«منظومه اهل دل»


«منظومه اهل دل»

 

کف در کف زهرا(س)

حق روز ازل کل نِعم را به علی داد

بین حکما حُکمِ حَکَم را به علی داد

 

معنای یدالله همین است و جز این نیست

کاتب که خدا بود قلم را به علی داد

 

می‌خواست به تصویر کشد قدرت خود را

در معرکه شمشیر دو دم را به علی داد

 

عمّال شیاطین همه ماندند تهی‌دست

تا احمد محمود علم را به علی داد

 

یاران ولایت به خدا اهل بهشتند

الله کریم است، کرم را به علی داد

 

از نسل علی یک علی آمد به خراسان

یعنی که خدا کل عجم را به علی داد

 

کوچک‌تر از آن است عجم فخر فروشد

گو حیدری‌ام، یار دلم را به علی داد

 

سبقت بگرفت اُمّ علی ز اُمّ مسیحا

روزی که خدا حق قدم را به علی داد

 

مملوک ببین مالک دین در شب میلاد

تنظیم سند کرد و حرم را به علی داد

 

بودی همه اشراف عرب طالب زهرا

طه گهر عهد قِدَم را به علی داد

 

بگذاشت کف فاطمه را بر کف حیدر

با فاطمه شش دنگ ارم را به علی داد

 

از یُمن همین وصلت فرخنده «کلامی»!

حق زینب آزاده‌شیم را به علی داد

«ولی‌الله کلامی زنجانی»

 

 

خبر آمد گناه می‌بخشد...

چون خدا طالب گدا شد باز

در رحمت به روی ما شد باز

 

بنده شرمندة خدا شد باز

او خریدار اشک ما شد باز

 

خبر آمد گناه می‌بخشد

کوه عصیان به کاه می‌بخشد

 

روز الطاف کبریا، عرفه

مژدة بخشش و عطا، عرفه

 

روز مهمانی خدا عرفه

السّلام علیک یا عرفه

 

من از ماه توبه جا مانده

بنده ای دور از خدا مانده

 

به سرم آمده بلا چه کنم؟

گشته‌ام سخت مبتلا چه کنم؟

 

به خودم کرده‌ام جفا چه کنم؟

نپذیری اگر مرا چه کنم؟

 

هیچ‌کس همچو من نمی‌خواهد

عبد توبه‌شکن نمی‌خواهد

 

من زمین خورده‌ام مرا نزنی

عبد افسرده‌ام مرا نزنی

 

در گنه مرده‌ام مرا نزنی

پی به خود برده‌ام مرا نزنی

 

تو ببین عذر اشتباه مرا

به روی من نزن گناه مرا

 

نشود تا که بنده‌ات رسوا

خوب و بد را ز هم مساز جدا

 

دَرهم این بار هم بخر ما را

 تو و رد کردن گدا حاشا

 

ورنه من از خجالت آب شوم

مپسند پیش کَس خراب شوم

 

گر ندارم بها، نگهدارم

گوشة این سرا نگهدارم

 

تو بیا از خطا نگهدارم

تا روم کربلا نگهدارم

 

بلکه روزی به کار تو آیم

با شهادت  کنار تو آیم

 

جبلُ الرحمة کوه عشق و صفاست

عرفات از حضور تو زیباست

ای دل آرام خیمة تو کجاست

وعدة ما به روضۀ سقّاست

 

نرسیدم اگر به مهمانی

کن قبولم مرا به قربانی

 

کاروانی که لاله‌ها دارد

ای خدا عزم کربلا دارد

 

کوفه در سر چه نقشه‌ها دارد

شهر مکر است و ماجرا دارد

 

گل زینب کجا، سُمِ مرکب

این همه غم کجا، دل زینب

«حسن علیپور»

 

دست دو دریا

سنگ است دلم عشق علی سنگ نوشته

می‌سوزم از این عشق چو اسفند برشته

 

با جوهر اشک و قلم بال فرشته

بر لوح دل خسته‌ام این جمله نوشته

 

جز مهر علی در دل من خانه ندارد

«کس جای در این خانة ویرانه ندارد»

 

ما از می مردافکن این میکده مستیم

شادیم که پیمانه و پیمان نشکستم

 

تا عشق علی هست در این میکده هستیم

پس خورده نگیرید که ما باده‌پرستیم

 

هشدار که نوشیدن این باده مجاز است

«المنه لله که در میکده باز است»

 

فهمیدم از این راز که در کعبه شکاف است

هر جا که بود نام یدالله مطاف است

 

این گفته نه بیهوده و این دم نه گزاف است

در روز جزا شیعه‌ات از نار معاف است

 

چون غیر علی در دو جهان هیچ ندیدند

«مردان خدا پردۀ پندار دریدند»

