اهمّیت قضاوت در سیره پیشوایان‏


معنى وسیع قضاوت، و اهمیت آن‏
قضاوت به معنى حکم کردن و داورى نمودن بر اساس موازین اسلامى است، به گونه‏اى که موجب رفع و دفع منازعه و دعوا و مرافعه بین افراد شده، و ناهنجارى و نابه‏سامانى آنها را به هنجار و سامان دهى تبدیل سازد. و در اصطلاح عبارت است از تشکیل دادگاه و دادرسى و تحقیق و تفحص در راستاى جرم‏شناسى، و معرفى مجرم، و حکم به کیفر او بر اساس عدل و رأفت اسلامى و گواهى شهود یا اقرار مجرم به طورى که حق به حق دار برسد، و از باطل جلوگیرى گردد. از این رو قاضى باید از شرایط بالاى علم و آگاهى و هشیارى و عدالت و تقوا برخوردار باشد آن گونه که هرگونه تهدید و تطمیع او را از صراط مستقیم حق وحقیقت باز ندارد، و با توجه به همه جوانب و شرایط زمان و مکان، قضاوت کند.
پنج عنصر مقدس تقوا، آگاهى، عدالت، رأفت و هشیارى از ارکان قضاوت است، که اگر یکى از آنها نباشد قضاوت کامل انجام نخواهد شد، لذا از نظر اسلام براى حفظ حریم قضاوت، احکام و آدابى ذکر شده که همه بیانگر اهمیت فوق العاده قضاوت است، مانند: نظارت دقیق به کار قاضیان، نگاه مساوى قاضى به مراجعه کنندگان، هماهنگى قاضى با مرافعه کنندگان در صدا و نگاه و اشاره، پرهیز قاضى از نجوا وسخن در گوشى با افراد، هنگام قضاوت، پرهیز از قضاوت قبل از شنیدن ادعاى مرافعه کنندگان، عدم گرسنگى و تشنگى و بى حوصلگى و عصبانیت و پرهیز از تلقین گواهان، و یاد دادن بعضى از مرافعه کنندگان، تأمّل و دقت در قضاوت و پرهیز از توجه و خطاب بیشتر به بعضى از شاکیان و...ابوالاسود دئلى از دوستان مخلص حضرت على (ع) بود، حضرت على (ع) او را به خاطر لیاقت علمى و معنوى، به عنوان قاضى یکى از مناطق نصب کرد، ولى پس از مدتى او را از این مقام عزل نمود، او به محضر على (ع) آمد و از علّت عزل پرسید، حضرت على(ع) قاطعانه به او فرمود: «در تو خیانتى ندیدم ولى: رأیت کلامک یعلو کلام خصمک؛ دیدم هنگام قضاوت، صداى تو بلندتر از صداى مرافعه کننده است که براى قضاوت در نزد تو آمده است.»(1)
یعنى نباید صداى قاضى به گونه‏اى باشد که به صداى متهمین فائق شود و آنها را در تنگنا یا تحت تأثیر قرار دهد.
در مورد وسعت ابعاد قضاوت باید توجه داشت که قضاوت اختصاص به دادگاه و قاضى رسمى و غیر کودکان ندارد، بلکه قضاوت به معانى عام در کوچه و بازار در بین افراد، و یا در مجالس عادى در خانه‏ها، و یا نسبت به کودکان نیز وجود دارد، بنابراین اگر در مرافعه‏اى، افرادى نزد اعضاء شورا، یا نزد معتمدین و بزرگان آمدند و آنها او را حکم قرار دادند، و به او گفتند آمده‏ایم تا مشکل ما به صورت کدخدا منشى حل شود، باید آنان که مرجع قضاوت قرار گرفته‏اند، احکام و آداب قضاوت را رعایت کنند، و اگر نمى‏توانند، حتماً از قضاوت کردن پرهیز نمایند.
براى روشن شدن این مطلب نظر شما را به یک آیه قرآن و یک سخن از امیرمؤمنان على (ع) جلب مى‏کنیم: در مسأله اختلاف زن و شوهر قرآن مى‏فرماید: «و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکماً من اهله و حکماً من اهلها؛ اگر از جدایى و شکاف بین زن و شوهر بیم دارید یک داور از خانواده شوهر و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید تا به کار آنان رسیدگى کنند.»(2) روشن است که منظور از این داور، قاضى به معنى اصطلاحى نیست بلکه شخص عادى است که او را افراد خانواده به عنوان داور برمى‏گزینند. بنابراین لازم است در این محکمه صلح فامیلى، کسانى که براى قضاوت انتخاب مى‏شوند، بدانند که در مقام بسیار ارجمندى قرار گرفته و باید آن‏چه با عدالت و حکم خدا و تقوا هماهنگ است داورى نمایند.
