هاى یکى از گردانهاى لشکر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل کردند. بى‏هوش شدم. در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشمهایم را باز کردم. بالاى تخت من کاغذى زده بودند که نوشته بود: «عراقى».
خانم پرستارى وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محکم بر سر من کوبید و گفت: اى قاتل عراقى!
امام من که بى‏رمق روى تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقى نیستم، فامیلى من عراقى است.(8) محمد گاوى‏
در روایت آزاده‏اى مى‏خوانیم: روزى یکى از برادران اسیر در اردوگاه موصل 4 مورد هجوم وحشیانه سرباز عراقى به نام محمد قرار گرفت. برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنى تند به سرباز عراقى گفت: مگر گاوى؟! سرباز عراقى که معنى لغت «گاوى» را نفهمیده بود، پرسید: گاوى یعنى چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقى گفت: سیدى(یعنى آقاى من) در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را مى‏دهند. سرباز عراقى بدون اینکه از این توضیح، مشکوک شود، با خوشحالى و تکبّر، بادى به غبغب انداخت و او را رها کرد. فرداى آن روز وقتى یکى دیگر از برادران او را به نام سیدّ محمد صدا زد، سرباز عصبانى شد و با خشونت گفت: سید محمد گاوى، فهمیدى؟ آن بنده خدا هم که از کل ماجرا بى‏خبر بود، با تعجب گفته او را تأیید و تکرار کرد. و از آن به بعد لقب «محمد گاوى» رسماً بین برادران (در مورد آن شخص) رواج یافت.(9) به کورى چشم دشمن چایخانه سرپاست‏
در هر مکان و وضعیتى که بودیم چاى را آماده مى‏کرد. به شوخى مى‏گفت: هر خطى که چایى در آن درست شود، سقوط نمى‏کند. او پیرمرد خوش مشرب و دوست داشتنى بود... حتى در عملیات والفجر 8، قند و چایى را در پلاستیکى گذاشته و زیر کلاهش جاسازى کرده بود و آن سوى رودخانه که باور نداشتیم دیگر چاى بنوشیم، با روشن کردن آتش بساط چاى را فراهم کرد... هواپیماهاى دشمن ما را بمباران کردند و چایخانه حاجى هم مورد اصابت قرار گرفت و زیر و رو شد. مدتى بعد حاجى از زیر خاکها بیرون آمد و بى‏اعتنا به آنچه اتفاق افتاده بود گفت: بچه‏ها غمتون نباشد، به کورى چشم دشمن چایخانه سرپاست.(10) پدر صلواتى‏
در روایت برادر جهانگیرى مى‏خوانیم: یک روز در منطقه داشتیم والیبال بازى مى‏کردیم. پاسور من برادرى بود که مثل بعضیها او را «پدر صلواتى» صدا مى‏زدند. وقتى چند بار درست پاس نداد، برگشتم و گفتم: «پدر صلواتى دفعه آخرت باشد که اینطور پاس مى‏دى و الاّ هرچه از دهنم در بیاد، بهت مى‏گم». فرمانده گردان تخریب پشت سرم ایستاده بود. بازى که تمام شد، دستش را گذاشت روى شانه‏ام و گفت: «آفرین خیلى خوشم آمد» او نمى‏دانست که همه به آن بنده خدا مى‏گویند «پدر صلواتى». تصور مى‏کرد من از روى توجه و با کنترل زبان او را به این نام صدا زده‏ام. این شد که مرا با خودش برد به گردان تخریب. آنقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس. چیزى نگذشته بود که عملیات خیبر شروع شد. براى تخریب پل «القرنه» وارد عمل شدیم که به اسارت نیروهاى بعثى درآمدم. یک پدر صلواتى گفتن هفت سال کار دستمان داد و ما را برد و آورد.(11)
پى‏نوشت‏ها: -
1. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 2، ص 132.
2. حکایت سالهاى بارانى، ص 180 و 181.
3. روایت برادر جرزه صور اسرافیل، ر.ک: فرهنگ جبهه(مشاهدات، ج 4)، ص 107 و 108.
4. همان، ص 114.
5. فریاد از بیداد، سیامک عطایى،ص 111 و 112(نمایندگى ولى فقیه در امور آزادگان، چاپ اول: 1376).
6. مقاومت در اسارت، ج 1،ص 284.
7. روایت برادر مسعودى، ر.ک: فرهنگ جبهه (مشاهدات، ج 4)، ص 114 و 115.
8. مقاومت در اسارت، ج 1، ص 304.
9. معبر(ویژه نامه یاد یاران، بزرگداشت هفته دفاع مقدس)، مهر1381، ص 7.
10. روایت یکى از رزمندگان اسلام، رک: خودشکنان، ص 82.
11. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 5، ص 111 و 112.


انگار هرکى هرکیه‏
یک روز در مقر اعلام کردند به هیچ کس بدون داشتن برگ مأموریت اجازه ورود به مقر ندهید. من و یکى از دوستان دژبان بودیم. پاسى از شب گذشته بود که ماشین پاترولى با چند سرنشین آمد جلو(ى) طناب. طبق دستور از آنها برگ تردد خواستیم. هیچکدام نداشتند و در عین حال مصر بودند که بروند داخل. داشتیم با هم جر و بحث مى‏کردیم که یکى از آنها یک دسته برگ مأموریت سفید از جیبش درآورد و شروع کرد به نوشتن. ما به آنها خندیدیم و گفت(یم) تو را (به) خدا نگاه کن، چه وضعى شده. هرکس براى خودش برگ مأموریت مى‏نویسد. بعد توضیح دادیم که برگ مأموریت را باید فرمانده بنویسد و امضاء کند. مگر هرکى هرکیه! آنها هم خنده‏شان گرفت. بعد از ما خواستند که بگذاریم با فرماندهى تلفنى تماس بگیرند ولى ما اجازه ندادیم. گفتیم نمى‏شود که هرکس از راه رسید، مزاحم فرمانده بشود. خلاصه وقتى پافشارى کردند، من خودم به فرماندهى تلفن زدم و مشخصات ماشین را دادم. او بلافاصله خودش آمد دژبانى. آن وقت بود که متوجّه شدیم نامبرده فرمانده کل سپاه، برادر محسن رضایى و همراهانش هستند.(12)

راهى براى خوابیدن‏
در دوره آموزشى معمولاً بعد از نماز صبح نمى‏گذاشتند کسى بخوابد. اما اگر کسى خوابش مى‏آمد، یک راه وجود داشت. باید مى‏رفت وضو بگیرد و نماز بخواند. بعد سرش را از روى مهر برندارد و همانطور در سجده بخوابد. در این صورت هیچکس حق بیدار کردن او را نداشت. یعنى جایز بود که هرکس مى‏خواهد، به این ترتیب چرتى بزند. به چنین کسى مى‏گفتند از خوف خدا غش کرده.(13)
14. روایت برادر سینایى، ر.ک: فرهنگ جبهه(مشاهدات، ج‏4)،ص 190 و 191.
15. روایت برادر اسم على، رک: فرهنگ جبهه(مشاهدات، ج 10)، ص 105 و 106.
پاورقی ها: