واقعیت نگرى و پرهیز از خرافات در سیره پیشوایان‏


واقعیت نگرى‏
یکى از اصول اساسى و جدّى در سیره درخشان پیشوایان الهى تکیه بر واقعیات و حقایق، و دورى و پرهیز از هرگونه بیهودگى، خرافات و بدعت‏ها است، حقیقت گرایى در سرلوحه زندگى پیامبران و امامان(علیهم السلام) قرار داشت، چرا که مى‏دانستند بین آب و سراب فرق است و نباید این دو را درهم آمیخت، دعاى هر روزه آنها این بود که: «اَلّلهُمَ اَرِنِى الاَشیاءَ کَما هِىَ؛ خداوندا! امور را آن‏گونه که هست به من نشان بده.» یا عرض مى‏کردند: «یا رَبِّ اَرِنِى الحَقَّ کَما هُوَ عِندَک؛ خدایا حق را همان‏گونه که در نزد تو است براى من نمایان کن.»(1) و در فرازى از دعاى بعد از نماز عشاء که از امام صادق(علیه‏السلام) نقل شده چنین مى‏خوانیم:
«اَللّهُمَّ اَرِنى الحَقَّ حَقّاً حَتّى اَتَّبِعهُ، وَ اَرِنِى الباطِلَ حَتّى اَجتَنِبَهُ وَ لا تَجعَلها عَلَىَّ مُتَشابِهَینِ، فَاَتبَعُ هَواىَ بِغَیرِ هُدى مِنک؛ خداوندا! واقعیت حق را به من نشان بده تا از آن پیروى کنم، و باطل رابه من بنمایان تا از آن دورى ورزم، و حق و باطل را براى من مبهم و نامشخص نکن، که در نتیجه از هواى نفس خود به دور از راه هدایت تو، پیروى نمایم.»(2)
بر همین اساس مبارزه با خرافات، و راه‏هاى بیهوده، و طریقه‏هاى پوچ و غلط انداز، و هرگونه بدعت، در سرلوحه تعلیمات پیامبران و رهبران الهى بوده و هست، آنها امین و راستگو و واقع بین بودند، و چهره حق را آن‏گونه که بود به مردم نشان مى‏دادند، نه این که سراب را به عنوان چشمه زلال آب معرّفى کنند، و فریب و دغل کارى وارد شوند، و باطل را به صورت حق و یا حق را به صورت باطل نشان دهند. پیکار آنها با بُت سرپرستى و طاغوت پرستى و هرگونه تقلید کورکورانه و خرافات، براى آن بود که حقیقت را به مردم نشان دهند، و پیرایه‏ها را از چهره زیباى حق بزدایند، و آلودگى‏هاى خرافات و انحرافات را از آیینه دل بشویند، سخن آنها این بود که: «کُلُّ بِدعَةٍ ضَلالَةٌ و کُلّ ضَلالَةٍ فِى النّار؛هر بدعتى گمراهى است، و هرگمراهى موجب آتش دوزخ است.»(3) آنها براى حفظ دستورهاى الهى از دستبرد تحریف، آن چنان مراقب بودند که در روایات آمده: امام صادق (علیه السلام) یادى از عصر غیبت کرد، و براى استوارى قلب‏هاى مؤمنین، به خواندن دعاى غریق سفارش نمود، عبداللّه بن سنان پرسید: دعاى غریق چیست؟ آن حضرت فرمود بگو: «یا اَللّهُ یا رَحمانُ یا رَحیمُ، یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ ثَبِّت قَلبِى عَلى دِینِک؛ اى خدا! و اى بخشایشگر مهربان، اى گرداننده دل‏ها قلب مرا بر دینت استوار و محکم کن.» عبداللّه مى‏گوید من این دعا را خواندم ولى بعد از جمله مقلّب القلوب، جمله «و الابصار» را پیش خود افزودم. امام صادق (علیه السلام) به من رو کرد و فرمود: «خداوند گرداننده دل‏ها و ابصار(چشم‏ها) است، ولى آنچه را که من گفتم همان را بگو، و چیزى بر آن کم و زیاد نکن.»(4)
از این روایت دو مطلب استفاده مى‏شود، نخست این که در عصر غیبت امام عصر (عج) بر اثر شبهات و انحرافات عقیدتى، قلب‏ها متزلزل شده و از حق فاصله مى‏گیرند، باید به خدا پناه برد، و همواره براى استوارى قلب و فکر، از درگاه الهى مدد جست، تا مبادا باطل جانشین واقعیت و حقیقت گردد، دوم این که آنچه را امامان حق فرمودند، باید همان را پیروى کرد، و چیزى پیش خود بر آن نیفزود، گرچه در ظاهر آن چیز افزوده، درست باشد، آرى امامان (علیهم السلام) تا این اندازه مراقب حفظ حریم واقعیت‏ها بودند. به عنوان مثال یکى از امورى که خواص و عوام را از صراط مستقیم حق منحرف مى‏کند توجیه گناه است، که داراى خطر بزرگ است، و راه‏هاى اصلاح را به روى گنهکار مى‏بندد، و گاه واقعیت‏ها را در نظر او مسخ و دگرگون مى‏سازد، مثلاً ترس خود را با توجیه احتیاط، و ضعف نفس خود را با توجیه حیا، و حرص خود را به عنوان لزوم تأمین زندگى،و تن پرورى و کوتاهى‏هاى خود را به عنوان قضا و قدر توجیه مى‏کند، و به راستى چه مصیبت و دردى رنج‏آورتر از این که انسان با تحریف مفاهیم ارزشمند اسلام، با دست خود، حق را وارونه جلوه داده، و خود و دیگران را از راه نجات محروم مى‏سازد. توجیه گناه یک نوع فریب دادن و اغفال خود و مسلمین است، ظاهرى زیبا و شرعى دارد، و باطنى آلوده مانند کسى که مواد غذایى مى‏فروشد، براى جلب مشترى، روى آن را از مواد خوب، و درون آن را از مواد بد مى‏گذارد. که امام باقر (علیه السلام) به شخصى که چنین کرده بود فرمود: «ما اَراک اِلّا وَ قَد جَمَعت خِیانَةً وَ غِشّاً لِلمُسلِمِین؛ تو را نمى‏بینم مگر این که خیانت و فریب مسلمانان را جمع کرده‏اى.»(5)
توجیهات دروغین، که سراب را آب نشان مى‏دهد، و به امور بیهوده و باطل، جلوه حق مى‏پوشاند داراى انواع و اقسام گوناگون است، مانند: توجیهات عقیدتى، توجیهات سیاسى، توجیهات اجتماعى، توجیهات روانى، توجیهات فرهنگى، توجیهات نظامى، توجیهات اقتصادى و... انسان حقیقت بین و واقع گرا، هرگز فریب این توجیهات را نمى‏خورد، بلکه با منطق استدلال، آن را مى‏شکند و بطلان آن را فاش مى‏سازد، به عنوان نمونه، هنگامى که به فرمان یزید، امام حسین (علیه السلام) و یارانش را کشتند، و بازماندگانشان را به صورت اسیر نزد یزید آوردند، یزید مطالبى گفت: از جمله براى فریب افکار عمومى به سر بریده امام حسین (علیه السلام) اشاره نموده و گفت: صاحب این سر مى‏گفت من براى حکومت کردن از یزید بهترم، گویا این آیه را نخوانده بود که خداوند مى‏فرماید: «قُل اللّهُمّ مالِک المُکِ، تُؤتِى المُلکَ مَن تَشاءُ وَ تَنزِعُ المُلکَ مِمَّن تَشاءُ وَ تعِزُّ مَن تَشاء وَ تُذِلُّ مَن تَشاء؛ بگو خدایا مالک حکومت‏ها تو هستى، که به هر کس بخواهى حکومت مى‏بخشى، و از هر کس نخواهى حکومت را مى‏گیرى، هر کس را بخواهى عزّت مى‏بخشى، و به هر کس بخواهى ذلّت مى‏دهى.»(6) بنابراین طبق این آیه خداوند مرا عزیز کرد و حکومت را به من داد، و حسین را خوار نمود، و حکومت را از او گرفت.