روایت شده: دو کودک، خطى نوشته بودند به محضر امام حسن مجتبى (ع) رسیدند تا آن حضرت درباره بهتر بودن یکى از آنها قضاوت کند، در این هنگام على(ع) نگاهى به فرزندش امام حسن(ع) کرد و فرمود: «یا بنىّ انظر کیف تحکم فانّ هذا حکمٌ، و اللّه سألک عنه یوم القیامه؛ اى پسرجان! مراقب باش که چگونه قضاوت مى‏کنى، قطعاً این نیز بنوعى از قضاوت است، و خداوند در روز قیامت در مورد آن از تو بازخواست مى‏کند.»(3)
به هرحال مسأله قضاوت از هرکس و در همه جا و در مورد هر شخصى از مسایل بسیار عمیق و دقیق و پرمسؤولیت است تا آنجا که امام صادق(ع) فرمود: «اىّ قاضٍ بین اثنین فاخطأ سقط ابعد من السّماء؛ هر کس که بین دو نفر قضاوت کند، ولى (بر اثر سهل انگارى) در قضاوت خطا کند، در عالم معنا گویى از فاصله دورتر از آسمان بر زمین سقوط کرده است.»(4)
و پیامبر (ص) فرمود: «کسى که در مورد دو درهم، از روى ظلم قضاوت کند و بر اجراى آن اصرار نماید مشمول این آیه است: «و من لم یحکم بما انزل اللّه فاولئک هم الکافرون؛ کسانى که مطابق احکام نازل شده از سوى خدا قضاوت نکنند، آنها کافرند.»(5) و حضرت على (ع) به شریح قاضى فرمود: «قد جلست مجلساً لایجلسه الّا نبىّ او وصىّ نبىٍّ اوشقىٍّ؛ اى شریح! در جایگاهى نشسته‏اى که در آنجا جز پیامبر(ص) یا وصى پیامبر(ص) یا انسان تیره بخت در آن ننشیند.»(6)
ابوحمزه ثمالى مى‏گوید امام باقر(ع) فرمود: یک نفر قاضى در بین بنى اسرائیل سال‏ها قضاوت کرد، در آستانه مرگش به همسرش چنین وصیت نمود: «پس از مرگ مرا غسل بده و کفن کن، و جنازه‏ام را در میان تابوت بگذار، و چهره‏ام را بپوشان، بعد خبر کن تا بیایند و جنازه‏ام را بردارند.» او از دنیا رفت، و همسرش به وصیت او عمل کرد، پس از مدتى براى آخرین بار روپوش را از چهره شوهرش برداشت، تا آخرین بار به او بنگرد، ناگاه دید کرمى وحشت آور در بینى او فرو رفته و آن را مى‏خورد، هراسناک شد و روپوش را بر سرش افکند. مردم آمدند و جنازه قاضى را برداشته و بردند و به خاک سپردند، شب در عالم خواب، قاضى به نزد همسرش آمد از او پرسید آیا با دیدن آن کرم وحشت کردى؟ زن گفت: آرى. قاضى گفت: رازش این است، آن کرم کیفر یکى از گناهانم بود (که در عالم برزخ به سراغم آمده بود) و آن گناه این بود که هنگامى که در دنیا در دادگاه قضاوت مى‏کردم، روزى برادرت را از دور دیدم که با شخصى در حال نزاع و مرافعه است، و به سوى من مى‏آیند تا بین آنها قضاوت کنم، من در ذهنم خطور دادم که‏اى کاش حق با برادرت باشد و به نفع او قضاوت کنم، آنها آمدند و ادعاى خود را بیان کردند، پس از تحقیق دیدم به راستى حق با برادرت است، طبق حق به نفع او قضاوت کردم. این کرم کیفر گناه ذهنى من بود که چرا در ذهنم خطور دادم که کاش حق با برادرت باشد، در صورتى که ذهن قاضى باید کاملاً شفّاف باشد، من نباید قبل از اثبات حق چنین فکرى مى‏کردم و چنان حالتى مى‏داشتم.(7)
امام صادق(ع) فرمود: «قاضیان چهار دسته‏اند، سه دسته آنها مشمول عذاب دوزخ هستند، و تنها یک دسته سزاوار بهشت مى‏باشند، اما آن سه دسته که مستوجب عذابند عبارتند از: 1- کسى که از روى عمد و آگاهى قضاوت ناحق مى‏کند. 2- کسى که قضاوت ناحق مى‏کند ولى آگاهى به آن ندارد. 3- کسى که قضاوت به حق مى‏کند ولى از روى ناآگاهى. اما آن دسته‏اى که اهل بهشتند آنهایى هستند که از روى آگاهى قضاوت به حق مى‏کنند.»(8) پاسخ به یک سؤال
