معاد یا سیر تکاملى انسان

نویسنده







اگر ما به جهان آفرینش نظرى بـیفکنیم مشاهده مى کنیم که سراسر جهان بـه طور یک پارچه در حرکت است ; حرکتى صعودى و تکاملى بـه سوى هدف. در میان این موجـودات عالم انسان هم, چنین سیرى را در پـیش دارد. این حرکت از آغاز تـشکیل نطفه شروع شده و بـا ملاقات پروردگار به اوج خود مى رسد
. خـدا در آیه اى از قرآن بـه این مطلب اشاره فرموده اسـت: ((یا ایهاالانسان انک کادح الى ربـک کدحا فملاقیه; اى انسان حقا که تو بـه سوى پـروردگار خود بـه سختـى در تـلاشى و او را ملاقات خواهى کرد
((. انسان در این سیر به ملاقات خـدا مى رسد خـداى تـعالى در جـایى مى فرماید: شک و شـبـهه نکنید و بـدانید ((واعلموا انکم ملاقوه
(( همه شما انسان ها بـه ملاقات پـروردگار نائل مى شوید. بـاز در جاى دیگر مى فـرماید: آن هایى که ملاقات پـروردگار را تـکذیب مى کنند, آن ها راه یافتـگان نیستـند, راهشان را پـیدا نکرده اند. حال این ملاقات پروردگار چیست؟
آیا معناى ملاقات مرگ است؟ یا این که مراد از ملاقات پروردگار, رسیدن به لذایذى است که خداى تبـارک و تعالى بـراى انسان فراهم کرده: نعمت بهشت, حورالعین, آب حوض کوثر آنى که ((لاعین رات و لا اذن سمعت)) آن چـنان نعمت هایى که نه گوش شنیده و نه چـشمى دیده است آیا منظور این است یا مراد از لقاءالله ((وجـه الله)) است
. انسـان بـاید آن قدر سـیر معـنوى کند تـا بـه آن درجـه بـرسـد
. حال از این سه معنا کدام یک مورد نظر است؟
حقیقت این است که درک این مطالب براى انسان مشکل است, چون ما محدودیم, در فلسفه ثـابـت شده انسان محدود است جلوش بـاز نیست, این انسان از مادرى بـه دنیا آمده و یک روزى هم از دنیا مى رود, این محدوده بـشر است. بـچه اى که در شکم مادر است, از عالم دنیا خبر ندارد, آن چه هست در شکم مادر است, غذاى او در آن جا ترتیب داده شده است. دفع سمومات در همان جا انجام مى گیرد. وقتى که پا به دنیا مى نهد یک دنیاى دیگرى را مى بیند
. ما در این جـهان مانند همان جـنین هستـیم, از عالم دیگر خبـر نداریم, نمى دانیم در عالم بـرزخ و قیامت چه خبـر است, و لذا آن چه که مى بـینیم همین دنیا است. غیر از این دنیا بـراى ما جـلوه دیگرى ندارد. عالمى که خداى تـبـارک و تـعالى مى فرماید: ((فیها ماتـشتـهى الانفس و تـلذالاعین)) هر چه که نفست در آن جا بـخواهد بـراى شما تـهیه کرده ایم, هر لذتـى که شما مى خواهید, بـراى شما تدارک دیده ایم
. آن هایى که این معنا را درک کردند تـوجـهى بـه این جـهان, بـه لذایذ این جـهان, ننمودند. آن ها متـوجـه عـالم دیگـر هسـتـند و مى دانند که این جهان, محسوساتى بیش تر نیست
