زینب آموزگار حیا و پاکدامنى‏


  قسمت دوم‏ 3. نمایش شکوه حیا هنگام حرکت از مدینه‏
مدینه، شبى را به یاد مى‏آورد که کاروان حیا با تمام شکوه و جلال به سوى مکّه روانه شد،آن شب از شب‏هاى ماه رجب بود که کاروانى مجلل از مدینه بیرون رفته، در حالى که دور بانوى «حیا» و عفت را جوانان بنى‏هاشم و در رأس همه سید جوانان اهل بهشت احاطه نموده بودند. در قطعه‏اى تاریخى، راوى چنین نقل مى‏کند: چهل محمل را دیدم که با پارچه‏هاى حریر(ابریشم) و دیباج زینت شده بودند. در این وقت امام حسین(ع) دستور داد بنى‏هاشم زن‏هاى محرم خود را سوار بر محمل‏ها نمایند. پس در این حال من نظاره مى‏کردم که ناگهان جوانى از منزل حسین(ع) بیرون آمد در حالى که قامت بلندى داشت و برگونه او علامتى بود و صورتش مانند خورشید مى‏درخشید و مى‏فرمود: بنى‏هاشم کنار روید و آن‏گاه دو زن از خانه حسین(ع) خارج شدند، در حالى که (سراپا حیا بودند چرا که) دامانشان بر اثر حیاى از مردم به زمین کشیده مى‏شد و دور آن دو را کنیزانشان احاطه نموده بودند. پس آن جوان به سوى یکى از محمل‏ها پیش رفت و زانوى خود را تکیه قرار داد و بازوى آن دو را گرفت و بر محمل سوار نمود. پس من از بعضى مردم پرسیدم، آن دو بانو کیستند؟! جواب دادند: یکى از آن‏ها زینب (سلام اللّه علیها) و دیگرى ام‏کلثوم ؛ دختران امیرالمؤمنین(ع) هستند.
پس گفتم: این جوان کیست؟! گفته شد: او قمر بنى‏هاشم، عباس فرزند امیرالمؤمنین است. سپس دو دختر صغیرى را دیدم که گویا امثال آنها آفریده نشده است. پس یکى را همراه زینب و دیگرى را همراه ام‏کلثوم سوار نمود. پس از (اسم) آن دو دختر پرسیدم: گفته شد: یکى سکینه و دیگرى فاطمه، دختران حسین مى‏باشند.(1) آن‏گاه بقیه بانوان به همین جلال و عظمت حیا و متانت سوار شدند. و بدینسان کاروان حیا، عفت و متانت و نجابت مدینه را ترک گفت. 4. زیور آلات فداى حیا و عفت!
پس از غارت لباس‏هاى امام حسین(ع) سپاهیان کوفه و شام به سوى خیمه‏ها هجوم بردند. لحظاتى تلخ و جانکاه بود. زینب کبرى بیش از همه تلخى و مخاطرات این تهاجم وحشیانه را احساس مى‏کرد، چرا که از یک سو پاسبان خیمه‏هاى حیا و عفت بود و از طرف دیگر حفظ جان امام زمانش را به عهده داشت.
دختر على (ع) که منش و خوى کوفیان را مى‏شناخت. براى حفظ حیاى بانوان و قبل از آمدن آن‏ها تمام زیور آلات زنان را جمع کرده خطاب به عمر سعد فرمود: اى عمر بن سعد! سپاهیان خود را از تعجیل و شتاب در غارت خیمه‏ها بازدار! خود آنچه اسباب و زیور آلات است به شما واگذار مى‏کنیم. مبادا دست نامحرمان به سوى خاندان رسول خدا دراز شود( و بر قامت حیا و نجابت غبارى نشیند).
تمامى وسایل و زیور آلات حتى گوشواره‏هاى فاطمه بنت الحسین (ع) نیز که یادگار امام بوددر محلى جمع شد و پس از آن که زنان و کودکان در گوشه‏اى اجتماع کردند، دختر شجاع على (ع) فریاد زد: هرکس میل دارد، وسایل و زیور آلات را بر دارد! عدّه‏اى پیش آمدند و هرچه بود غارت کردند...(2)
زینب بعد از عبور از قتلگاه دردمندانه رو به مدینه جدّش کرد: «یا مُحَمَّداه صَلّى عَلَیکَ مَلائِکَةُ السَّماءَ! هذا الحُسین بِالعَرَاء... وَ بَناتُکَ سَبایا... فَابکَت کُلَّ عَدُوّ وَ صَدیقٍ؛(3)
اى رسول خدا که ملائکه آسمان برتو درود مى‏فرستند، این حسین توست که در صحرا افتاده... دختران تو اسیر شده‏اند، پس دوست و دشمن را به گریه انداخت.» 5. فریاد بانوى حیا بر بى‏حیاها
کاروان حیا وارد کوفه شد. مردم در حالى که خاندان رسالت را به سوى عبیداللّه بن زیاد مى‏بردند، اسیران را تماشا مى‏کردند. در این لحظه فریاد بانوى حیا بلند شد:«یا اَهل الکوفَةِ، اَما تَستَحیونَ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ اَن تَنظُرُوا اِلى حَرم النَّبِىِ (ص)؛(4) اى مردم کوفه! از خدا و فرستاده او شرم نمى‏کنید که به خاندان پیامبر چشم دوخته‏اید.»(5)
6. با حیاتر از او ندیدم‏
بعد از آن که کوفیان متوجّه شدند که اسراى آل محمّد (ص) وارد کوفه شده‏اند، از گوشه‏اى صداى گریه و زارى شنیده مى‏شد و از جایى بانگ شیون و ناله برمى‏خاست. زنان کوفه نوحه‏گرى نموده و گریبان چاک مى‏زدند، گریه کنندگان براى بانوان ارجمندى که به اسارت برده شدند، مى‏گریستند، زینب این منظره را که دید نتوانست تاب بیاورد، زینب نتوانست ببیند که کوفیان بر حسین (ع) و جوانانش مى‏گریند با آن که همگى به دست آن‏ها قربانى شدند، آنان براى اسیرى دختران رسول خدا، زارى مى‏کردند و کسى جز کوفیان هتک حرمت آن خاندان را نکرده بودند، زینب (سلام اللّه علیها) فرمود:«...اَتَدرُونَ وَیلکم اىّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ فَرَثتُم، وَ اَىَّ عَهدٍ نَکثتُم؟ وَ اَىَّ کَرِیمَةٍ لَه اَبرَزتُم؟ وَ اَىَّ حُرمَةٍ لَهُ هَتَکتُم...؟؛ آیا مى‏دانید چه جگرى از رسول خدا پاره پاره کردید؟ و چه پیمانى گسستید؟ و چگونه پرده‏نشینان حرم را از پرده بیرون کشیدید؟ و چه حرمتى از آن‏ها دریدید؟! و چه خون‏هایى ریختید؟!
سخنان زینب (سلام اللّه علیها) وجدان خفته مردم را بیدار کرده و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد. خزیم اسدى مى‏گوید:«وَ نَظرتُ اِلى زینَب بِنت على (ع) یَومَئِذٍ وَ لَم اَرَو اللّهِ خَفرةً قَطّ اَنطَقُ مِنها؛(6) متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را که سرتاپا شرم و حیا باشد(خفرةً زنى که بسیار با حیا باشد) سخنران‏تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على (ع) سخن مى‏گفت. و همو مى‏گوید: پیرمردى را در کنار خود دیدم که بر اثر گریه محاسنش غرق اشک شده بود، مى‏گفت: پدر و مادرم فداى شما باد مردان شما بهترین مردها، و زنان شما نیکوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است که نه خوار مى‏گردد و نه شکست مى‏پذیرد.(7)
آنگاه زینب (سلام اللّه علیها) فرمود:
ماذا تَقُولُونَ اِذ قال َالنَّبِى لَکُم‏
ماذا صَنَعتُم وَ اَنتُم آخِرُ الاُمَم‏
بِاَهلِ بَیتى وَ اَولادى وَ تَکرُمَتى‏
مِنهُم اُسارى وَ مِنهُم خرِّجُوا بِدَمٍ‏
چه خواهید گفت آن‏گاه که رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) از شما سئوال کند: این چه کارى بود که انجام دادید در حالى که شما آخرین امت بودید؟! به اهل بیت، فرزندان و پرده‏نشینان حرم من بنگرید که گروهى اسیر شما شده‏اند و گروهى دیگر در خون خود غوطه‏ورند.(8) 7. تجلّى حیا در دارالاماره کوفه‏
زینب بعد از تمام شدن خطبه به راه خود ادامه داد تا به دارالاماره رسید. در این هنگام بغض راه گلویش را بست؛ چرا که او همه جاى این خانه را مى‏شناخت. این‏جا روزى خانه زینب بود، روزگارى که اسم پدرش على با عظمتى بى‏مانند جهان را پر ساخته بود. اشک در دیدگانش حلقه زد. ولى خوددارى کرده، مبادا که گریه خوارش کند. زینب دست راستش را به روى قلبش گذارد مبادا از هم بپاشد. در آن دم به اتاق بزرگى رسید و دید عبیداللّه بن زیاد در جایى نشسته که پدرش در آن‏جا مى‏نشست و از میهمانان پذیرایى مى‏کرد. امروز دوباره زینب به درون این خانه پا مى‏گذارد در حالى که اسیر و داغ‏دار شده، هیچ وقت زینب، مانند امروز احتیاج نداشت که به عظمت روحى و نیروى معنوى‏اش اعتماد کند و به اصالت خاندان و شرافت تبارش پناه برد تا آن طورى که شایسته دختر على، و «عقیله بنى‏هاشم» است بایستد تا بتواند آن‏چه را که از او شایسته است نشان دهد.
زینب، که بى‏ارزش‏ترین لباس‏هایش برتن و کنیزانش دورش را گرفته بودند. حیا را به عرصه نمایش گذاشت و بدون آن که به امیر سرکش خون خوار اعتنایى کند، به صورت ناشناس در گوشه‏اى نشست در حالى که سراپاى وجود او را شرم، حیا نجابت و پاکى احاطه کرده بود.(9) «فَجَلَسَت زَینَب بنتَ عَلِىّ(ع) مَتَنّکَرة؛ زینب ناشناس نشست»(10) ابن زیاد پرسید: این زن کیست؟! (سه بار این سؤال را تکرار کرد) حیا و نجابت زینب از یک طرف، علم حضرت به قصد ابن زیاد براى تحقیر اهل بیت (علیهم السلام) از طرف دیگر اجازه نداد زینب جواب او را بدهد تا آنجا که ابن زیاد ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب پاشید و براى آزردن او گفت: «کَیف رَأَیتِ صُنعَ اللّهِ بِاَخِیکِ وَ اَهل بَیتِک؛ کار خدا را با برادر و خانواده‏ات چگونه یافتى؟!»(11) زینب جوابى کوتاه ولى بسیار زیبا داد که ریشه در کمال حیاى او داشت چرا که على (ع) فرمود: «اَلحَیاءُ سَبَبٌ اِلى کُلِ جَمیلٍ(12) ؛ حیا علت(و سوق دهنده به سوى) تمام زیبایى‏ها است و از آن جا که زینب داراى کمال حیا و نجابت است همه هستى را و همه مصیبت‏ها را زیبا مى‏بیند، حضرت با آرامشى که از حیا و رضاى قلبى او حکایت داشت آن جمله به یاد ماندنى را فرمود: «ما رایت الّا جمیلاً ؛ جز خوبى چیزى ندیدم.» 8. مجلس یزید، اوج تقابل حیا و بى‏حیایى‏
وَ مِمّا یُزِیلَ القَلب عَن مُستَقَرِّها
وَ یَترُکُ زَندَ الغَیظِ فى‏الصَّدرِ وارِیا
وقُوفُ بَناتِ الوَحىِ عِندَ طَلِیقها
بِحالٍ بِها تَشجِینُ حَتّى الاَعادِیا(13)
از چیزهایى که دل را از جا مى‏کند و سینه را آتش مى‏زند ایستادن دختران وحى است (به حال اسارت) در نزد آزاد شده‏هاى خود با حالت و وضعیتى که دشمنان هم بر آن‏ها اندوهگین شدند.»
یزید، بزرگان اهل شام و سفراى خارجى را دعوت کرده بود. آن‏گاه دستور داد که اسیران را وارد کنند. مجلسیان به دختران و دودمان پیامبر نگاه مى‏کردند، که تا دیروز در پس پرده عزّت و احترام قرار داشتند و بیگانه‏اى رخسار آنان را ندیده بود.
هنگامى که مدعوین، بزرگوارى، ارجمندى و حیاى این دودمان را به خاطر آوردند، همه از شرم و خجالت چشم برهم نهادند، ولى در آن جمع، مرد تنومند شامى سرخ روى، با چشمانى از حدقه درآمده به فاطمه دختر حسین(علیه السلام) مى‏نگریست و بانگاه‏هاى آزمندانه خود مى‏خواست او را ببلعد. فاطمه هراسان و لرزان به عمّه‏اش زینب (سلام اللّه علیها) پناه برد.
مردک شامى برخاست و به یزید گفت: یا امیرالمؤمنین! این دوشیزه رابه من ببخش! فاطمه در حالتى که از وحشت مى‏لرزید، دامن عمّه‏اش زینب را گرفت. زینب او را در آغوش گرفت و فرمود: «گمان دروغ بردى و فرومایگى کردى! نه تو چنین حقّى دارى و نه یزید!»(14) یزید خشمگین شد و سخنانى بین او و زینب (سلام اللّه علیها) رد و بدل شد، تا آنجا که زینب (سلام اللّه علیها) فرمود: اکنون که سرتاسر زمین و آسمان را بر ماتنگ گرفته‏اى و ما را مانند اسیران به هرسو مى‏کشانى به گمانت که پیش خدا براى ما پستى و براى تو شرف و منزلت است؟! آنگاه فریاد آهنین حیا بر فرق مجسمه بى‏شرمى فرود آمد که: «یَابنَ الطُّلَقاء آمِنَ العَدلِ یَابنَ الطُّلَقاء تَخدیرُک حَرائِرَکَ وَ اِمائَکَ وَ سَوقُکَ بَناتِ رَسُولِ اللّهِ (ص) سَبایا قَد هَتَکتَ سُتُورَهُنَّ وَ اَبدَیتَ وُجُوهَهُّنَ تَحدُوا بِهِنَّ الاَعداء مِن بَلدٍ اِلى بَلدٍ سَتَشرِفُهُنَّ اَهلُ المَناهِلِ وَ المَناقِل یَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنّ القَریبُ وَ البَعیدُ وَ الَّدَنِى وَ الشَّریفُ، لَیس مَعَهُنَّ مِن رِجالِهِنَّ وَلِىّ وَ لا مِن حُماتِهِنَّ حَمِىّ وَ کَیفَ یُرتَجى مُراقَبَةُ مَن لَفظَ فُوهُ اَکباد الاَزکیاءِ وَ نَبَتَ لَحمُهُ مِن دِماءِ الشُّهَداء... ؛(15) اى پسر آزاد شدگان؛(16) آیا از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را در پرده بنشانى و دختران (پرده نشین) رسول خدا را اسیر کنى(و شهر به شهر بگردانى؟!) پرده آبروى آن‏ها را بدرى و صورت آن‏ها را نمایان سازى تا دشمنان، آنان را از شهرى به شهرى ببرند، و بومى و غریب چشم به آن‏ها بدوزند و نزدیک و دور، و شریف و فرومایه تماشایشان کنند، در حالى که از مردان آن‏ها یارى کننده‏اى همراهشان نباشد، و از یارى کنندگان آنان مددکارى نباشد. چگونه مى‏توان امید بست به دلسوزى کسى که (مادرش) جگر پاک مردان خدا را جوید و گوشت او از خون شهدا رویید؟!»
کو اسارت؟ خصم تو در بند بود
هر کلامت صدهزاران پند بود
زینب آرام گرفت، سخنان سراپا درد و حیاى زینب، باعث شد یزید سربه‏زیر افکند و هرکس در آن‏جا بود، چنان سربه زیر و خاموش شد که گویى مرغ مرگ بر سر همه سایه افکنده است. نقل مى‏کنند که هنده دختر عبداللّه عامر «زن یزید» آن‏چه را در مجلس شوهرش رخ داد شنید، پیراهن را نقاب کرده و به درون مجلس رفت و از آن همه نامردى و بى‏حیایى بر سر او فریاد کشید.(17) نکته مهمى که زینب به آن تصریح مى‏کند و از آن سخت آزرده است این است که زنان یزید پوشیده‏اند، و حرمت و حیاى آن‏ها محفوظ، ولى او و زنان اهل بیت (علیهم السلام) در معرض دید نامحرمان، به همین جهت نمى‏گوید زنان تو در کاخ و اسیران در کوخند یا زنان تو سیر و اسیران گرسنه‏اند، بلکه تنها و تنها بر حجاب و حفظ حرمت و حیا اصرار دارد که این خود مى‏تواند بزرگترین درس براى بانوان جامعه ما باشد که در هر حال مرز حیا را حفظ و حریم حرمت خویش را پاس دارند، و بر مهاجمان مرز حیا و عفّت فریاد بزنند و در مقابل آن‏ها در هیچ حالى ساکت نباشند حتى اگر در بند و اسیر باشند. 9. عفّت و پاکدامنى، دست‏آورد حیاى زینب‏
عفت و پاکدامنى، برازنده‏ترین زینت زنان و گران قیمت‏ترین گوهر براى آنان است.