هرگاه سؤال شود، اگر کار قضاوت این گونه دقیق و ظریف و پر خطر است، همین موجب مى‏شود که شایستگان از آن مقام پرهیز کنند در نتیجه کار قضاوت تعطیل شود، وانگهى روایات بسیارى در تمجید قضاوت به ما رسیده از جمله: امام صادق(ع) فرمود: «خیر النّاس قضاة الحق؛ برترین انسان‏ها قاضى‏هایى هستند که به حق داورى مى‏کنند.»(9) و حضرت على (ع) فرمود: «افضل الخلق اقضاهم بالحقّ؛ برترین انسان‏ها کسى است که از همه بهتر بین مردم داورى مى‏کند.»(10)
پاسخ آنکه: بین این دو دسته روایات هیچ گونه تعارضى نیست، روایاتى که از قضاوت و قاضى تمجید مى‏کنند، منظور آن قاضى‏اى است که بر اساس موازین اسلامى به طور کامل قضاوت مى‏کند، و همه آداب را رعایت مى‏نماید، ولى روایات دیگر که قضاوت کردن را خطرناک مى‏داند و به انسان‏ها هشدار مى‏دهد، منظور قضاوتى است که از روى سهل انگارى و عدم انضباط اسلامى و یا از روى ناآگاهى باشد. در این راستا عالم بزرگ شیخ مفید( متوفى 413 ه.ق) مى‏نویسد: «قضاوت بین مردم داراى درجه عالى است، و شرایط مشکلى دارد، پس سزاوار نیست که هرکس آن را بپذیرد، مگر کسى که اطمینان دارد که به وظیفه‏اش عمل مى‏کند، و نیز باید او عالم به قرآن و ناسخ و منسوخ آن و عام و خاصش باشد، و محکم و متشابه قرآن را بشناسد، و شرط دیگرش این است که از سنّت نبوى و روایات اهل بیت(ع) و ناسخ و منسوخ آن، آگاه باشد، و نیز کسى که به لغت و کلمات و ادبیات عرب آگاهى داشته باشد، و از محرمات الهى پرهیز کند، و به دنیا بى‏علاقه باشد و در انجام کارهاى شایسته کوشا، و از گناهان گریزان، و از هوس‏هاى نفسانى دورى گزیند، و به تقواى الهى حریص باشد.»(11)
برهمین اساس حضرت على(ع) در عصر حکومت خود، وقتى که شریح را در مقام قضاوت ابقاء نمود، قضاوت‏هاى او را تحت نظارت خود قرار داد، و به او فرمود: «هرگونه قضاوتى که در مورد قصاص یا حدود یا حقى از حقوق مسلمین نمودى، حتماً باید حکم آن قبل از اجرا به نظر من برسد، و پس از تأیید من آن را اجرا کن.»(12) چند نمونه از جلوه‏هاى رفتارى پیشوایان‏
روش و شیوه پیامبر(ص) و امامان (ع) و آموزه‏هاى آنها در راستاى قضاوت آن چنان مسؤولانه، حساب شده و دقیق بود، که به راستى، موجب مى‏شد که حق به حق دار برسد، و از ستم ظالم جلوگیرى شود، و مدینه فاضله از ارزش‏هاى والاى اسلامى انسانى پدیدار گردد، به عنوان نمونه نظر شما را به موارد زیر جلب مى‏کنیم:
1- هنگامى که در سال هشتم هجرت، پیامبر(ص) همراه لشگر اسلام وارد مکه شدند، و مکه را فتح نموده و تحت سیطره حکومت اسلامى درآوردند، در خانه کعبه بسته بود، و عثمان بن طلحه یکى از مشرکان کلیددار کعبه بود، پیامبر(ص) او را احضار کرد و کلید را از او گرفت، تا درون خانه کعبه را از لوث وجود بت‏ها پاک سازد. عباس عموى پیامبر(ص) پس از انجام این مقصود، از پیامبر (ص) تقاضا کرد، با دادن کلید در کعبه به او، او را به افتخار کلید دارى کعبه مفتخر کند. پیامبر(ص) بر خلاف این تقاضا، پس از تطهیر درون کعبه از بت‏ها، در خانه را بست و کلید را به عثمان بن طلحه داد. در حالى که این آیه را تلاوت مى‏فرمود: «انّ اللّه یأمرکم ان تؤدّوا الامانات الى اهلها، و اذا حکمتم بین النّاس ان تحکموا بالعدل؛ خداوند به شما فرمان مى‏دهد که امانت‏ها را به صاحبانش برسانید، و هنگامى که میان مردم داورى مى‏کنید، از روى عدالت داورى کنید.»(13)
