قدرت معنوى و قوت بدنى




قسمت اول


گوهر جان
حقیقت هر انسانى را ((گوهرى)) گران بها تشکیل مى دهد که بدن ((صدف)) آن به شمار مىآید. در واقع روح و روان آدمى; همانند معنى در لفظ ـ نسبت به پیکرش ـ مى باشد, چنانچه حضرت على(ع) این تشبیه را به کار برده است و مى فرماید:
((الروح فى الجسد کالمعنى فى اللفظ.))(1)
از قرآن کریم چنین مستفاد مى گردد که ((روح)) قبلا وجود داشته و بعد از این که ((بدن)) به رشد مورد نظر خود رسیده, این حقیقت به آن تعلق گرفته و اختصاص یافته است, چنان چه در این آیه مى خوانیم: ((انى خالق بشرا من طین فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین;(2) (پروردگارت به فرشتگان گفت:) من بشرى را از گل مىآفرینم, چون تمامش کردم و در آن از روح خود دمیدم همه سجده اش کنید.))
البته به تعبیر ملاصدراى شیرازى این مسئله بسیار شگرف و دشوارى است که چگونه یک مقوله مجرد و پدیده اى مادى با یکدیگر همآهنگ مى شوند, روایتى نیز در منابع حدیثى آمده که مى فرماید: ((خلق الله الارواح قبل الاجساد بالفى عام;(3) خداوند پس از آفرینش حیوانات که تمامى دوران تکامل جسمى را دارند عبارت ((فتبارک الله إحسن الخالقین))(4) را به کار نبرد, هم چنین با وجود آن که در خلقت فرشتگان کمال پاکى و طهارت دیده مى شود و سخن از روح محض است. صفت ((احسن الخالقین)) را نمى بینیم, معلوم مى شود همآهنگى مجرد با ماده و تنزل یک حقیقت به عنوان روح و عجین گشتن با جسم موجب به کار رفتن تعبیر مزبور شده است و وقتى انسان آن سرمایه هاى معنوى را با داشتن حالات مادى و دنیایى و شهوانى که از وضع بدنى منشإ مى گیرد, به منظور تکامل و رسیدن به قله هاى شرافت, عزت و کرامت به کار ببرد نیکوترین خلقت به شمار رفته و معلم فرشتگان خواهد بود, البته انسان هایى که با وجود برخوردارى از خرد و فرزانگى در جهت ارضاى امیال دنیایى مى کوشند و مصداق ((کالانعام بل هم إضل))(5) هستند مشمول بهترین خلائق قرار نخواهد گرفت. در واقع برخى بدن را به مرتبه روح ترقى داده و آن را خادم روان نموده و بعضى روح را آن قدر تنزل داده که این گوهر شیرین را خادم بدن کرده اند.
موضوع دیگر که از قرآن و روایات استنبا مى گردد; این است که: انسان در ارتباط با خداوند اصالت خویش را روشن مى کند و نمى توان این حالت را در هیچ شرایطى انکار کرد و یا چنین ارتباطى را تفکیک پذیر ساخت, خداوند به مصداق ((الله نور السموات والارض))(6) نورى و فروغ سرمدى در جهان هستى است که موجودات به او وابسته اند و انسان باید مباهات کند که پرتوى از این نورانیت در وجودش دمیده شده است.
قوت و نیرومندى مختص خداوند است و در آیات متعددى قرآن ((خدا)) را قوى دانسته است: ((علمه شدید القوى ذو مره فاستوى;(7) (خدا) آن کسى که قدرت شدیدى دارد, او (فرستاده اش) را آموزش داده, همان کس که توانایى فوق العاده و تسلط بر همه امور را داراست.))
((ان القوه لله جمیعا;(8) تمامى قدرت و توانایى از آن پروردگار است.))
((إو لم یروا إن الله الذى خلقهم هو اشد منهم قوه;(9) آیا آنان نفهمیدند خداوندى که خلقشان نموده از آنان بسیار قوىتر است.))
البته این قدرت هم توان معنوى و نیز تقویت قواى بدنى را در بر مى گیرد. بدین مفهوم که باید در مشکلات روانى و جسمانى نیروى پروردگار را در نظر داشته و ضمن دعاهایى به این قوت مطلق اعتراف نموده و از آن استمداد بطلبیم, در واقع باید به مددهاى غیبى ایمان داشت و متوجه این حقیقت بود که سر رشته تمام نیروها در دست خداست, قوت, هدایت و توان را از او بخواهیم: ((ایاک نعبد و ایاک نستعین.))
حضرت على(ع) در دعاى کمیل این گونه ما را آموزش مى دهد: ((یا رب یا رب یا رب, قو على خدمتک جوارحى واشدد على العزیمه جوانحى و هب لى الجد فى خشیتک والدوام فى الاتصال بخدمتک.))
آرى باید از خدا خواست که به اعضا و جوارح توان بدهد, ولى در راه خدمت به خودش. این که تإکید شده ذکر ((لاحول و لاقوه الا بالله)) را بر زبان جارى سازیم بدین مفهوم است که نسبت به قدرت لایزال خداوند در غفلت قرار نگیریم و به غرور ناشى از جهالت مبتلا نشویم که در این صورت پروردگار ما را به حال خود رها خواهد نمود.
حضرت امام سجاد(ع) در بخشى از دعاى عافیت و شکر مى فرماید: ((خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست و مرا عافیتى بى نیاز کننده و شفا دهنده ببخش که از دسترس بیمارىها بالاتر و در کشاکش عمر رو به فزونى باشد, عافیتى که در بدنم تولید سلامت کند. عافیت در دنیا و آخرت و انعام فرماى بر من به تندرستى و امنیت و سلامت دین و بدن و بصیرت قلب و پیشرفت در کار و بیم و هراس از تو و قدرت بر انجام طاعتى که مرا به آن فرمان داده اى و اجتناب از معصیتى که مرا از آن نهى فرموده اى. ))(10)
افرادى که در مسائل معنوى و کمال انسانى پیشرفت افزون ترى نموده اند, نسبت به دیگران داراى توانایى بالاترى بوده و حالات روحانى اجازه نمى دهد, ابرهاى تیره و تار مشکلات آسمان صاف و شفاف آنان را تیره و مکدر سازد. دکتر ((ام. اسکات)) روان شناس اروپایى چه جالب به این واقعیت اعتراف مى نماید:
((معمولا افرادى که از نظر معنوى لایق تر و برجسته تر و از نظر روانى سالم ترند بیش ترین درد و رنج و مشقت ها را در زندگى تحمل مى کنند, در حالى که افراد عادى چنین نیستند, رهبران بزرگ ـ زمانى که عاقل و سالم هستند ـ آن چنان فشارهاى روانى و مشقت هاى روحى را تحمل مى کنند که براى افراد عادى ابدا قابل تحمل نیست... .))(11)

معمار بدن
حقیقت هر انسانى روح روان اوست قرآن روح را به خداوند نسبت داده است: ((قل الروح من إمر ربى.))(12) بدن ابزار محض روح بوده, ولى تمام دردها, رنج ها, لذت ها و شادابى ها را روح درک مى کند, اگرچه احساس آن توسط قواى بدنى است, احساس رفع عطش, مربوط به روان است, اما جرعه جرعه نوشیدن آب را بدن انجام مى دهد ولى این گونه نیست که روح در بند تن باشد, بلکه بدن در قید روان خواهد بود به فرمایش حضرت آیه الله عبدالله جوادى آملى: ((اگر روح قوى شد مى تواند ابزار قوى بسازد و اگر روح ضعیف بود توان ساختن ابزار قوى را ندارد... .))(13)
عرفا و بزرگان ادبى در مورد نسبت بدن به روح این تمثیل را به کار برده اند: جسم هم چون حوضى است در مرکز نهرى روان و به دلیل وجود این جویبار مستمر هیچ گاه آب حوض خالى نمى شود! ولى صاحب منزل و حوض تصور مى کند آب حوض مربوط به خودش است و چند سالى است که به حال خود باقى مى باشد, مولوى در مثنوى مى گوید:
شد مبدل آب این جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار
انسان هاى کامل واقفند که بدن را روح مجرد مى سازد و معمار جسم روان است.(14) و به فرمایش آیه الله حسن زاده آملى, مردم از این که یک آهن ربا مقدارى براده آهن را جا به جا مى کند تعجب مى نمایند, اما از این که روح آدمى بدن شصت یا هفتاد کیلویى را جابه جا مى نماید و به این سو و آن طرف مى برد, اظهار شگفتى نمى کنند!