زینب کبرى (سلام اللّه علیها) در فرازى از خطبه خود به یزید چنین جواب داد: اى یزید! آرام باش و چنین سخن نگو، آیا فراموش کرده‏اى سخن خداوند را که مى‏فرماید: «وَ لا یَحسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا اِنَّما نُملِى لَهُم خَیرٌ لاَنفُسِهِم اِنَّما نُملِى لَهُم لِیَزدادُوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهِینٌ؛ آنها که کافر شدند و راه طغیان را پیش گرفتند گمان نبرند که به آنان مهلت مى‏دهیم به سودشان است، ما به آنان مهلت مى‏دهیم فقط براى این که بر گناهان خود بیفزایند، و براى آنها عذاب خوار کننده‏اى آماده شده است.»(7)
یزید مى‏خواست با توجیه دروغین عقیدتى، واقعیت را دگرگون کند، که زینب (سلام اللّه علیها) با خواندن این آیه، خواست بفرماید که تو مصداق این آیه هستى، نه مصداق آیه «قل اللهم مالک الملک...» واقعیت نگرى از نظر قرآن‏
قرآن همه را به واقعیت نگرى فرا خوانده، از هرگونه امورى مانند دروغ، فریب، لهو و لغو و سخنان بى‏اساس و بیهوده که انسان را از صراط مستقیم حق دور مى‏کند بر حذر داشته است. و با صراحت مى‏فرماید: «وَ اَنَّ هذا صِراطِى مُستَقیماً فَاتَّبِعُوه وَ لا تتّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُم عَن سَبِیلِه؛ این راه مستقیم است، از آن پیروى کنید، و از راه‏هاى پراکنده (انحرافى) پیروى نکنید که شما را از طریق حق دور مى‏سازد.»(8)
و در مورد دیگر مى‏فرماید: «فَبَشِّر عِبادِ الَّذینَ یَستَمِعُونَ القُول فَیَتَّبِعُونَ اَحسَنَهُ...؛ پس بندگانم را بشارت بده، همان کسانى که سخنان را مى‏شنوند، و از نیکوترین آنها پیروى مى‏کنند، آنان کسانى هستند که خداوند هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.»(9)
و در مورد دیگر مى‏فرماید: «وَالَّذینَ هُم عَن اللَّغوِ مُعرِضُونَ؛ مؤمنان از هرگونه لغو و امور بیهوده دورى مى‏جویند.»(10) و در آیه دیگر مى‏فرماید: «وَ لَو تَقَوَّلَ عَلَینا بَعضَ الا قاوِیلِ لاخَذنا مِنهُ بِالیَمِین - ثُمَّ لَقَطَّعنا مِنهُ الوَتِین؛ اگر او (پیامبر) سخنى بى‏اساس بر ما مى‏بست ما او را با قدرت مى‏گرفتیم - سپس رگ قلبش را قطع مى‏کردیم.»(11) واژه اقاویل به معنى سخنانى است که انسان از خود ساخته و بافته و حقیقتى ندارد.
این آیات که نمونه‏هایى از آیات بسیار است، با تأکید ما را به حقیقت گرایى فرا مى‏خواند، و از هرگونه افسانه و خرافات و امور بیهوده برحذر مى‏دارد. به راستى صدمات و آسیب‏هایى که بر اثر دورى از حقیقت در طول تاریخ بر بشر وارد شده و فکر و فرهنگ اصیل بشر را تخریب و تحریف و منحرف ساخته، از ناحیه هیچ چیزى نرسیده است. بنابراین باید خطر آن را شناخت، و با دورى از بیهودگى‏ها و خرافات از پوچى و بى‏محتوایى خارج شد. و این درس بزرگى است که قرآن به ما آموخته و ما را متوجّه خطر عظیم بیهوده‏گرایى نموده است. چند نمونه از برخورد شدید پیشوایان با خرافات‏
مبارزه با خرافات و بیهودگى‏ها در سرلوحه برنامه پیامبران و امامان (علیهم السلام) بود، پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: «مَن مَشى اِلى ساحِرٍ اَو کاهِنٍ اَو کَذّابٍ یُصَدِّقُهُ بِما یَقُولُ فَقَد کَفَرَ بِما اَنزَلَ اللّهُ مِن کِتابٍ؛ کسى که به سوى جادوگر یا کاهن یا دروغگو برود تا آنچه را او مى‏گوید تصدیق کند به کتاب‏هاى آسمانى که خداوند نازل کرده کافر شده است.»(12)
امام على (علیه السلام) مى‏فرماید: «مَن مَشى اِلى صاحِب بِدعَةٍ فَوَقَّرَهُ فَقَد سَعى فِى هَدمِ الاِسلام؛ کسى که به سوى بدعت گذارى برود و او را احترام کند، در ویران کردن بناى اسلام کوشش نموده است.