. رسـول گرامى اسـلام(صلى الله علیه و آله)مى فرمایند: ((تـنعموا بـالدنیا)) عده اى در این دنیا فقط بـه همین خـوشى هاى دنیا, بـه نعـمت هاى دنیا و لذایذ دنیا خـودشـان را مشـغـول کردند, اما از لذایذ آخـرت غـافلند, در مقابـل آن ها دسـتـه دیگرى هسـتـند که: ((تنعموا بذکرالله)) آن ها به یاد خدا هستند, یاد خدا براى آن ها نعمت است, اما انسان هاى عادى, انسان هاى محدود, به لذایذ دنیا و لذت هاى ظاهرى آن تـوجـه مى کنند, اما بـه لذایذ آخـرتـى تـوجـهى ندارند. پـیغمبـر مى فرماید: ((وافترش الناس بـالفراش)) اما ((و افترشوا جباههم و الرکب)) بندگانى که بـه این لذت هاى دنیا توجه مى کنند در خور و خواب هستند, بر این فراش رختخوابـى بـیندازند, تختخوابى داشته باشند در آن به راحتى بـخوابـند, از آن ها بـهره بـبـرند, اما بـندگان خـالص خـدا, آن هایى هسـتـند که در حـرکت مى باشـند. زانوها را روى زمین مى گذارند پـیشـانى ها را بـه خـاک مى سایند. آن ساعتـى که همه در خواب هستـند, آن ها در راز و نیاز مى باشند, آن ها در یک عالم دیگرى سیر مى کنند. ((لم یتکالبـوا)) , سخن پیغمبـر(صلى الله علیه و آله), دو دسته از مردم را بـراى ما معرفى مى فرماید: مردم به لذایذ دنیا مشغولند, اما بـندگان خالص خدا افتـراششان کجـا است؟ آن موقعى که همه در خـواب لذت هستـند صـورت ها را بـه خـاک مـى نهند. ((والـرکـب)) زانوها را بـه خـاک مى سپـارند, آن چنانى که پـینه مى بـندد مثل پـینه زانوى شتر. لم یتکالبـوا پـیغمبـر مى فرماید: این بـندگان خالص خدا سگ نیستـند ((کتکـالب الکـلاب عـلى الجـیف)) همین طورى کـه سـگ ها روى مردار مى افتند, چطور هرکدام یک تـکه اى را مى خواهند بـردارند, بـندگان خالص خـدا مثـل آن ها نیستـند, این طور نیستـند که از این دنیاى مردار یک گوشه اى را بگیرند
. رسـول گرامى اسـلام مى فـرماید: ((یراهم الناس)) مردم این ها را مى بـینند مى گویند مثل این که این ها عقلشان پـاره سنگ بـرداشتـه اسـت: ((یقولون قد خـلطوا)) عقل ندارند, این ها دیوانه شـده اند, اما این ها دیوانه نیسـتـند این ها اعـقـل الناس اند, این ها فـکر دارند, تـامل مى کنند, دنیا آن ها را بـه خـود مشغول نکرده اسـت
. ((رجال لاتلهیهم تجاره و لابـیع عن ذکرالله; این مردان را خرید و فروش ها, و زندگانى دنیا از یاد خدا بازنمى دارد
((. روزى پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم)مشغول خواندن خطبه هاى نمازجمعه بـودند, یک وقت صـداى دهل مىآید, مردم که این صـدا را مى شنوند, مى بـینند تـجـار آمده و مال التـجـاره آورده اند. مردم پیغمبر را رها کرده و رفتند. ((و اذا راواتجاره او لهوا انفضوا الیها و ترکـوک قـائما قـل ما عـندالـلـه خـیر من الـلـهو و من التجاره)) پیغمبر به این انسان بگو آن چه در پیشگاه خدا است آن خیر است, آن ارزش دارد
. روزى آقاى رشید هجرى و آقاى حبـیب بـن مظاهر اسدى یک دیگر را ملاقات مى کنند, یک نگاه به صورت قرمز آقاى حبـیب بـن مظاهر کرد, گفت: مى بینم مردى جانش را در حمایت از فرزند پیغمبر فدا مى کند, یک خـبـر غیبـى مى دهد. حـبـیب هم نگاهى بـه صورت او مى اندازد و مى گوید: مى بینم انسانى را که در راه حمایت از ولایت و از على بن ابیطالب(علیه السلام)در کنار دار عمروبن حریث بـه دار مىآویزند
. سومى آمد و از جماعتـى که در آن جـا بـودند پـرسید چه شده است؟
گفتند دو تا آدم دروغ گو را این جا دیدیم. آن شخص پـرسید آن دو نفر چه کسانى بودند؟ گفتند رشید و حبیب بودند. چه گفتند؟ کلمات آن دو را نقل کردند گفـت: اى واى بـرادرم رشـید فـراموش کرد یک جمله اى را بگوید و آن جمله این بود که سر حبیب بـن مظاهر را در گردن اسب آویزان مى کنند و در بازار کوفه مى بـرند و بـراى گرفتن جایزه بیش تر به دربار عبـیدالله مى روند و پسر حبـیب هم در کنار سر پدرش به دنبال آن ها راه مى افتد. بـرگشتند گفتند این سومى که از او دروغ گوتر بود کیست؟ گفتند میثم تمار است
. پیغمبر اگر مى فرماید: ((افترش الناس بالفراش)) اما ((وافتـرشوا جـبـاههم والرکب)) . این ها زانوهایشان را بـر زمین مى گذارند, صورت هایشان را در درگاه خداى تبارک و تعالى بـه خاک مى سایند.این افراد به امور زندگى ظاهرى توجه نمى کنند. بـشر, تو مى توانى بـه آن مقام بـرسى, مى توانى اوج بـگیرى. در روایت آمده است که در روز قیامت از جانب خداى تـعالى نامه اى بـه دست بـنده مى رسد که در آن آمده است: ((من الحى الذى لایموت الى الحـى الذى لایموت قد جعلتک ان تـقول لشىء کن فیکون)) بـنده من این نامه از خدایى است که حى لایموت است, خداى حى قیوم, خداى زنده, خدایى که زنده جاوید است. این نامه از خدا است به تو بنده اى که تو هم حى لایموتـى, دیگر آن جا مرگ ندارى, زندگى ات همیشگى است. اى کسى که بندگى خـدا مى کنى, نماز مى خـوانى, امر بـه معروف و نهى از منکر انجام مى دهى, مغرور بـه اعمالت نیستى, چیزى تو را فریفته نکرده است. آن وقت خدا مى فرماید: بنده من تـو را قرار دادم جعلتـک ان تـقول لشىء کن فیکون; یعنى قدرت, قدرت الهى مى شوى اگر بـه چیزى بـگویى بـشو مى شود این مال بـنده خدا است. بـندگى خدا این چنین است, تـا بـه این اندازه مى رسد, اما در صورتـى که گول شیطان را نخورد
. خداى تبـارک و تـعالى در بـاره شیطان مى فرماید: وقتـى که این شیطان رانده شد عرض کرد خـدا من این دنیا را بـرایشـان این قدر زینت مى دهم, جـلوه مى دهم که فـقط تـوجـه آنان بـه دنیا بـاشـد
. ((ولاغوینهم اءجمعین)) همه این بندگانت را اغوا مى کنم, من این ها را گمراه مى کنم و به ضلالت مى کشانم. اى بـشر! مى دانى چرا تو این قدرت و کمال را پیدا مى کنى, براى این که فرشتگان نمى توانند مثل تو بـالا بـروند, آن ها نمى توانند مثل شما کمال پـیدا کنند, کمال مال انسان است, تـو انسـانى که بـین این دو قدرت و این دو نیرو قرار گرفتـه اى, نیروى رحمانى و نیروى شیطانى, نیروى هوس, نیروى عقل, این دو تا در جنگ و جدال هستند تا یکى بـر دیگرى غالب شود یکى مى بینى حبیب بـن مظاهر اسدى مى شود. حبـیب وقتى که روز هشتم بـه سرزمین کربـلا مىآید, دختـر کبـراى على(علیه السلام)زینب(سلام الله علیها)مى فرماید: چه خبر است؟ مى گویند حبیب بـن مظاهر اسدى بـراى یارى حسینت آمده است. زینب مى نشیند مى فرماید سلامم را بـه حبیب برسانید, بگویید حبیب خوش آمدى. سلام زینب بـه حبـیب رسید, حـبـیب روى زمین نشسـت و شروع کرد گریه کردن, حـبـیب چـرا گریه مى کنى؟ گفت: گریه ام براى مظلومیت حسـین(علیه السـلام)اسـت که یک نفر که براى یارى حـسـین مىآید, زینب دخـتـر على سـلام بـراى او مى فرستـد, این زینب است این حـبـیب است, اما آن طرف را بـبـین
. امام(علیه السلام)عمر بـن سـعد را خـواسـت ; عمر اگر دیگران مرا نمى شناسند, تو مرا مى شناسى, تو از من با خبرى, پدرم و مادرم را مى شناسى. عمر بـن سعد گفت چـه کنم؟ حـسین, من در آن جـا خانه و زندگى دارم. امام حـسین(علیه السلام) فرمود: خانه و زندگى بـراى تـو فراهم مى کنم گفت: املاک دارم فرمود: املاک تـحویل تـو مى دهم, زمینى که بهتـرین زمین در اطراف مدینه اسـت و پـدرم عـلى(عـلیه السـلام)آن را مهیا کرده, آن زمین را بـه تـو مى دهم. گفـت: زن و بـچه ام در آن جـایند. امام حسین (علیه السلام)دید آمادگى ندارد
. ((لاغوینهم اجـمعـین)) اغـوا نشـوید گولمان نزنند, عـلم, مال, ریاست, حب دنیا ما را مغرور نکند و بـالاخره شیطان گردن کلفت در کنار ما است, همه جا قدم مى زند, بازار, اداره, فیضیه, دانشگاه
. همه جا مى تواند بندگان خدا را اغوا کند, آن وقت من فکر نکنم هر کارى که انجام مى دهم درست است
. داسـتـانى را ملاى رومى نقل مى کند مى گوید: شخـصى بـیمار بـود, ناگهان دید مثـل این که از قسمت پـایین خانه اشان صدایى مىآید, بـه پشت بـام رفته و نگاهى کرد و گفت: کیستى؟ گفت: من دهل زنم, شیپـور مى زنم. گفت: شیپـور تـو چرا صدا ندارد, صدایش خیلى خفیف است. گفت: صدایش فردا در مىآید. این مرد که بود؟ دزد بود. آقاى بیمار آمد که استراحت بکند, دزد همه چیز را برد, صبح دیدند همه خانه را غارت کرده است, سر و صدا پـیچـید فهمید این دهل زنى که گفته بود فردا صدا مى کند مقصودش چه بـوده است. حالا این دنیا را نگاه بـکن, این شـیطان, دین, حـقیقت, واقعـیت تـقوا, ذکر خـدا, شـخـصیت, فضیلت, صلح, صفا, خـلوص و همه چـیزمان را غارت مى کند
. صدا آن روزى بلند مى شود که کار از کار گذشته بـاشد. بـاز این بندگـان خـدا نگـاه مى کـنند مى گـویند: خـدایا بـرگـردانمان. ما برگردیم, گر چه تـا حالا ظلم کردیم, ستـم کردیم, بـاعث ناراحتـى دیگران شدیم خطاب مى رسد: ((اخسئوا فلاتکلمون)) خـفه شوید و سخـن مگویید
. ((قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا)) درست به مضمون این آیه توجه کـنید پـیغـمبـر (صـلى الله عـلیه و آله)بـه این مردم بـگو آیا مى خواهید آن کسى را که از همه بدبـخت تر است بـه شما معرفى کنم؟
آن هایى که ((ضل سـعیهم فى الحـیاه الدنیا)) آن هایى که کارهاى نا بـه جا کردند, اعمالى که ذره اى ارزش نداشته و حبـط و نابـود مى شوند. ضل سعیهم فى الحیاه الدنیا و هم یحـسبـون انهم یحـسنون صنعا; خیال مى کنند کار خوبى انجام مى دهند. حیدرىها مى گویند کار ما خوب است, نعمتى ها مى گویند کار ما خـوب است, هر کسى کار خـود را خوب مى پـندارد. عرضه بـدارید, ((و لقد کنت فى غفله من هذا