علامه سید محمد حسین طباطبائى(ره) اظهار داشته است انسان از این که داراى بدنى مى باشد و نیز از حواس ظاهرى یا باطنى برخوردار است, غافل مى شود, ولى حتى براى یک لحظه از هستى خود غافل نمى شود و دائما ((من)) در نزد ((من)) حاضر است و معلوم مى گردد. این ((من)) غیر بدن و اجزاى آن است و اگر این حقیقت ((من)) بدن یا عضوى از آن باشد, از خواصش آن مى باشد که به تدریج تغییر مى پذیرد و نیز قابل قسمت و تجزیه است و لذا باید ((من)) هم دگرگون شود و قابل انقسام باشد که این گونه نیست و ((من)) معنایى بسیط و غیر قابل تجزیه بوده و حقیقتى مسلم مى باشد. (15)
علامه محمداقبال لاهورى مى نویسد: ((در نظر مکتب متإلهین اسلامى]...] ((من)) جوهر روحانى بسیط غیر قابل تقسیم و تغییر ناپذیرى است که کاملا با گروه حالات عقلى و ذهنى ما تفاوت دارد و گذشت زمان در آن اثر نمى کند, تجربه خودآگاهانه ما از آن جهت وحدتى است که حالات ذهنى ما به صورت کیفیات و صفات متعددى به این جوهر بسیط ارتباط دارند که در جریان سیل آساى این کیفیات و صفات تغییر ناپذیر مى ماند. .. .))(16)
به قول سعدى:
تن آدمى شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمى به چشم است و زبان و گوش و بینى
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
شهید مطهرى مى گوید: ((... اگر آدم بودن به داشتن همین اندام است, همه از مادر, آدم به دنیا مىآیند نه, آدم بودن یک سلسله صفات و اخلاق و معانى اى است که انسان به موجب آن ها انسان است و ارزش و شخصیت پیدا مى کند, امروزه همین امورى که به انسان ارزش و شخصیت مى دهند و اگر نباشند انسان با حیوان تفاوتى ندارد, به نام ((ارزش هاى انسانى)) اصطلاح شده است... .))(17)

اتحاد ماده و معنى
درست است که ساخت ((بدن)) فیزیکى است, ولى ((روح)) از جنس حقیقتى دیگر مى باشد, اما این دو کاملا مستقل از هم عمل نمى کنند و به شکل اسرار آمیزى با یکدیگر متحد شده اند. متفکران غربى نظیر ((لانگهLange) (() خواسته اند این موضوع را مطرح کنند که در عمل متقابل روح و جسم, ابتکار با بدن است و برخى گفته اند ((روح)) ناظر منفصل و بى اثرى از حوادث بدن را پیدا مى کند, ولى امورى مسلم ناقض این ادعاها هستند به عنوان نمونه در مرحله معینى از تشکیل و تکامل عاطفه ((روح)) به عنوان عامل پذیرنده اصلى دخالت مى کند و رضایت روان درباره سرنوشت یک عاطفه و یا یک انگیزه تصمیم مى گیرد ولى مى توان گفت روح و جسم در عمل یکى مى شوند, هنگامى که عملى صورت مى گیرد و یا رفتارى بروز مى کند, امکان ندارد, خط فاصلى یا مرز منفک کننده اى در این موقع ترسیم کنیم به تدریج که قدرت عنصر روحى رشد مى کند, تمایل به تسلط بر عنصر مادى پیدا مى کند و امکان دارد چنان ترقى کند که به حالت استقلال کامل برسد.
مسئله اتحاد نفس و بدن و تإثیر هر یک از این دو بر دیگرى از موضوعاتى است که مورد قبول حکما و فلاسفه بوده و امروزه دانشمندان آن را پذیرفته اند.
دکتر الکسیس کارل مى نویسد: ((فعالیت هاى روانى محققا با فعالیت هاى فیزیولوژیکى بدن بستگى دارد, مى توان برخى تغییرات عضوى را در تعقیب حالات مختلف نفسانى و یا برعکس کیفیات روانى خاصى را از تإثیر بعضى اعمال عضوى مشاهده کرد. خلاصه این که مجموعه بدن و نفس آدمى به وسیله عوامل عضوى و روانى به یک اندازه تإثیر مى پذیرد و تغییر مى کند... هنگامى که بر اثر کهولت, مراکز عصبى کوچک مى شود, هوش نیز کم مى گردد... با سقوط فشار خون بر اثر خون ریزى داخلى, فعالیت مغزى متوقف مى شود... حالات شعورى ما به یک نسبت با ترکیب شیمیایى هورمون هاى مغز و ساختمان سلول هاى دماغى بستگى دارد... کافى است پلاسماى خون از برخى مواد محروم شود تا عالى ترین تجلیات روحى از میان برود. وقتى که مثلا[ غده] تیروئید در خون[ هورمون] تیروکسین ترشح نکند, هوش و حس اخلاق و حس جمال و حس مذهبى باقى نمى ماند]...] فعالیت فکرى و عاطفى از شرایط فیزیکى و شیمیایى و فیزیولوژیکى اندام ها ناشى مى گردد... .))(18)
گاهى امکان دارد بدن نقصى داشته باشد; مثلا شخص از بینایى محروم باشد و قیافه موزونى نداشته باشد, ولى این کاستى ها از نظر فضیلت عیب نیستند. سقراط فیلسوف یونانى از بدشکل ترین مردم دنیا بود, ولى او را از انسان هاى متفکر و صاحب اندیشه مى دانند. ادیب و محقق معاصر مصرى, دکتر طه حسین در سه سالگى نابینا شد, ولى این کورى در روح و اندیشه اش نه تنها کاستى پدید نیاورد, بلکه سبب گردید بصیرت باطن و چشم دل او بیش تر باز شود. از آن سوى ممکن است شخصى داراى بدنى سالم و اندام هاى خوب و بى عیب باشد, ولى در دستگاه روانى او اختلال پیدا شود بدون این که جسمش بیمار باشد و راه معالجه عقده هاى روانى داروهاى مادى نمى باشد, براى اختلالى چون حسادت یا ترس و تکبر, نمى توان دوایى تجویز نمود که فرد مبتلا به این حالات از وضع روان پریشى مزبور به حالت بهترى برسد; مثلا نمى شود به فرد ((قسى القلب)) آمپولى زد تا او را به فردى مهربان و با شفقت تبدیل کرد, حتى گاهى بیمارى جسمى از راه روان معالجه مى شود و با یک سلسله از تلقین ها و تقویت هاى روحى مى توان ناراحتى هاى عضوى را درمان کرد.