و از نصایح امام کاظم (علیه السلام) به هشام این است که فرمود: «اگر در دست تو گردویى باشد و همه مردم بگویند گوهر است، به حال تو سودى ندارد، و اگر در دست تو گوهر باشد و همه مردم بگویند گردو است به حال تو ضررى ندارد، با این که مى‏دانى گوهر است.»(13) یعنى واقعیت را محور قرار بده، نه سخن مردم را، جوّ زده نباش بلکه واقعیت نگر باش.
پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و امامان (علیهم السلام) با هرگونه افراط و تفریط، و غلوّ و تأویلات صوفیانه، و تحریف‏هاى لفظى یا معنوى که به وسیله افراد مرموز انجام مى‏گرفت، به شدّت دورى مى‏جستند، و ساده لوحان فریب خورده را از خطر گرایش به این امور هشدار مى‏دادند، و با مطرح کردن توحید ناب، از هرگونه شرک و بت پرستى و خرافه‏گرایى اظهار نفرت مى‏نمودند، که به عنوان نمونه نظر شما را به چند مورد جلب مى‏کنیم:
1- هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) سه ساله بود، نزد مادر رضاعى خود حلیمه سعدیه دربادیه‏اى دور از مکّه به سر مى‏برد، روزى به مادر رضاعى خود گفت: «اى مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور پسران حلیمه سعدیه است) در روز نمى‏بینم؟» حلیمه گفت: آنها روزها گوسفندها را به بیابان براى چراندن مى‏برند، و اکنون در بیابان هستند. پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: دوست دارم من نیز همراه آنها بروم، حلیمه به او قول داد که بامداد فردا، او را نیز همراه برادران به بیابان بفرستد. فرداى آن روز فرا رسید، حلیمه روغن بر موى محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) زد، سرمه بر چشمش کشید، و یک مهره یمانى (براى محافظت او) بر گردنش آویخت. محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) (که در همان دوران کودکى با خرافات و امور بیهوده مبارزه مى‏کرد بى درنگ) همان مهره را از گردن بیرون آورد و به دور انداخت، سپس به حلیمه رو کرد و فرمود: «مَهلاً یا اُمّاهُ! فَاِنَّ مَعِى مَن یَحفظُنِى؛ مادرجان! آرام بگیر این چیست؟ من خدایى دارم که مرا حفظ مى‏کند.» (نه مهره یمانى).(14)
2- نیز در سیره درخشان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) نقل شده وقتى که پسرش ابراهیم (در سال 6 هجرت) در مدینه از دنیا رفت، در آن روز تصادفاً آفتاب گرفت، مردم گرفتگى خورشید را نشانه عظمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) دانستند و گفتند: «خورشید نیز در مرگ ابراهیم غمگین شد» وقتى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) این سخن دور از حقیقت را شنید، هنوز جنازه ابراهیم را دفن نکرده بود، مردم را به سوى مسجد فرا خواند، و بر فراز منبر رفت و به آنها فرمود: «خورشید و ماه دو نشانه بزرگ از قدرت خدا هستند، هرگز براى زندگى یا مرگ کسى نمى‏گیرند، هر وقت خورشید یا ماه گرفته شد نماز آیات بخوانید» آنگاه از منبر پایین آمده و با مردم نماز آیات خواندند.
جالب این که در همین واقعه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) به على (علیه السلام) فرمود: «در میان قبر برو و جنازه را در میان لحد بگذار.»
على (علیه السلام) به این دستور عمل کرد، بعضى از حاضران گفتند: بنابراین حرام است که انسان وارد قبر فرزندش شود، چنان که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) به همین دلیل وارد قبر فرزندش نشد. پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) بى درنگ این سخن بیهوده را نیز رد کرد، تا بدعتى در جامعه پدیدار نگردد، و به آنها فرمود: «ورود شما به داخل قبر فرزندتان حرام نیست، علت این که من داخل قبر فرزندم نشدم از این رو بود که مبادا با باز کردن گره کفن، چشمم به چهره فرزندم بیفتد و به شدّت ناراحت شوم، و شیطان مرا به بى‏تابى وا دارد، و پاداشم در نزد خدا تباه گردد.»(15) به این ترتیب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) با امور بیهوده و غیر واقعى مبارزه مى‏کرد.