در این ماجرا گویا عباس مى‏خواست از موقعیت و نفوذ خود براى کسب مقام کلید دارى، که مقام برجسته‏اى بود، به خاطر اینکه عموى پیامبر(ص) است استفاده کند، ولى پیامبر(ص) با قضاوت عادلانه خود، پیشنهاد او را رد کرد، زیرا خداوند فرموده بود بر اساس عدالت داورى کنید.
2- بانویى از قبیله بزرگى عمل منافى عفت مرتکب شده بود، با این که شوهر دار بود، به حکم اسلامى مى‏بایست سنگسار شود، پیامبر(ص) حکم او را صادر کرد، سران آن قبیله به محضر آن حضرت آمده و گفتند: ما در میان قبایل داراى شأن و مقام ارجمند هستیم، به این خاطر آبروى ما را حفظ کن، و این زن را سنگسار نکن، پیامبر (ص) پیشنهاد آنها را رد کرد، و با کمال قاطعیت بر اساس عدالت و تساوى قانون براى همه قضاوت نمود، و فرمود: «الخلق امام الحقّ سواءٍ؛همه مردم در برابر حق و قانون حق مساوى هستند.» نظیر این حادثه در مورد زنى از اشراف یهودیان خیبر رخ داد، آنها مى‏خواستند با ترفندهایى از حکم رسول خدا(ص) در اجراى رجم سرپیچى کنند، آن حضرت با نشان دادن حکم تورات که هماهنگ با حکم اسلام بود، ترفند آنها را خنثى کرده و حکم را اجرا نمود.»(14)
3- بانویى به نام فاطمه مخزومیه، که از قبیله بنى مخزوم بود دزدى کرد، و این موضوع براى پیامبر(ص) ثابت شد، و حکم آن قطع انگشتان دست راست او بود. سران این قبیله دیدند اجراى این حکم، بزرگترین سرشکستگى و سرافکندگى براى آن قبیله است. با هم به مشورت پرداختند، أسامة بن زید ندیم پیامبر(ص) را بهترین شخص تشخیص دادند، او را دیدند تا در محضر پیامبر(ص) شفیع (پارتى) گردد، اسامه به محضر آن حضرت آمد و اظهار شفاعت نمود، پیامبر(ص) خشمگین شده و با تندى به او فرمود: «اى اسامه! تو مى‏خواهى یکى از حدود الهى تعطیل شود، و براى تعطیل شدن قانون خدا، مى‏خواهى شفاعت کنى؟!» آنگاه آن حضرت در مسجد براى مسلمانان خطابه‏اى خواند از جمله فرمود: «مردمى که پیش از شما زندگى مى‏کردند از این رو به هلاکت رسیدند و شیرازه ملّیت آنان از هم گسیخت و پاره شد که هرگاه اگر در میان افراد صاحب نفوذى، دزدى یا خلافى مى‏شد، قانون حق اجرا نمى‏شد، ولى این قانون در مورد افراد ضعیف اجرا مى‏شد، سوگند به خدا اگر دخترم فاطمه(س) دزدى کند، دستش را قطع خواهم کرد.»(15)
4- حضرت على (ع) به شریح قاضى فرمود: «واس بین المسلمین بوجهک و منطقک و مجلسک حتّى لایطمع قریبک فى حیفک و لا ییأس عدوّک من عدلک؛ هنگام قضاوت در میان مسلمانان، مساوات در سخن گفتن و نگاه کردن و نشستن را رعایت کن، تا نزدیکانت در جانبدارى از حق خود، در تو طمعى نداشته باشند، و دشمنانت از داورى تو مأیوس نگردند.»(16)