(( خداى تبارک و تعالى دیگر راه را بـراى ما نشان داده است. بـنده من, تـو از این امور غافل بـودى. اگر بـراى خدا کار کنید, خداى منان هم در روز وانفسا به فریادمان مى رسد
. مرحوم مجلسى مى گوید: یک عمل باعث نجات من شد. یک روز سوار بر حمارم از بازار اصفهان مى رفتم, دیدم مردم جمع شده اند و شخصى را مى زنند. گفتـم چـه خبـر است؟ گفتـند این آقا بـدهکار است. علامه مجلسى فرمود دست نگه دارید, طلب همه شما به عهده من بـاشد, بـه خانه من بیایید تا طلب هاى شما را پرداخت کنم. آن شخص بـا وساطت علامه از دست طلب کاران نجات مى یابد و علامه تمام بدهى هاى آن شخص را مى پردازد
. عده اى هستند که بـیش از درآمدشان خرج مى کنند و حساب و کتابـى در دخل و خـرج زندگى ندارند, این افراد بـعد از مدتـى در زندگى مستاصل مى شوند
. نقل شده وقتى ناصرالدین شاه بـراى دیدن ملا هادى سبـزوارى بـه سبـزوار مى رود حاجى بـه دیدن او نرفت. ناصر گفت: همه آمدند چرا حاج ملا هادى نیامد. گفتند: آقا ملایى است که فقط بـه درس و بـحث اشتغال دارد. گفت: پس ما به دیدن او مى رویم. ناصرالدین شاه بـه دیدن حاجى مى رود, بعد از احوال پرسى, نزدیک ظهر, ناصرالدین شاه به حاجى مى گوید اجازه مى دهید امروز ناهار خدمت شما باشیم. حاجى سبزوارى مى فرماید: باش. سفره را انداختند دیدند یک کاسه چوبـى, مقدارى ماسـت بـا مقدارى نان خـشکیده آوردند و سـه تـا قاشق هم کنارش گذاشتند. حاجى, آب و ماست را برداشته در کاسه اى مى ریزد و نان خشک را هم داخلش تریت مى کند. ناصر هم یک کاسه را بـرمى دارد و این دوغ را داخـلش مى ریزد و نان خـشـک را داخـل کاسـه مى ریزد لقمه اى را برمى دارد و نمى تواند بخورد. حاج ملاهادى هفتاد ساله, این پیرمردى که کتـابـش, در حوزه هاى علمیه تـدریس مى شود, عارف, مجـتـهد, فیلسوف, اما غذایش این چـنین است. گفت: آقاى سبـزوارى مى خواهم از شما مالیات نگیرم. فرمود: نه, مالیات را مى دهم چرا؟
فرمود: براى این که مالیات را از من نگیرى بـاید از بـقیه مردم بگیرى, من سبب ظلم کردن بر همه مردم مى شوم. اگر صد تومان بـدهى من است و تـو آن را نگیرى از بـقیه مردم مى گیرى, اگر مالیات را یک نفر ندهد, این بـر دیگران تحمیل مى شود. حاجى سبـزوارى متوجه اسـت, آقا مى خـواهیم بـه شما حـواله آرد و گندم و روغن بـدهیم
. فرمود: نه من یک مزرعه اى موروثى دارم, از زراعت خرج زن و بچه ام را در مىآورم, همین قدر کفایت مى کند
. خدا مى فرماید: در روز قیامت این پرده را از جلو چشمتان بـرمى داریم. ((فبصرک الیوم حدید)) این چشم تـان تـیزبـین مى شود, بـه پرونده نگاه مى کند مى بـیند کـوچـکـى و بـزرگى نیسـت مگر در این پرونده ثبت و ضبط شده است
. در مناجـات شـعبـانیه امیرالمومنین عرضـه مى دارد: خـدایا! ان ترکتنى عن بابـک فبـمن الوذ و ان رددتنى عن جنابـک فبـمن اعوذ; خدایا! اگر مرا از در خانه ات برانى به که پناه ببرم؟ انک کادح الى ربـک کدحا فملاقیه ; سیر داریم مى کنیم این مبـارزه درونى را داریم اگر این هواها را کنار گذاشتـیم خـدایى شـدیم صبـغه الهى گرفتیم نتیجه مى گیریم
. پاورقی ها: