انسان و میل به جاودانگى







اصلى ترین گرایشهاى روانى انسان حب ذات و حب به کمالات ذات است که به دو شعبه اصلى علم و قدرت منشعب مى شود, که یکى حب به بقا و ابدیت است و دیگرى هم حب به ذات.
حب بقا لازمه طبیعى حب ذات است; یعنى وقتى انسان وجود خود را دوست مى دارد نه از آن جهت است که یک وجود لحظه اى است بلکه وجودش را در زمان بعد هم دوست مى دارد و علاقه دارد که این وجود دوام داشته باشد. مى توان گفت که طبیعى ترین اثرى که بر حب ذات مترتب مى شود حب بقاست و هر انسانى بالفطره این غریزه را دارد.
همان طور که در سایر گرایشها علم و معرفت, نقش اساسى را در تعیین مصداق و تعیین جهت آنها بازى مى کرد در این جا نیز همین گونه است; یعنى اگر انسان حقیقت خود و حیاتش را به درستى شناخت آن وقت این گرایش هم جهت صحیح خود را پیدا مى کند وگرنه دچار اشتباه در مصداق مى شود و منشإ انحرافات اخلاقى فراوانى مى گردد. اگر انسان فهمید که حقیقت او یک حقیقت غیر مادى است و حیات انسان منحصر به این حیات دنیوى نیست حب بقا و خلود, جهت طبیعى و فطرى خود را مى یابد و علاقه انسان متوجه به زندگى ابدى مى شود. ولى اگر این معرفت برایش حاصل نشد و خیال کرد که وجود او همین وجود مادى است و حیات او منحصر به همین حیات دنیاست, آن گرایش فطرى, منحرف مى شود و در همین مرحله کوتاه از وجود انسان متوقف مى گردد. و به دنبالش آثار بسیار نامطلوبى به بار مىآید.
علت علاقه انسان به زندگى دنیا علاقه به جاودانگى است, منتها خیال مى کند که وجودش همین وجود مادى و زندگى اش نیز همین زندگى دنیوى است لذا مى خواهد این زندگى ادامه پیدا کند اگر متوجه شود و یقین پیدا کند که حقیقت زندگى برتر از این حیات مادى است دیگر با آن چشمى که قبلا به زندگى دنیا مى نگریست نمى نگرد و نظرش تغییر مى کند.
اصل این گرایشها از نظر اخلاقى نه خوب است و نه بد, اینها لازمه وجود انسان است و در حوزه اخلاق چیزى قرار مى گیرد که اختیار و انتخاب انسان در آن نقشى داشته باشد. اصل این میل همین طور است که انسان میل دارد باقى و جاودانى باشد. این میلى است فطرى انسان و از نظر اخلاقى نه خوب است و نه بد, زیرا اختیارى نیست. آنچه اختیارى است جهت دادن به این میل و تعیین مصداق براى این میل است و چیزهایى که به دنبالش مترتب مى شود.

میل به جاودانگى از نگاه قرآن
در قرآن شریف آیاتى هست که دلالت بر این میل فطرى دارد و از این میل براى تربیت انسان استفاده شده است. و روشن است که از این جهت از دیدگاه اسلام چیز نامطلوبى نیست بلکه میل به خلود و جاودانگى را در انسان تإیید مى کند و بر اساس این میل, تعالیمى را عرضه کرده و انسان را بر اساس آنها تربیت مى کند.
در داستان حضرت آدم(ع) و وسوسه شیطان, شیطان از دو راه آدم را وسوسه کرد: یکى از راه علاقه به قدرت و سلطنت و ملک: ((قل هل ادلک على شجره الخلد و ملک لایبلى))(1) و دیگرى از راه علاقه به خلود: ((ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین))(2) این دو آیه از این جهت که مشتمل بر مفهوم ((خلود)) هستند در این بحث مورد استشهاد واقع مى شود; یعنى چون حضرت آدم یک میل فطرى به خلود داشت ابلیس از این موقعیت سوء استفاده کرد و چنین وانمود کرد که آن خلودى که شما دوست دارید با خوردن این شجره تإمین مى شود. و آن مطلوب شما به این وسیله تحقق پیدا مى کند. پس پیداست که از آغاز خلقت, حضرت آدم چنین میلى را داشته و این یک میل فطرى در نوع انسان است.
در بسیارى از آیات که درصدد تشویق انسان به زندگى آخرت است دنیا را با آخرت مقایسه کرده و مى فرماید: زندگى اخروى بقاى بیشترى دارد; یعنى چون شما دنبال چیزى مى گردید که باقى تر باشد باید دنبال آخرت بروید. اگر چنین میلى در انسان وجود نداشت که باقى باشد این بیان فایده اى نمى بخشید. پس معلوم است که در فطرت انسان میل به بقا هست که قرآن درصدد تعیین مصداقش برمىآید.
راجع به این مضمون چندین آیه داریم از جمله این آیه کریمه از سوره نحل: ((ما عندکم ینفد و ما عندالله باق))(3) یعنى این چیزهایى که در اختیار شماست (از نعمتهاى دنیا) فانى شدنى است اما آنچه که نزد خداست بقا دارد. این بیان براى کسى مفید است که فطرتا طالب بقا باشد آن وقت مصداقش را به او نشان مى دهند که آن مطلوب تو در آن جاست نه در این جا.
در سوره اعلى مى فرماید: ((بل توثرون الحیوه الدنیا والاخره خیر و ابقى))(4) نوع انسانها قبل از این که تعالیم انبیا به آنها برسد زندگى دنیا را ترجیح مى دهند یا اصلا توجهى به آخرت ندارند یا اگر توجهى هم پیدا مى کنند به خاطر انسى که به زندگى دنیا دارند, جاذبه زیادى برایشان ندارد, لذا زندگى دنیا را مقدم مى دارند. ((بل توثرون الحیوه الدنیا)) شما ایثار مى کنید و انتخاب مى کنید زندگى دنیا را در حالى که ((والاخره خیر و ابقى)) خیر بودن آخرت مربوط به بحث دیگرى است, فعلا تکیه بحث بر روى کلمه ((ابقى)) است. قرآن براى این که مردم را از دلبستگى به دنیا باز بدارد مى فرماید: آخرت پایدارتر است. این تعلیم هم در جایى موثر است که چنین میل طبیعى وجود داشته باشد و انسان بخواهد پایدار باشد تا به او بگویید تو اشتباه مى کنى که دنبال دنیا مى روى. باید دنبال آخرت بروى که بقائش بیشتر است.
در آیه 131 از سوره طه مى فرماید: ((و رزق ربک خیر و ابقى)) انسان قبل از این که معرفت کامل به ذات مقدس الهى پیدا کند محبت خدا براى او اصالت ندارد اگر هم محبتى داشته باشد به خاطر این است که وسیله اى است براى تإمین سایر مطلوبهایش. اما اگر کسى به این حد از معرفت برسد که بفهمد خداى متعال اصالتا خواستنى و دوست داشتنى است وقتى او را با سایر محبوبها و مطلوبها مقایسه مى کند مى بایست محبت خدا را ترجیح بدهد چون هم کاملتر و هم باقى تر است. انسان به هر چیزى علاقه داشته باشد مى خواهد آن محبوبش باقى باشد تا از دیدنش از انس با او و ارتباط با او لذت ببرد اگر محبوب لحظه اى و یک ساعتى باشد انسان خیلى داعى ندارد که با او ارتباط پیدا کند و دل به او ببندد ((آنچه نپاید, دلبستگى را نشاید)) دلبستگى باید به چیزى باشد که پایدار باشد: ((والله خیر و ابقى))(5) پایدار مطلق خداست. کلمه ((ابقى)) ما را متوجه مى کند که بقا براى انسان مطلوبیت فطرى دارد.
در آیه 60 از سوره قصص مى فرماید: ((و ما عندالله خیر و ابقى افلا تعقلون)) آنچه نزد خدا هست پایدارتر است. اگر عقلتان را حاکم قرار دهید. عقل شما قضاوت خواهد کرد که باید دنبال چیزهاى باقى تر بروید و آن چه باقى تر است نزد خداست. نظیر این آیه 36 از شورى است: ((و ما عندالله خیر و ابقى للذین آمنوا و على ربهم یتوکلون)). که اشاره به شرطش هم شده که اگر بخواهید به آن چیزى که نزد خدا هست برسید باید ایمان و توکل داشته باشید.