5 - پیامبر(ص) در ماه رمضان سال دهم هجرت، حضرت على(ع) را به عنوان مبلّغ اسلام، و قاضى براى داورى بین مردم به سوى یمن فرستاد، در حالى که آن حضرت در آن وقت 33 سال داشت، آن حضرت به یمن رفت و چندماهى که در آن‏جا بود، آنچنان مردم را به سوى اسلام جذب کرد که نخست قبیله بزرگ همدان، سپس قبایل دیگر یکى پس از دیگرى مسلمان شدند، و این یکى از افتخارات ممتاز زندگى حضرت على(ع) است که باعث مسلمان شدن جمعیت بسیار گردید.(17) در آنجا حضرت قضاوت‏هاى مختلف کرد، که همه مورد تأیید پیامبر(ص) واقع شد. در یکى از موارد بعضى از صاحبان نفوذ و افزون طلب که در برابر عدل على(ع) از سهمیه بیت المال مانند سایر مردم به طور مساوى گرفته بودند، به عنوان شکایت به محضر رسول خدا(ص) آمدند، در آن هنگام پیامبر(ص) براى انجام مراسم حجة الوداع در مکه بود، پیامبر(ص) به منادى خود دستور داد تا در برابر جوسازان ضد على(ع) چنین اعلام کند: «ارفعوا السنتکم عن على بن ابیطالبٍ، فانّه خشنٌ فى ذات اللّه عزّ و جلّ غیر مداهنٍ فى دینه ؛ زبان‏هاى خود را درباره شکایت از على(ع) کوتاه کنید، زیرا او در امور مربوط به خدا (مقرّرات دین) قاطع و پرصلابت است، و اهل سازش و سهل انگارى نیست».
شاکیان پس از شنیدن پیام پیامبر(ص) دم فرو بستند و مقام ارجمند على(ع) را در پیشگاه پیامبر(ص) دریافتند، و فهمیدند که هر کس در مورد على(ع) خرده‏گیرى کند، مورد خشم پیامبر(ص) خواهد شد.(18) و در مورد دیگر شبیه مورد مذکور، پیامبر(ص) به شاکیان افزون طلب فرمود: «على (ع) هرگز ستم نکند و براى ستم آفریده نشده، بعد از من او صاحب ولایت است، و داورى او داورى صحیح مى‏باشد، و سخن او حق است، و هیچ کس جز کافر ولایت و قضاوت او را رد نکند، و هیچ کس جز مؤمن به ولایت و داورى او خشنود نشود.»
وقتى که مردم یمن این سخن را شنیدند، عرض کردند: «اى پیامبر خدا به حکم و قول تو رسول خدا (ص) در شأن على(ع) راضى شدیم.» پیامبر (ص) فرمود: «هو توبتکم ممّا قلتم؛ این اقرار، توبه شما از شکایت بى موردتان است.»(19)
6 - عصر خلافت عمر بود، زن حامله‏اى را به محکمه عمر آوردند، و با اقرار خودش ثابت شد که او بر اثر عمل منافى عفت حامله شده است. نظر به اینکه او شوهردار بود، عمر دستور داد او را به جرم زناى محصنه رجم(سنگسار) کنند. او را به طرف بیابان براى اجراى حکم مى‏بردند، در مسیر راه حضرت على(ع) از ماجرا باخبر شد، فرمود: آن زن را نزد عمر برگردانید. او را نزد عمر آوردند، و على (ع) حاضر شد و به عمر فرمود: «توبه خود این زن سلطه دارى نه بر بچه‏اش که در رحم دارد» بنابراین تا وضع حمل نکرده اجراى حکم رجم نمى‏شود. سپس على(ع) فرمود: شنیده‏ام این زن بر اثر ترس و هراس و شکنجه، اعتراف به زنا کرده، عمر گفت: چه بسا چنین باشد، على (ع) فرمود: مگر نشنیده‏اى که رسول خدا(ص) فرمود: «لا حدّ على معترفٍ بعد بلاءٍ؛ بر کسى که پس از شکنجه اقرار به گناه کند حدّى نیست.» بدان که اقرار این زن، پس از ترساندن و دستگیرى، بى اثر است. در این هنگام عمر آن زن را آزاد کرد. آنگاه عمر گفت: «عجزت النّساء ان یلدن مثل علىٍّ بن ابیطالبٍ، لولا علىّ لهلک عمر؛زنان از اینکه فرزندى همچون على بن ابى‏طالب را به دنیا آورند عاجزند، اگر على(ع) نبود، عمر هلاک مى‏شد.»(20)
7- عصر خلافت على(ع) بود، روزى على(ع) زره خود را در دست یک نفر مسیحى که از افراد معمولى بود مشاهده کرد، به او فرمود: این زره مال من است (که گویى در یکى از جنگ‏ها از بار مرکب برداشته‏اى، مسیحى منکر شد، على(ع) او را نزد شریح قاضى برد تا او قضاوت کند.