در هر حال دلایلى قاطع بر این واقعیت اعتراف دارند که انسان مرکب از تن و روان بوده, ولى روح از بدن استقلال داشته و تابع مطلق آن نیست چنان که بدن هم در تمامى حالات تابع محض روح نمى باشد و این دو در یکدیگر اثر دارند و به قول حکما:
النفس و البدن یتعاکسان ایجابا و اعدادا: بدن در روان اثر مى گذارد و روان در بدن و بدن کار مستقل از روح انجام مى دهد و روان نیز این گونه است و این خود شاهدى بر آن است که دستگاه روانى استقلال استوارى دارد. گاهى در قلب روحانى انسان بیمارى هست, ولى قلب گلابى شکل واقع شده در سمت چپ بدن سالم است و الکتروکاردیوگرافى بى عیب بودن را تإیید مى کند. قرآن مى فرماید: ((فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا;(19) در قلب هایشان بیمارى است پس خداوند بر آن مى افزاید.)) این قلب همان روح و روان است. حضرت على(ع) فرموده اند: ((الا و ان من البلایا الفاقه; از جمله بلاها فقر است.)) ((و اشد من الفاقه مرض البدن; و از فقر بدتر بیمارى بدن است.)) ((إشد من مرض البدن مرض القلب; و از بیمارى تن بدتر و شدیدتر بیمارى دل و قلب انسان است.))(20)

پیکر پیامبران
قوت و قدرت در اسلام مورد تمجید قرار گرفته و رسول اکرم(ص) فرموده اند: شایسته نیست مومن ترسو باشد(21) و آن حضرت در دعایى از جبن و ترس به خداوند پناه بر(22)ده اند.
حضرت على(ع) روح مومن را از سنگ خارا سخت تر و محکم تر دانسته(23) و امام صادق(ع) فرموده اند: خداوند اختیار مومن را در هر امرى به خودش داده جز این که ذلیل و خوار و زبون باشد و سپس به عزت مومن تإکید فرموده و او را از کوه راسخ تر و استوارتر دانسته اند. امام باقر(ع) یکى از خصلت هاى مومن را هیبت در سینه ستمکاران قلمداد فرموده اند, زیرا فرد با ایمان حالتى دارد که ستم کار در دل خود از او احساس ابهت مى کند; یعنى عزت معنوى و اقتدار روحانى او در قلب ظالم هراس ایجاد مى نماید و لذا وقتى حضرت امام خمینى ـ قدس سره ـ را در سال 1342 هـ. ش دستگیر نمودند تا از قم به تهران ببرند, ایشان خاطر نشان نموده اند آنان یعنى دستگیر کنندگان و عوامل رژیم حالت ترس داشتند و من به این افراد زبون دل دارى مى دادم!
حضرت على(ع) مى فرمایند: ((ولا یمنع الضیم الذلیل و لایدرک الحق الا بالجد;(24) هرگز به حق نمى توان نایل گشت مگر با تلاش و اهتمام و به هیچ عنوان فرد زبون قادر نخواهد بود با ستم مبارزه کند و جلو طغیان ظلم را بگیرد.))
در سوره مبارکه فتح مى فرماید:
((محمد رسول الله والذین معه اشدإ على الکفار رحمإ بینهم)).(25)
محمد(ص) فرستاده خدا و کسانى که همراه او هستند بر کافران سخت گیرند و با یکدیگر نرم و مهربان. در بخش دوم این آیه محکم, قوى و نیرومند بودن در مقابل دشمنان و افراد بیگانه مطرح شده است, اسلام مسلمان سست عنصر, بى رمق, تن پرور و محروم از توان روحى و بدنى را نمى پذیرد:
((و لاتهنوا و لاتحزنوا و إنتم الاعلون ان کنتم مومنین))(26) سستى مکنید و اندوگین مباشید, زیرا اگر ایمان آورده باشید شما (بر آنان یعنى دشمنان) برترى خواهید یافت.
در قرآن نیرومندى انسان هایى که براى هدایت بشر و راهنمایى انسان ها فرستاده شده اند, مورد تإکید و توجه قرار گرفته است.
وقتى پیامبرى به نام ((اشموئیل)) براى نجات بنى اسرائیل برانگیخته شد و قومش از او امیرى امین خواستند, بر اساس وحى ((طالوت)) به وى معرفى شد و چون نام برده از توانایى مالى چندانى بهره نداشت, توان گران و اشراف قوم با این انتخاب مخالفت کردند, پیامبر در پاسخ آنان اظهار داشت: ((ان الله اصطفیه علیکم و زاده بسطه فى العلم والجسم;(27) به درستى که خداوند او را بر شما برگزیده و به دانش و توان جسمى او بیفزوده است.))
در این آیه قدرت بدنى به همراه علم به عنوان مزیت و فضیلتى براى طالوت مطرح گردیده است.
داوود جوان, قوى هیکل و نیرومند و شجاع بود و طالوت براى آن که به توان رزمى و نیروى بدنى وى پى ببرد, از او مى پرسد: آیا تاکنون قدرت خود را محک زده اى؟ وى در پاسخ مى گوید: آرى, هرگاه شیرى به گله گوسفندان من یورش مى برد و گوسفندى را شکار کرده و به دهان مى گیرد تا ببرد خود را به آن حیوان رسانیده, دهانش را باز کرده و گوسفند را از آن بیرون مىآورم.(28)
طالوت مخالفى چون جالوت دارد که باید فرمانده نیروهایى که مى خواهند با این ستمگر بجنگند انسانى ورزیده و مقتدر باشد و از این جهت داوود را انتخاب مى کند. داوود به اقتضاى شغل دام دارى فلاخنى در اختیار داشت که سنگ در آن نهاده به سوى حیوانات درنده که قصد پاره کردن گوسفندانش را داشتند پرتاب مى نمود, در نبرد با جالوت از این اسلحه استفاده کرده و آن را به سوى وى پرتاب مى کند, سنگ به پیشانى این ستمگر اصابت کرده و مغزش را درهم مى کوبد و پیکر بى جان جالوت بر روى زمین قرار مى گیرد و بدین گونه رهروان حق به اذن خداوند پیروز مى شوند.(29)
در سوره قصص به نیرومندى موسى(ع) اشاره شده است: ((و لما بلغ اشده واستوى آتیناه حکما و علما و کذلک نجزى المحسنین)).(30)
وقتى که حضرت موسى(ع) نیرومند و کامل شد به وى حکمت و علم دادیم و بدین گونه نیکوکاران را جزا مى دهیم. البته نیرومندى جسمانى که در فرستادگان الهى است, از قدرت معنوى و حالات روحانى آنان متإثر مى باشد و این شخصیت هاى بزرگ توان خویش را در مسیر احیاى حق, دفاع از مظلوم و ستیز با ظلم به کار برده اند و هرگونه قدرتى را از نعمات الهى دانسته اند.
اراده روحى رسول اکرم(ص) در همه احوال هم چون کوهى بود که ذره اى تزلزل در آن پیدا نمى شد از نظر قدرت و قوت ظاهرى او انسانى قوى بود و اندام دلیران و دلاوران را داشت. شجاعت و شهامت پیامبر اکرم(ص) در حدى بود که حضرت على(ع) مى فرماید: وقتى شرایط بر ما سخت مى گردید به پیامبر اکرم(ص) پناه مى بردیم.(31) آن خاتم رسولان هم خود قوى بود و هم قوت را ستایش مى کرد و دلیران و قهرمانان را تمجید مى نمود و اسلام آن را یک ارزش براى انسان مى شناسد; یعنى اگر این توان مندى به خدمت حق و حقیقت درآید و در دفاع از حریم دیانت و حمایت از محرومان صالح کاربرد داشته باشد از چنین ارزشى برخوردار خواهد شد.