از جمله چیزهایى که مى توان براى این مطلب استیناس کرد این است که یکى از اسمایى که خداوند متعال براى روز قیامت در قرآن شریف ذکر فرموده ((یوم خلود)) است و خود این تسمیه براى این است که مردم را متوجه آن عالم کند و علاقه شان را به آخرت جلب نماید. در آیه 34 از سوره ق مى فرماید: ((ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود)) روز جاودانگى امروز است. خود این تسمیه این نکته را در بردارد که انسان چون طالب خلود است متوجه شودکه عالم خلود آن جاست نه این عالم.
در آیه 46 از سوره کهف وقتى مى خواهد مردم را تشویق به اعمال خیر کند, آنها را به نام ((باقیات)) مى نامد: ((والباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا)).
نظیرش آیه 76 از سوره مریم است: ((والباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر مردا)).
خداوند متعال در سوره کهف این داستان را نقل مى فرماید: دو رفیق ـ یکى مومن و موحد و معتقد به آخرت بود و دیگرى مشرک و علاقه مند به همین زندگى دنیا ـ با هم گفت و گو مى کردند, مشرک مى گوید: ((ما اظن ان تبید هذه ابدا))(6) من گمان نمى کنم که این نعمت هایى که من دارم هرگز از بین برود. بعد رفیقش به او توجه مى دهد که اینها قابل بقا نیست, یک وقت مى بینى ناگهان همه این نعمتها از بین مى رود یا آفت آسمانى به آنها مى رسد, یا آب به باغ نمى رسد و این درختها خشک مى شود و میوه هایش از دستت مى رود. پیداست که هر دو طالب چیزى هستند که باقى باشد و فطرتا علاقه اى به چیزهاى بى دوام ندارند منتها در تشخیص مصداق بحث مى کنند که آیا همین باغى که در دنیا هست باقى خواهد ماند یا نعمت باقى را باید در جاى دیگرى پیدا کرد. پس این داستان هم دلالت مى کند بر این که میل فطرى انسان به امورى است که بقا داشته باشد. این داستان با آیه44 به پایان مى رسد: ((هنا لک الولایه لله الحق هو خیر ثوابا و خیر عقبا)).
در مقابل این استظهارى که از آیات شریفه شد که انسان میل به ابدیت دارد و این میل هم یک میل صحیحى است و لازم است باشد و قرآن هم نسبت به آن, نظر سویى ندارد بعضى از آیات هست که ممکن است از آنها چنین برداشت شود که قرآن این میل را تحقق نایافتنى مى داند; یعنى مى گوید شما بى جهت دنبال یک شیئى ابدى مى گردید, انسان ابدیت ندارد در آیه 34 از سوره انبیإ مى فرماید: ((و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون)) ما قبل از تو هم براى هیچ انسانى ابدیت قرار ندادیم. آیا اگر تو از دنیا بروى آنها ابدى خواهند بود؟ ما براى هیچ کس خلود قرار ندادیم تو هم خواهى مرد آنها هم خواهند مرد: ((انک میت و انهم میتون))(7).
با توجه به سیاق آیه روشن مى شود که منظور نفى خلود از زندگى دنیاست نه مطلق خلود; آن همه آیاتى که درباره خلود دربهشت یا خلود در جهنم هست: ((خالدین فیها ابدا))(8) اصولا روز قیامت به نام ((یوم الخلود)) نامیده شده کافى است که جلوى چنین توهمى را بگیرد.

صورت هدایت میل جاودانگى
حال سوال این است که این میل چگونه باید هدایت شود؟ فراموش نکرده ایم که در همه این امیالى که به عنوان کششها و گرایشهاى اصیل انسان مطرح مى شود هیچ کدام خود به خود مصداقش را نشان نمى دهد.
انسان مى خواهد باقى باشد اما این بقا کجاست؟ و در چه چیزى یافت مى شود؟ همه اینها بستگى دارد به این که از علم و معرفت کمک بگیریم. کسانى که عقلشان را به کار بگیرند و معرفت صحیحى نسبت به نفس خود پیدا کنند و از راههاى مختلف عقلى و نقلى دریابند که حقیقت انسان نابود شدنى نیست و نفس او باقى است و روزى در عالم دیگرى باز خواهد گشت و یک معاد و زندگى ابدى خواهد داشت, مى توانند از این میل, به نحو مطلوب استفاده کنند و در راه تکامل خود گام بردارند و براى فعالیتهاى مثبت و سازنده, انگیزه اى قوى داشته باشند. ولى قبل از این که این معرفت کسب شود اگر انسان در به کارگیرى عقلش سستى ورزد و حقیقت خویش را به درستى نشناسد طبعا بقاى همین زندگى دنیا براى او مطلوب خواهد بود; یعنى آنچه را به اسم حیات مى شناسد همین حیات دنیاست و مى بیند که انسانها بعد از چندى که در این دنیا زندگى کردند مى میرند و خاک مى شوند پس نتیجه مى گیرد که وجود انسان یک دوران محدودى دارد مثل سایر پدیده هایى که در این عالم به وجود مىآیند و پس از چندى از بین مى روند. وقتى بینش انسان این گونه باشد آن گرایش در سایه این بینش شکل خاصى پیدا مى کند و به دنیا دوستى, دنیاطلبى و کم کم دنیا پرستى مبدل مى شود, خواه کسانى باشند که اصلا ایمان به آخرت نداشته باشند و منکر آخرت باشند و بگویند ((ما هى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیى))(9) یا کسانى باشند که شک داشته باشند. ((بل هم فى شک یلعبون))(10) ((بل ادارک علمهم فى الاخره بل هم فى شک منها بل هم منها عمون))(11) یا بگوید ((و ما اظن الساعه قائمه))(12) گمان نمى کنم قیامتى در کار باشد.
به هر حال کسانى که ایمان ندارند اعم از این که ایمان به نقیضش داشته باشند یعنى منکر وجود آخرت باشند و یا در حال شک و گمان به سر ببرند طبعا چنین کسانى علاقه شان فقط به دنیا متوجه خواهد شد و بقایشان همین میل به بقاى زندگى مادى مى شود.
قرآن کریم از قول اهل کتاب نقل مى فرماید که اینها دلشان مى خواست هزار سال زندگى کنند: ((و لتجدنهم احرص الناس على حیاه و من الذین اشرکوا یود احدهم لو یعمر الف سنه))(13) آرزو مى کردند که اى کاش ما هزار سال در دنیا زندگى مى کردیم میل به این که زندگى دنیا طول بکشد از یک میل فطرى به بقا و ابدیت, نشإت مى گیرد, و آن خود به خود بد نیست, انسان باید علاقه به بقا داشته باشد اما آن میل با یک بینش غلط توإم شده که فکر مى کند زندگى انسان همین دنیاست, این است که آن میل در این شکل انحرافى ظاهر مى شود و ارزش منفى پیدا مى کند. پس علت این انحراف که هیچ گاه دلشان نمى خواهد از این عالم بروند و از مرگ مى ترسند همین است که اعتقاد آن چنانى به زندگى آخرت ندارند.
امروز هم یکى از مسائلى که در همه دنیا مطرح است و در فلسفه ها و مذاهب مختلف درباره آن زیاد بحث مى کنند همین مسإله ترس از مرگ است. اگر آدمى بخواهد راحت زندگى کند باید ترس از مرگ از او برداشته شود که این هم نشدنى است. پس چه باید کرد؟ بسیارى از کسانى که مبتلا به امراض روانى مى شوند در اثر همین ترس از مرگ است.این است که روان شناسان روى این مسإله خیلى کار مى کنند که چگونه مى توان این ترس از مرگ را از بشر برداشت تا بتواند راحت زندگى کند. و بالاخره فکرشان به این جا رسیده که باید آرام آرام به فرد قبولاند که این واقعیتى است و باید آن را پذیرفت.