زینب (س) از یک سو، به زیبایى درس عفت را در مکتب پدر آموخت، آن‏جا که فرمود: «ما المُجاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبِیل اللّهِ بِاَعظَمَ اَجراً ممَّن قَدَرَ فَعَفَّ یَکادُ العَفیفُ اَن یَکُونَ مَلَکاً مِنَ المَلائِکَة ؛ مجاهد شهید در راه خدا اجرش بیشتر از کسى نیست که قدرت دارد، امّا عفت مى‏ورزد، نزدیک است که انسان عفیف فرشته‏اى از فرشتگان باشد.»(18) و از طرف دیگر، حیاى ذاتى زینب(س) مى‏طلبید که در اوج عفت و پاکدامنى باشد، چرا که بارزترین ثمره و پى‏آمد حیا، عفت و پاکدامنى است. چنان که على (ع) فرمود: «سَبَبُ العفَّةِ اَلحَیا؛ علّت عفت و پاکدامنى شرم و حیا است»(19) و فرمود: «اَصلُ المُرُوءَةِ اَلحَیاء وَ ثَمَرُها العِفَّة؛ به هر اندازه که حیا باشد، عفت و پاکدامنى خواهد بود.»(20) و در جاى دیگر فرمود: «عَلى قَدرِ الحَیاء تَکونُ العِفَة؛به هر اندازه که حیا باشد، عفت و پاکدامنى خواهد بود.»
تربیت خانوادگى، و حیاى ذاتى زینب کبرى(سلام اللّه علیها) باعث شد تا او عفت خویش را حتى در سخت‏ترین شرایط به نمایش گذارد. او در دوران اسارت و در مسیر کربلا تا شام، سخت بر عفت خویش پاى مى‏فشرد. مورخین نوشته‏اند: «وَ هِىَ تَستُرُ وَجهَها بکَفِها لانَّ قِناعَها قد اُخِذ مِنها؛ او صورت خود را با دستش مى‏پوشاند چون مقنعه‏اش از او گرفته شده بود.» شاعر عرب به همین قضیه اشاره کرده و مى‏گوید:
وَرِثَت زینَبُ مِن اُمِّها
کُلَّ الَّذى جَرى عَلَیها وَ صارَ
زادَت ابنَةٌ عَلى اُمِّها
تَهدى مِن دارِها اِلى شَرِّ دار
تَستُرُ بِالیُمنى وُجُوهاً فَاِن‏
اَعوَزَها اسَّترُ تَمَدّ الیَسار
«زینب تمامى آن‏چه بر مادر گذشت را به ارث برد. منتهى دختر سهم اضافه‏اى برداشت که از خانه‏اش به بدترین خانه حرکت کرد(به اسارت رفت). صورت را (در اسارت) با دست راست مى‏پوشاند، و اگر پوشش او را نیازمند مى‏کرد از دست چپ هم بهره مى‏برد».
این نشانه عفت اوست که هنگام ورود به شام، شمر را - که زمانى سرباز على (علیه السلام) بود و در آن راه مجروح نیز شده بود، ولى ناپاکى‏ها و بى‏حیایى‏ها او را به آن‏جا کشانده که قاتل فرزند على (علیه السلام) گردد - احضار کرد و از او خواست که براى حفظ مرز بلند حیا و عفت کاروان اسرا را، از خلوت‏ترین درب شهر وارد شام نماید و سرهاى شهدا را نیز از بین زنها بیرون ببرد، ولى آن ملعون حیا از دست داده و در نتیجه دین را باخته، عکس فرمایش آن حضرت را عمل کرد و اسیران را از شلوغ‏ترین و پرجمعیّت‏ترین درب شهر، یعنى (درب ساعات) وارد نمود و سر شهدا را نیز بین اسرا جاى داد. راوى مى‏گوید: «زینب (و یا ام‏کلثوم) را دیدم که چادرى کهنه بر سر کشیده و روى خود را گرفته بود. امام سجاد (علیه السلام) نیز به سهل بن ساعد صحابى فرمود: اگر مى‏توانى چیزى به این نیزه‏دار بپرداز تا سر امام را کمى جلوتر ببرد که ما از تماشاچیان در زحمت و اذیت هستیم. سهل مى‏گوید: رفتم و یکصد درهم به نیزه‏دار پرداخت کردم تا از بانوان دور شود، کار بدین منوال بود تا سرها را نزد یزید بردند.»(21)
آرى زینب (س) حاضر است جان بدهد، فرزند بدهد، برادر و برادرزاده و بستگان بدهد، به اسیرى برود و خلاصه هر مشکلى را، تناب بر گردن را،گرسنگى و تشنگى را تحمّل کند ولى از عفت و حیاى خویش چون گوهر گرانبهایى مراقبت کند. او حاضر نیست تحت هیچ شرائطى در معرض دید اجنبى قرار گیرد.
مکتبى که زینب در آن درس خوانده و دوره دیده به او آموخته که کشته شدن در راه راست را جمال و زیبایى بداند، ولى حضور بدون پوشش و در معرض دید نامحرمان قرار گرفتن را وبال و ننگ و عار و رسوایى بداند.
على (علیه السلام) فرمود: «ثَمَرَةُ العِفَّةُ اَلصِّیانَة؛ میوه عفت حفاظت (و پاسدارى از گوهر عفاف) است آرى زنیب سرتاپا حیا و نجابت، عفت و پاکى و پاکدامنى است، در بخشى از زیارتنامه حضرت مى‏خوانیم: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیَتُها الکَرِیمَة النَبیِّلَة؛ سلام بر تو اى بانوى بزرگوار و با نجابت (و حیا). پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. موسوعة کلمات الامام الحسین، معهد تحقیقات باقر العلوم، قم، موسسه الهادى، چاپ اول، ص 297 - 298. 2. احمد بن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، بیروت، مؤسسة الاعلمى، 1394 (ه.ق)، ج 3، ص 204. 3. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 84 ؛ انساب الاشراف، ج‏3، ص 206. 4. سید عبدالرزاق الموسوى المقرم، مقتل الحسین، ص 310. 5. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار(بیروت، داراحیاء التراث العربى) ج 45، ص 108. 6. همان، ص 110. 7. از عاشورا تا اربعین، سازمان تبلیغات اسلامى، ص 99. 8. با نگاهى به: بانوى کربلا حضرت زینب، ص 138 - 139. 9. بحارالانوار، ج 45، ص 115. 10. همان، ص 179. 11. میزان الحکمة، ص 716. 12. بحارالانوار، ج‏45، ص 116. 13. شیخ عباس قمى، منتهى الآمال، انتشارات هجرت، 1380، ج 1، ص 793. 14. بانوى کربلا حضرت زینب، ص 144. 15. بحارالانوار، ج 45، ص 133، ر - ک ابوعلى طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 122. 16. روز فتح مکّه بزرگان قریش نزد رسول خدا آمدند، رسول خدا از آن‏ها پرسید:(گمان مى‏کنید با شما چگونه رفتار مى‏کنم؟! گفتند: آنچه در اندازه برادرى و بزرگوارى برادرزاده‏اى بزرگ است. پیامبر (ص) فرمود)«اذهبوا انتم الطّلقاء؛ بروید که شما آزاد هستید» از همان تاریخ بزرگان قریش به طلقاء «آزاد شدگان» معروف شدند. ر - ک: سیرة ابن هشام، ج 4، ص 54 - 55 مغازى واحدى، ج‏2، ص 835. 17. بانوى کربلا، ص 147. 18. نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 466. 19. میزان الحکمة، ج 2، ص 717، روایت 4557. 20. همان، روایت 4558. 21. همان، روایت 4559. 22. جزائرى الخصائص الزینبیّه، ص 345. 23. بحارالانوار، ج 45، ص 127 ؛ زخّار قمقام، ص 556 ؛ از عاشوا تا اربعین، ص 122. 24. محمدى رى‏شهرى، منتخب میزان الحکمة، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، چاپ دوم، 1380، ص 353.