درباره شمایل رسول اکرم(ص) گفته اند: آن بزرگوار در چشم هر بیننده بزرگ و باوقار مى نمود... نه لاغر اندام و نه بسیار فربه. صورتش سفید و نورانى, دیدگانش گشاده و سیاه و قامتى متوسط داشت. بندهاى دستش پهن, مفصل شانه هایش بزرگ و شانه هاى پهن داشت, کف دست و پایش کلفت و محکم بود. گودى کف پاى آن حضرت از متعارف بیش تر (براى دویدن مهیاتر) مژه هایش بلند, محاسن اش پرپشت و داراى موى انبوه بود, تمام اعضا و جوارح اش معتدل بود, شکم با سینه مساوى, سینه اش پهن و دست ها و پاها صاف و بدون گره, ساق هاى پایش معتدل و کم گوشت بود, ران هایش خیلى کلفت و ضخیم نبود, لکن خاصره اش چون مردان شجاع کمى پهن بود, چهره اش نه کم گوشت و نه پر گوشت بلکه صورتى معتدل داشت, استخوان هاى مفصل اش درشت و از لحاظ حرکت هاى مفصلى کاملا در اختیارش بود.(32)
شهید مطهرى درباره اندام پیامبر مى گوید: ((... بدنش گوشت داشت اما گوشت متماسک, بدن متماسک یعنى مثل بدن هاى آدم هاى ورزشکار از این جهت که گوشت بدنشان سفت و محکم به یکدیگر چسبیده است... .))(33)

شیر روز , عارف شب
قدرت و شجاعت ناشى از ایمان حضرت على(ع) کم نظیر بود و به همین دلیل او را ((اسدالله الغالب)) (شیر همیشه فاتح خداوند) نامیده اند, آن امام مومنان در سنین نوجوانى با پهلوانان و افراد نیرومند کشتى مى گرفت و افراد قوى هیکل را روى دست بلند مى کرد و در هوا نگه داشته به سوى خود مى کشید. بارزترین نمونه اى که مى تواند قدرت بدنى آن حضرت را نشان دهد ماجراى کندن در قلعه خیبر بود اما وقتى آن فروغ امامت درب مزبور را کند و به دور انداخت فرمود:
سوگند به خداوند به نیروى بدنى و توان غذایى در قلعه خیبر را برنکندم که آن را چهل ذراع پرتاب نمودم و اعضایم آن را حس نکرده است ولى به قوه ملکوتى که توسط نور الهى روشن گشت تإیید شدم.(34)
حضرت على(ع) در دو جبهه مروت و مردانگى خود را بروز داد یکى جبهه بیرونى و میدان هاى مبارزه که هر پهلوانى را به خاک مى افکند, چنان چه با مرحب خیبرى چنین کرد و از آن مهم تر در جبهه درون بر خودش مسلط بود, اراده اش بر هر میلى و شهوت و وهمى حاکمیت داشت, على(ع) به عنوان جوانى حدود بیست و پنج ساله دشمن بسیار نیرومند خود را که عمرو بن عبدود نام دارد به خاک افکنده است, مى رود روى سینه اش مى نشیند تا سر از تنش جدا کند, او به صورت امام تف مى اندازد! حضرت ناراحت مى شود, چند لحظه اى از سر بریدن صرف نظر مى نماید, دشمن مى پرسد: چرا رفتى؟ مى گوید: در آن حال اگر سرت را از تنت جدا کرده بودم به خاطر خشم خودم بود نه انجام وظیفه و جلب رضایت خداوند!
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟
طالب مردى چنینم کو به کو
به همین دلیل ورزش کارها على(ع) را مظهر قهرمانى و پهلوانى مى دانند و افرادى که چنین هستند شجاعت و توان بدنى را با مبارزه با هواى نفس توإم نموده اند و قهرمان میدان ورزش که این گونه فکر مى کند و اهل فتوت است از یک روح معنوى و خصلت عالى برخوردار مى باشد که به او اجازه نمى دهد گناه کند به نامحرم نگاه کند, دروغ بگوید و احیانا تملق کسى را گفته از در چاپلوسى وارد شود, عمده این است که از عهده نفس اماره برآید, در روایت هم آمده است: ((المجاهد من جاهد نفسه; یعنى مجاهد کسى است که با امیال و شهوات خود از در ستیز برآید)) و امیرالمومنین فرموده اند: ((إشجع الناس من غلب هواه; شجاع ترین مردم کسى است که بر هواى نفس خود غلبه نماید.
(بحارالانوار, ج70 , ص76)
در ماجراى صفین وقتى سپاهیان معاویه آب را بر روى حضرت على(ع) و یارانش بستند حضرت خطابه اى حماسى در مقابل لشکرش ایراد کرد که اثرى افزون تر از هزار طبل و شیپور و نغمه نظامى داشت فرمود: اگر آب مى خواهید باید شمشیرهاى خود را از این خون هاى پلید سیراب کنید تا به آب دست یابید, سپس ادامه داد: ((فالموت فى حیاتکم مقهورین والحیاه فى موتکم قاهرین)).(35)
زندگى آن است که از دنیا بروید ولى پیروز باشید و مردن آن است که زنده باشید ولى محکوم و زیر سلطه دیگران پس از آن طرفداران و سربازان على(ع) به سپاهیان معاویه یورش بردند و آنان را تا چند کیلومتر از شریعه فرات دور نمودند و آب فرات در اختیار اصحاب حضرت قرار گرفت و چون مى خواستند از دادن آب به سپاهیان معاویه امتناع کنند حضرت اجازه نداد و فرمود: روا نمى باشد و این مروت حضرت از شجاعت و حالات حماسى او بالاتر است به قول مولوى:
در شجاعت شیر روبا نیستى
در مروت خود که داند کیستى؟
آرى انسان کامل قهرمان همه ارزش هاى انسانى است, در یک جا اخلاق امام آن چنان لطیف و رقیق است و نسبت به یتیمان و محرومان و فقیران نازک مى شود که نسیم از این لطافت اخلاقى شرمسار است و آن چنان شجاعت و تهاجم و روح مجاهدت دارد که سنگ ها و جمادات در مقابلش آب مى شوند, جمع کردن این صلابت با آن لطافت از حضرت قهرمانى ساخته که در تمامى میدان هاى انسانیت پیروز شده است.(36)ادامه دارد

پاورقی ها:پى نوشت ها: 1 ) سفینه البحار, حاج شیخ عباس قمى, ماده روح, ص537. 2 ) سوره ص, آیه 71 ـ 72. 3 ) بحارالانوار, علامه مجلسى, ج;61 ص132. 4 ) سوره مومنون, آیه14. 5 ) سوره اعراف, آیه179. 6 ) سوره نور, آیه35. 7 ) سوره نجم, آیات5 ـ 6. 8 ) سوره بقره, آیه65. 9 ) سوره فصلت, آیه15. 0 ) صحیفه سجادیه, ترجمه صدر بلاغى, دعاى بیست و سوم, ص282. 1 ) روان شناسى شرارت, دکتر ام. اسکات پک, ترجمه على مفتخر (تهران, نشر علمى), ص198. 2 ) سوره اسرى, آیه85. 3 ) زن در آئینه جلال و جمال, آیه الله عبدالله جوادى آملى, ص172. 4 ) همان مإخذ, ص174. 5 ) جرعه هاى جانبخش, از نگارنده, ص192. 6 ) احیاى فکر دینى در اسلام, محمد اقبال لاهورى, ص116. 7 ) انسان کامل, مرتضى مطهرى, ص69 ـ 70. 8 ) اقتباس از کتاب انسان موجود ناشناخته, الکسیس کارل, ص135 و نیز راه و رسم زندگى از همین مولف, ص26. 9 ) سوره بقره, آیه19. 10 ) نهج البلاغه, حکمت388. 11 ) بحارالانوار, ج75, ص301. 12 ) جامع الصغیر, ج اول, ص58. 13 ) متن کامل این روایت در اصول کافى, ج5, ص63 آمده است. 14 ) نهج البلاغه, خطبه 29. 15 ) سوره فتح آیه29. 16 ) سوره آل عمران آیه139. 7 ) سوره بقره, قسمتى از آیه 247. 18 ) در این مورد: نک: تفسیر المیزان, ج2, ص299. 19 ) در سوره بقره, آیه 251 به این آیه اشاره شده است. 20 ) سوره قصص, آیه14. 21 ) انسان کامل, ص271. 22 ) مإخوذ از کتاب سنن النبى, علامه طباطبائى, ص5 ـ 6. 23 ) انسان کامل, ص271. 24 ) خوشآیند زندگى خویشاوند مرگ, از نگارنده, ص38 به نقل از امالى شیخ صدوق, مجلس 77, ص307. 25 ) نهج البلاغه, خطبه51. 26 ) با الهام از کتاب انسان کامل شهید مطهرى, ص59.