 

تا نام تو پیچید در آن شبه جزیره

شد پاک از این خاک گناهان کبیره

 

 

زد چنگ به دامان تو هر ایل و عشیره

شد ثابت و سیار در اوصاف تو خیره

 

جز ساقی کوثر ز کسی جام نگیریم

«ما زنده به آنیم که آرام نگیریم»

 

زان باده که در روز غدیریه به خم بود

پیدای تو شد هر که در آن حادثه گم بود

 

فریاد ملائک بابی انت و ام بود

زان راز که در آیۀ اکملت لکم بود

 

بیتی‌ست امامت در این خانه تویی تو

«امروز امیر در میخانه تویی تو»

 

آن بازوی خیبر شکنش رفت چو بالا

با دست شریف پدر ام ابیها

 

دادند دو دریا چو به هم دست تولا

شد ولوله و غلغله در عرش معلا

 

گفتند ملائک همگی عید مبارک

این عید به هر پیرو توحید مبارک

 

 

ای عقل در اوصاف تو حیران و مردد

وصف تو نگنجیده به هفتاد مجلد

 

عالم همه گم گشته آن موی مجعد

محبوب ابوالقاسم محمود محمد

 

نامش همه جا هست بگویید کجا نیست

«کس نیست که آشفتۀ آن زلف دو تا نیست»

 

هر کس که ز حبّ تو به لب ناد علی داشت

در جام دل خویش صفایی ازلی داشت

 

آسودگی از شرک خفی شرک جلی داشت

گمراه نگردید هر آن کس که ولی داشت

 

از نام علی کاخ ستم در خطر افتاد

«با آل علی هر که در افتاد ور افتاد»

 

«تا صورت پیوند جهان بود علی بود»

یعنی هدف از عالم موجود علی بود

 

تسکین دل آدم و داود علی بود

از آیۀ انفاق چو مقصود علی بود

 

 

ای محو جمال تو شده صاحب خانه

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

ای کاش شود میثم و سلمان تو باشم

تا روز جزا دست به دامان تو باشم

 

در هر دو جهان ریزه‌خور خوان تو باشم

کافر شوم از خویش و مسلمان تو باشم

 

کردیم نثار قدم تو دل و دین را

«تقدیم نمودیم همان را و همین را»

 

افسوس که با نام تو کردند خرافات

در دایرۀ تنگ جنایات و مکافات

 

یک عده پی شطح و گروهی پی طامات

در کاخ نشستند به عنوان خرابات

 

ما با تو نشستیم و از این قوم بریدیم

«ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم»

«عباس احمدی»

 

دستهایت...

دست‌هایت را که در دستش گرفت آرام شد

تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

 

دست‌هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:

مؤمنین! ( یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:)

 

خوب می‌دانید در دستانم اینک دست کیست؟

نام او عشق است، آری می‌شناسیدش: علی است

 

من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم

با مددهای علی‌ابن ابی طالب شدم

 

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی

تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علی

 

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم

با «یَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَیدیهِم» شدم  

 

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین»

وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الافِلین»

 

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست

ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست

 

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی

شد سراپا شور و توفان تا شنید اسم علی

 

کوثری که ناز او را قلب جنت می‌کشید

ناگهان پروانه‌ شد دور سر حیدر ‌پرید

 

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی

از ازل در پرده بود آیینه دارش شد علی

 

بعد از این سنگ محک دیگر ترازوی علی است

ریسمان رستگاری تارِ گیسوی علی است

 

من نبی‌اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»

طالبان «اِهدنا» اینهم «صراطَ المستقیم»

 

چهره‌اش مرآتِ «یاسین»، شانه‌هایش «مُحکمات»

خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»

 

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست

هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست

«قاسم صرافان»

 

 

عید قربان رحمت واسعه

ای عزیزان به شما هدیه زیزدان آمد

عید فرخندة نورانی قربان آمد

 

حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول

رحمت واسعة حضرت سبحان آمد

 

عید قربان به حقیقت... زخداوند کریم

آفتابی به شب ظلمت انسان آمد

 

جمله دل‌ها چو کویری‌ست پر از فصل عطش

بر کویر دل ما...نعمت باران آمد

 

خاک می‌سوخت در اندوه عطش با حسرت

نقش در سینة این خاک... گلستان آمد

 

امر شد تا که به قربانی اسماعیلش

آن خلیــــلی که پذیرفتـــه ز رحمان آمد

 

امتحان داد به خوبی بخدا ابراهیم

جای آن ذبح عظیمی که به قربان آمد

 

آن حسینی که ز حج رفت سوی کرببلا

به خدا بهر سرافرازی قرآن آمد...

«محمدرضا هاشمی‌زاده»