3- در زندگى درخشان امام على (علیه السلام) آمده: در واقعه‏اى، حضرت على(علیه السلام) مرده‏اى را از روى اعجاز زنده کرد، عدّه‏اى با دیدن آن، در مورد آن حضرت غلو کردند، عبداللّه بن سبا و اصحابش گفتند: على (علیه السلام) خدا است. آن حضرت وقتى که این مطلب را شنید بسیار ناراحت گردید، آنها را احضار نمود و به آنها فرمود: «اى گروه! شیطان به شما غالب شده، من بنده خدا هستم و پسر بنده خدایم، و محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) از من برتر است، او نیز بنده خدا است و ما بشرى مانند شما هستیم، از کفر خارج شوید.» بعضى سخن على(علیه السلام) را پذیرفتند، ولى بعضى بر کفر خود باقى ماندند، آن حضرت پس از اتمام حجت، آنها را با آتش سوزان اعدام کرد، و به این ترتیب با برخورد شدید، بیهوده گویان را مجازات نمود.(16)
4- و در مورد دیگر آمده آن حضرت دو نفر از مسلمین را که در برابر بت نماز مى‏خواندند احضار نموده و آنها را از این کار بر حذر داشت، ولى آنها از عقیده خود باز نگشتند، على (علیه السلام) آنها را در میان گودال پر از آتش اعدام نمود.(17)
5 - و در سیره امام صادق (علیه السلام) آمده: فرزندش اسماعیل از نظر علم و کمالات، در سطح عالى قرار داشت به طورى که شیعیان تصوّر مى‏کردند امام بعد از آن حضرت، اسماعیل است. اسماعیل در عصر امام صادق (علیه السلام) از دنیا رفت، امام صادق (علیه السلام) هنگام غسل دادن
جنازه او و هنگام کفن کردن، و بعد از آن، به طور مکرر او را به اصحاب و شاگردانش نشان داد که بنگرند و شهادت دهند که اسماعیل مرده است(18)، امام صادق (علیه السلام) مى‏خواست با این کار راه فریب را ببندد، تا مبادا در آینده عدّه‏اى با مطرح کردن امامت اسماعیل (به جاى امام کاظم) مردم را به بیراهه کشانند، ولى در عین حال عدّه‏اى گمراه، به امامت اسماعیل دل بستند و او را امام غایب خواندند، و فرقه اسماعیلیه به وجود آمد.
6- روزى ابوحنیفه امام صادق (علیه السلام) را عصا به دست دید، پرسید: این عصا چیست؟ با این که سن و سال شما به حدى نرسیده که عصا به دست بگیرى؟ آن حضرت فرمود: این عصا از یادگارهاى پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) است مى‏خواهم از آن تبرّک بجویم. ابوحنیفه مى‏خواست عصا را ببوسد، امام صادق (علیه السلام) آستینش را بالا زد و به او (که با امام مخالفت مى‏کرد) فرمود: سوگند به خدا تو مى‏دانى مو و پوست دستم، مو و پوست رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) است، آن را (از روى عناد) نمى‏بوسى، و مى‏خواهى عصاى آن حضرت را ببوسى. ابوحنیفه جلو آمد که دست آن حضرت را ببوسد، امام نگذاشت و به تظاهر او اعتنا
نکرد این نیز درس دیگرى از مکتب اهل بیت (علیهم السلام) است که مبادا به ضریح بوسى اکتفا کرده ولى در عمل با روش امامان (علیه السلام) مخالفت نماییم.