این است که روان شناسان سعى مى کنند که کودکان از اول طورى تربیت شوند که واقعیات را آن طور که هست درک کنند و بپذیرند. جمله معروفى است از مربیان و روان شناسانى که این مشى را دارند که ((خودت را آن طور که هستى بپذیر)) انسان باید واقعیات را قبول کند و فکر چیزهاى نشدنى نباشد. و از جمله این که آدمى بخواهد نمیرد, این شدنى نیست و باید خیالش را از سر بیرون کند.
غرض این است که مسإله ترس از مرگ یک مسإله عظیمى است و نقش بزرگى در زندگى انسان دارد و موجب ناراحتى افراد مى شود, کسانى که سرگرم زندگى هستند آن چنان به خوردن و آشامیدن مشغولند که ممکن است یاد فردا را هم نکنند ولى کسانى که مقدارى هشیارند و توجه مى کنند که بالاخره مرگى در کار هست این فکر آزارشان مى دهد و ناراحتشان مى کند و یکى از عواملى که پوچ گراها را به این مسلک مى کشاند همین فکر مرگ است که بالاخره ما این همه در دنیا تلاش بکنیم آخرش خواهیم مرد و هیچ خواهیم شد پس چرا ما خودمان را به زحمت بیندازیم؟ گاهى خودکشى مى کنند و گاهى به مواد مخدر و سکرآور پناه مى برند و گاهى دست به رفتارهاى انحرافى و نامعقول مى زنند.
پس اگر ما حقیقت انسان را درست شناختیم و فهمیدیم که حیات انسان منحصر به همین دنیا نیست بلکه اصلا این حیات را نسبت به حیات آخرت نمى توان زندگى نامید و اولى است که کسى این زندگى را مرگ بنامد چنان که قرآن مى فرماید: کسانى که در روز قیامت اندوخته اى ندارند و اعمالى انجام نداده اند که از آن استفاده کنند مى گویند: ((یا لیتنى قدمت لحیوتى))(14) اى کاش براى حیاتم چیزى پیش فرستاده بودم آن وقت مى فهمد که آنچه در دنیا به نام حیات مى نامید حیات نبود و نیز مى فرماید: ((ان الدار الاخره لهى الحیوان))(15) لام تإکید و هى که ضمیر فصل است, و خبر که الف و لام دارد دلالت بر حصر مى کند اصلا زندگى منحصر است به زندگى آخرت, زندگى واقعى آخرت است اگر آدمى چنین بینشى پیدا کند آن وقت علاقه به خلود و ابدیت جاى خودش را پیدا مى کند و انسان مى فهمد این علاقه پوچى نیست و چنین واقعیتى هست و باید دنبالش رفت و آن را یافت. پس علت انحرافى که در این زمینه پیدا مى شود از نقص شناخت و معرفت سرچشمه مى گیرد که نمى فهمد که زندگى واقعى چیست. نه این که میل به زندگى ابدى داشتن چیز بدى باشد.

چگونگى زندگى در این دنیا
در این جا مسإله دیگرى مطرح مى شود و آن این که: حالا که فهمیدیم زندگى حقیقى انسان زندگى ابدى است و بقا و خلود در آن جا میسر است پس باید نسبت به زندگى دنیا چه بینشى داشته باشیم؟ آیا باید مایل باشیم هرچه زودتر بمیریم تا به آن عالم برسیم یا باید موضع دیگرى داشته باشیم؟ چه بسا از ظاهر بعضى از آیات قرآن, فهمیده شود که خوب است آدمى طالب مرگ باشد مانند آیاتى که خطاب به یهود مى فرماید:
((قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیإ لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین))(16) اگر شما خودتان را اولیاى خدا مى دانید پس آرزوى مرگ بکنید, زیرا عالم آخرت عالم ملاقات با خداست و هر محبى دوست دارد محبوبش را ملاقات کند. شما هم اگر اولیا و دوست خدایید باید علاقه مند به لقاى او باشید لقاى او که در این جا میسر نیست پس باید آرزوى مرگ کنید تا بعد از مرگ او را ملاقات نمایید.
نظیر این آیه در سوره بقره هم هست و مفادش این است که قرآن علماى اهل کتاب و به خصوص یهود را تکذیب مى فرماید چون ادعاى دروغى مى کردند و خود را دوست خدا قلمداد مى کردند و علامت دروغشان همین است که هیچ وقت آرزوى مرگ نمى کردند بلکه دلشان مى خواست هزار سال در این دنیا زندگى کنند.
آیا مى توان از این آیات نتیجه گرفت که هر کس بینش صحیحى دارد و علاقه به آخرت و خدا دارد پس باید زودتر بمیرد و دست کم از مرگ, جلوگیرى نکند و مثلا به معالجه امراضش نپردازد تا بمیرد؟ مى دانیم چنین برداشتى صحیح نیست. درست است که انسان باید طالب آخرت باشد اما معرفت دیگرى هم باید پیدا کند و آن این است که براى چه هدفى در این جهان آفریده شده است؟ و رابطه این زندگى با آن زندگى چیست؟
اگر کسى این را شناخت که عالم دنیا مقدمه آخرت است و باید سعادت آخرت را با اعمال دنیا به دست آورد و همین لحظات کوتاهى که در این عالم در اختیار ماست کلید یافتن گنجهاى اخروى و ابدى است آن وقت به جاى این که نسبت به زندگى دنیا دشمنى داشته باشد نسبت به آن علاقه مند هم خواهد بود و براى این که هر چه در این جا بیشتر باشد بیشتر مى تواند تکامل پیدا کند, اعمال صالح بیشتر انجام دهد و در نتیجه به مقامات بالاترى در آخرت نایل شود. آن دسته از روایات یا ادعیه اى که از ائمه ـ علیهم السلام ـ رسیده که دعا مى کردند که: ((خدایا عمر ما را طولانى کن)) به خاطر این است که ایشان مى دانستند که زندگى دنیا وسیله اى است براى سعادت آخرت. باید انسان در این جا باشد و کار بکند تا سعادت آخرت را به دست آورد نه این که دنیا چیز لغو و بیهوده اى است. باید بدانیم که این زندگى راهى است که باید آن را بپیماییم و وسیله اى است که باید از آن استفاده کنیم تا به مطلوب خود در عالم ابدى نایل شویم, وگرنه آن ابدیت ممکن است توإم با عذاب ابدى باشد و چنین ابدیتى از فنا بدتر است.
مشرکان و کسانى که در جهنم هستند از فرط عذاب به مالک جهنم پیشنهاد مى کنند که : ((و قالوا یا مالک لیقض علینا ربک))(17) بگو خدا ما را مرگ دهد. جواب مى شنوند که هیهات, شما تا ابد این جا خواهید بود. پس ما که در این دنیا از نعمت حیات بهره مندیم باید بفهمیم که این نعمت براى چیست و چه نقشى دارد. اگر این را درک کردیم, و به آخرت هم ایمان آوردیم و رابطه دنیا و آخرت را هم فهمیدیم که این جا باید کاشت و آن جا درو کرد: ((الدنیا مزرعه الاخره))(18) آن وقت آدمى مى خواهد که این زندگى اش هم طولانى تر باشد تا بیشتر بتواند کار بکند و نتایج بیشترى از عمرش ببرد.
با توجه به این نکته آن سوال قبلى زنده مى شود که پس این که مى فرماید: اولیاى خدا باید تمناى مرگ داشته باشند, یا این که امیرالمومنین ـ سلام الله علیه ـ مى فرماید: ((والله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه))(19) براى چیست؟ و چرا اولیاى خدا دوست مى داشتند که از این دنیا بروند تا به لقاى محبوبشان برسند؟
جواب این است که مطلوبیت آخرت و تمناى مرگ از این جهت است که ایشان را به مطلوب و محبوبشان مى رساند ولى منافات ندارد که از جهت دیگرى بقاى این عالم را بخواهند بالعرض; یعنى چون وسیله اى است براى این که لقاى آن جا پربارتر شود.