على(ع) به قاضى گفت: این زره مال من است، نه او را فروخته‏ام و نه به کسى بخشیده‏ام. شریح از نصرانى نظرخواهى کرد، او گفت: «زره مال خودم است.»
شریح رو به على(ع) کرد و گفت: آیا براى ادعاى خود شاهدى دارى؟ حضرت تبسم فرمود و گفت: رسم قضاوت همین است که تو دارى، ولى من بر این امر گواه ندارم، شریح به نفع مسیحى حکم کرده، و زره را به او داد.
مسیحى زره را گرفت و از آنجا رفت، امام (ع) همچنان به او نگاه مى‏کرد، مسیحى از این که در این حادثه غیر منتظره که رئیس یک کشور بزرگ اسلامى در دادگاهى که متعلق به خود اوست، در برابر یک نفر آدم معمولى غیر مسلمان، محکوم شده، و از قدرت خود اعمال نفوذ نمى‏کند، و همه را در برابر قانون مساوى مى‏داند، تعجب کرد و بسیار تحت تأثیر قرار گرفت، هنوز چند قدمى دور نشده بود که به محضر على(ع) بازگشت و گفت: من گواهى مى‏دهم که این دستوها از دستورات پیامبران است، و این گونه روش و برخورد، از رفتار پیامبر(ص) مى‏باشد. آخر چگونه ممکن است، رییس کشورى در دادگاهى که متعلق به اوست حاضر شده و محکوم گردد؟ آنگاه گفت: «حقیقت این است که من در ادعاى خود دروغ گفتم، این زره مال شما است، آنگاه که از جنگ صفین باز مى‏گشتى از روى شتر شما برداشتم.» در این هنگام اسلام را پذیرفت، و از دوستان مخلص آن حضرت گردید، و در جنگ نهروان در رکاب على(ع) با دشمنان جنگید تا به شهادت رسید.(21) پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 197. 2. سوره نساء، آیه 35. 3. تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص 64. 4. فروع کافى، ج 7، ص 408. 5. همان؛ سوره مائده، آیه 44. توجه به فرازى از عهدنامه مالک اشتر در مورد آداب و اهمیت قضاوت، کافى است که ما را به اوج مقام قضاوت و احتیاط و دقت در آن آشنا کند (نهج البلاغه - نامه 53). 6. وسائل الشیعه، ج 18، ص 7. 7. فروع کافى، ج 7، ص 410. 8. همان، ص 407، کنزالعمّال، ج 6، ص 91. 9. بحارالانوار، ج 101، ص 269. 10. میزان الحکمه، ج 8، ص 187. 11. مقنعه شیخ مفید، ص 721. 12. وسائل الشیعه، ج 18، ص 6 و 155 و 156؛ فروع کافى، ج 7، ص 407. 13. سوره نساء، آیه 58 ؛ تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص 63. 14. تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص 424؛ جنگ و صلح در اسلام، ص 448. 15. روح الدین الاسلامى، ص 399، اسلام و حقوق بشر، ص 176. 16. من لایحضره الفقیه، ص 319. 17. ارشاد شیخ مفید، ص 31، کامل ابن اثیر، ج 2، ص 305. 18. ارشاد شیخ مفید(ترجمه شده)، ج 1، ص 160؛ بحار، ج 21، ص 385 ؛ براى اطلاع از دهها نمونه قضاوت‏هاى جالب حضرت على(ع) به کتاب قضاوت‏هاى اعلم اصحاب على(ع) تألیف نگارنده مراجعه کنید. 19. فروع کافى، ج 7، ص 352. 20. فرائد السّمطین، ج 1، ص 350 ؛ مناقب خوارزمى، ص 80. 21. الغارات، طبق نقل بحارالانوار، ج 104، ص 290.