در زندگى معاویه نقل شده: او پیراهنى از رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و مقدارى موى سر و ناخن‏هاى آن حضرت را نگه داشته بود، وصیت کرد پس از مرگ، آن پیراهن را کفن او کنند، و آن مو و ناخن‏ها را در دهان و بینى او نمایند، و یزید به این وصیت عمل کرد.(19) به راستى این کارها براى معاویه با آن همه جنایاتش چه سودى داشت؟
اصل واقعیت نگرى و پرهیز از بیهوده‏گرایى به ما مى‏آموزد که مردم باید از صراط مستقیم امامان حقیقى خارج نگردند، و فریب دغل کاران را نخورند، و به امورى مانند: رمّالى، معرکه‏گیرى، طالع بینى، فال‏گیرى، شعبده بازى، کف بینى، سرکتاب باز کردن، و... دل نبندند، و به دنبال خرافات و اراجیف یاوه سراها نروند، و در عین انجام جنایات و دورى از اصول، به امورى مانند تبرّک جویى از مقدسات دل نبندند، و خود را نفریبند و نیز از بازى‏هاى صوفیان دغلباز پرهیز نمایند، و بدانند که به فرموده امام صادق (علیه السلام): «هر کس به سخن گوینده‏اى گوش فرا دهد، او را عبادت کرده است، اگر گوینده از سوى خدا سخن گوید، او خدا را عبادت نموده، و اگر از سوى ابلیس سخن گوید، او ابلیس را پرستیده است.»(20)
گویند: یکى از دغلبازان صوفى به نام عبدالسلام بصرى که از صوفیان و زاهدنماهاى معروف بصره بود، و مریدهایى داشت، روزى در بصره در نماز جماعت چندین بار گفت: چِخ چِخ. مریدان پس از نماز از او پرسیدند چرا چِخ چِخ مى‏کردى؟ او گفت: با چشم بصیرت دیدم سگى مى‏خواست وارد مسجدالحرام در مکّه شود، او را از آنجا دور ساختم. مریدان ارادت بیشترى به او پیدا کردند، یکى از این مریدان شب به خانه خود آمد و جریان را به همسرش گفت: همسر او که بانویى هوشمند بود به شوهر گفت: یک شب آقاى مرشد را با عدّه‏اى از مریدانش به خانه ما دعوت کن، تا خانه‏مان از قدوم او مبارک گردد.
شوهر پیشنهاد همسر را پذیرفت، شب موعود فرا رسید و مرشد و همراهان آمدند و در کنار سفره نشستند، غذاى آن شب مرغ و پلو بود، مطابق طرح همسر هوشمند، کنار هر کدام از مهمانان یک مرغ بریان و مقدارى برنج نهادند که مرغ دیده مى‏شد، ولى در مورد مرشد، مرغ را در درون برنج نهاده که دیده نمى‏شد. مرشد به صورت اعتراض پرخاش کرد و گفت: پس مرغ چه شد؟ در همین فرصت بانوى هوشمند نزد مریدان مرشد گفت: «مرشدى که مرغ را زیر یک لایه برنج نبیند، چطور در بصره سگى را که در مکه وارد مسجد الحرام مى‏شود مى‏بیند؟!» در این هنگام عبدالسلام رسوا شد، و حاضران هوشمندى آن زن با معرفت را تحسین کردند.(21)
به امید آنکه در پرتو معرفت و هوشمندى، باتکیه به واقعیات، از امور خرافى بیهوده دورى جسته، و وقت عزیز خود را در راه پوچ و هیچ نابود نسازیم که چنین کارى نیاز به هوشیارى و دقت و توجّه دارد. پاورقی ها:پى‏نوشت‏ها: - 1. بحارالانوار، ج 14، ص 10 و 11. 2. همان، ج 86، ص 120. 3. وسائل الشیعه، ج 11، ص 512 4. اعلام الورى، ص 432. 5. وسائل الشیعه، ج 12، ص 209. 6. سوره آل عمران، آیه 26. 7. همان، آیه 178؛ بحار، ج 45، ص 131 - 133. 8. سوره انعام، آیه 153. 9. سوره زمر، آیه 17 و 18. 10. سوره مؤمنون، آیه 3. 11. سوره حاقه، آیه 44 - 46. 12. سفینة البحار، ج 2، ص 500. 13. وسائل الشیعه، ج 11، ص 511؛ بحار، ج 1، ص 136. 14. بحار الانوار، ج 15،ص 392. 15. همان، ج 22، ص 155 و 156. 16. بحار، ج 41، ص 214 و 215. 17. وسائل الشیعه، ج 18، ص 556. 18. ارشاد مفید (ترجمه شده)، ج 2، ص 201. 19. بحار، ج 10، ص 222 ؛ ناسخ التواریخ، امام حسین (علیه السلام)، ج 1، ص 369. 20. بحار، ج 72، ص 264. 21. اقتباس از انوار نعمانیه، ص 235.