اگر شخص گرسنه اى بداند که در فلان مکان سفره اى انداخته اند و نان و پنیرى مهیاست از آن جهتى که گرسنه است دوست دارد که به آن جا برسد و از آن نعمتها استفاده کند, ولى اگر بداند که با تحمل اندکى گرسنگى و تشنگى به غذاى مطلوبترى خواهد رسید همین شخصى که علاقه دارد هرچه زودتر به سفره غذا برسد بالعرض نرسیدن هم براى او مطلوب است; یعنى براى این که به لذت بیشترى برسد مى خواهد که این عطش را تحمل کند تا لحظه اى بعد به غذاى مطلوب ترى برسد, علاقه انسان به مطلوبهاى اخروى هم همین طور است طبعا مى خواهد زودتر به آن برسد راهش هم مرگ است باید از این عالم برود تا به آن جا برسد. پس مطلوب بالاصاله نعمتهاى اخروى, کرامتهاى الهى, رضاى الهى و لقاى الهى است از این جهت تمناى مرگ مى کند, اى کاش زودتر مى رفتم و به آن جا مى رسیدم, ولى اگر توجه داشته باشد که آن مطلوب و محبوب او مى خواهد که وقتى مى رود به آن جا با دست پر برود و آمادگى بیشتر براى استفاده از کرامتها و نعمتهاى او کسب کرده باشد با این که دورى او برایش سخت است اما چون او دوست دارد که بیشتر در این جا باشد تا لیاقت و استعداد بیشتر کسب کند براى او ماندن در این جا هم مطلوب خواهد شد. پس مومنین از آن جهتى که مى دانند زندگى باقى و حیات ابدى آن جاست و نعمتهاى باقى در آن جاست اصالتا طالب آن زندگى هستند و چون راهش را مرگ مى بینند علاقه مند هستند که زود از این عالم بروند; یعنى به این عالم از آن جهتى که داراى نعمتهاى گذرا و فانى است دلبستگى ندارند, دلبستگى شان به عالم ابدى و باقى است ولى وقتى توجه مى کنند به این که اگر این جا بیشتر بمانند مى توانند از نعمتهاى بیشترى در آن جا استفاده کنند و به مرتبه بالاترى از رضاى محبوبشان نایل شوند آن وقت ماندن در این جا بالعرض برایشان مطلوب خواهد بود. و لذا در آن دعاى حضرت سجاد(ع) هست: ((خدایا اگر زندگى من مرتع شیطان شد زود جان مرا بگیر.)) یعنى این زندگى مادامى برایم مطلوب است که بتواند کمکى به سعادت آن زندگى کند اما اگر موجب عقب گرد من بشود و باعث این بشود که بار من سنگین بشود و در آن جا از بعضى کرامات, محروم شوم چه بهتر که زودتر از این جا بروم پس تمناى مرگ براى اولیاى خدا صحیح است, چون به لقاى محبوبشان مى رسند ولى ماندن در این زندگى هم براى ایشان مطلوب است تا موقع لقا به کرامتهاى بیشترى نایل شوند. کسانى که اهل محبتند توجهشان فقط به این است که ببینند محبوبشان چه مى خواهد, چون مى دانند که خداى متعال ایشان را در این عالم آفریده و اراده تکوینى الهى بر این قرار گرفته که در این عالم زنده بمانند تا هنگامى که اجل محتومشان فرا رسد, چون اراده خداست زندگى این جا را دوست مى دارند و چون او مى خواهد که این جا بیشتر عمل صالح انجام دهند ماندن در این جا را ترجیح مى دهند.
والسلام علیکم و رحمه الله

پاورقی ها:پاورقیها: 1 ) طه (20) آیه120. 2 ) اعراف (7) آیه20. 3 ) نحل (16) آیه96. 4 ) اعلى (87) آیه 17ـ16. 5 ) طه (20) آیه 73. 6 ) کهف (18) آیه 35. 7 ) زمر (39) آیه30. 8 ) نسإ (4) آیه122 و 169 و... . 9 ) جاثیه (45) آیه24. 10 ) دخان (44) آیه9. 11 ) نمل (27) آیه66. 12 ) کهف (18) آیه36. 13 ) بقره (2) آیه96. 14 ) حجر (89) آیه24. 15 ) عنکبوت (29) آیه64. 16 ) جمعه (62) آیه6. 17 ) زخرف (43) آیه77. 18 ) کنوز الحقایق, باب دال. 19 ) نهج البلاغه, خطبه 5.