مواهبی که خداوند به امام(ره) و مقام معظم رهبری عنایت فرموده است


در گفت و گوی اختصاصی با وصی حضرت امام(ره)

در نجف اشرف، آیت‌الله سید جعفر کریمی

 

مواهبی که خداوند به امام(ره) و مقام معظم رهبری عنایت فرموده است

 

اشاره:                                      

آیت الله سید جعفرکریمی شاگرد ، همراه و یار دیرین حضرت امام خمینی« ره » از معدود فرزانگان حوزه‌های علمیه قم و نجف می‌باشد که از محضر علمی عمده اساتید برجسته و مراجع بزرگ شیعه در طول بیش از شصت سال گذشته بهره برده و با تسلط عمیق و گسترده بر مبانی و فتاوی حضرت‌امام ، محور حوزه استفتاء امام در نجف و ایران و بعد از امام ، محوریت پاسخگوئی به استفتائات مرحوم آیت‌الله العظمی اراکی و مقام معظم رهبری«مد ظله » را عهدار بوده است و با توجه به ایفای این نقش درطول نزدیک به پنجاه سال می‌توان وی را به عنوان مسلط ترین اصحاب حضرت امام در مقوله نظرات فقهی این مراجع به حساب آورد.

 میزان اعتماد حضرت امام به آیت‌الله کریمی تا آنجا بود که هنگام مهاجرت از نجف اشرف، ایشان‌را همراه چند نفر دیگر ، وصی خود قرار می‌دهند و همچنین تنقیح تعدادی از مهمترین کتابهای فقهی امام به عهده ایشان قرار می‌گیرد و بعد از پیروزی انقلاب علاوه بر عضویت در مجلس خیرگان و تصدی سمتهای حساس قضائی حضرت امام تا پایان عمر بالاترین اعتمادرا در حوزه پاسخگوئی استفتائات به ایشان داشتند. آیت‌الله سید جعفرکریمی با چنین پیشینه و دستمایه فقهی از قدرت استنباط فقهی و توان علمی مقام معظم رهبری«مدظله» با قاطعیت و صراحت سخن می‌گوید و ادامه راه امام ودفاع ازمیراث امام را درپیروی ازولایت فقیه میداند. ....پاسداراسلام ازفرصتی که ایشان در پاسخگویی به امت« پاسداراسلام» قراردادند صمیمانه سپاسگذاری می‌کند.

 

جنابعالی از حدود50 سال پیش با امام در ارتباط بوده‌اید و لذا شنیدن خاطرات شما از این دوران طولانی میتواند برای ثبت در تاریخ بسیار مغتنم باشد. ابتدا شمهای از شرح حال خود را بفرمایید تا وارد بحث اصلی شویم.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. بنده در سال 1310 در بحبوحه یکه‌تازی رضاخان در یکی از روستاهای بابل به نام امیرکلا متولد شدم.

چه سالی وارد حوزه شدید؟

در هفت هشت سالگی در زادگاهم به مکتب می‌رفتم و قرآن و بعضی از کتب فارسی را آموختم و بعد از شهریور 20 جامع‌المقدمات را شروع کردم و تا سال 26  در حوزه بابل ادامه تحصیل دادم و در سال 27 به قم آمدم و تا آذر 33 در قم اشتغال به تحصیل داشتم و در آنجا لمعه، رسائل،مکاسب ، کفایه و یکی دو سال آخر را هم درس خارج آقای بروجردی و مرحوم آشیخ مهدی امامی امیری شرکت می‌کردم.

پس از این مرحله به نجف مشرف شدید؟

بنده تا سال 33 در قم بودم. تابستان‌ها به شمال و خدمت پدر و مادرم می‌رفتم. اواخر شهریور 33 در شمال بودم و بعد آمدم قم. یکی دو ماهی نگذشته بود که مرحوم پدرم تلگراف زد که گذرنامه بگیر و برو نجف. من بو بردم که ایشان فهمیده است من دارم در قم چه کار می‌کنم. من در قم در ایام تحصیل علاوه بر درس خواندن، شب‌ها مطالعه می‌کردم و بعد به منزل مرحوم واحدی می‌رفتم. بعضی از شب‌ها مرحوم نواب هم می‌آمد و خلاصه با جماعت فدائیان اسلام سر و کار داشتم. منزل مرحوم واحدی در کوچه انواری بود و مرحوم نواب اکثراً به آنجا وارد می‌شد. ما هم در جمع فدائیان اسلام تحرکاتی داشتیم و به گمان خودم پدرمان هیچ اطلاع نداشت. حساب می‌کردم ایشان که همراه من نیست تا از جریان مطلع شود و دلهره پیدا کند و مطلبی را هم در این باب به ایشان عرض نمی‌کردم.

آن تلگراف را که زد، حدس زدم یکی از بستگان ما که آن وقت در ارتش و از فرماندهان نظامی زمان مصدق بود، از وضع من اطلاع پیدا کرده و احتمالاً پدرم را در جریان امر قرار داده است.

ایام بعد از جریان 28 مرداد بود و سرتیپ آزموده داشت مصدق را در لشکر 2 زرهی محاکمه می‌کرد. بعد هم به فکر افتادند فدائیان اسلام را بگیرند و اگر می‌ماندم، شاید به سراغ من هم می‌آمدند و از شاید یک کمی هم بیشتر!

تلگراف مرحوم پدر را که دریافت کردم، با مرحوم آسید احمد زنجانی، پدر آقاموسی زنجانی مشورت و نزد ایشان استخاره کردم. بحمدالله استخاره مساعد آمد. با مرحوم استادمان آشیخ مهدی امامی امیری هم مشورت کردم. ایشان فرمود: «حالا که پدرتان موافق است، برای رفتن به نجف اقدام کن. اگر آنجا را برای ادامه تحصیل مساعد دیدی، به تحصیل ادامه بده و اگر مساعد ندیدی، زیارت می‌کنی و برمی‌گردی».

بالاخره در آذر 33 راهی نجف اشرف شدم و از چنگ ساواک ایران گریختم. در نجف بودم تا امام به آنجا آمدند.

پس تقریباً یازده سال قبل از امام به نجف رفتید.

بله،. در این فاصله درس مرحوم آقای شاهرودی، درس مرحوم میرزاهاشم آملی و مختصری هم درس مرحوم آمیرزا آقای اصطهباناتی و درس مرحوم آسید یحیی یزدی و... رفتم.

از کی با امام آشنا شدید؟

آشنایی مستقیم که در خدمت ایشان باشم، از روز اول ورود امام به کاظمین بود. من در نجف در مدرسه بروجردی ساکن بودم و در آنجا عصرها مکاسب و کفایه تدریس می‌کردم. یک روز گرم تابستان رفتیم درس بگوییم که مرحوم آشیخ نصرالله خلخالی سراسیمه آمد به مدرسه و تا ما را دید، گفت: «خدا را شکر که شما را دیدم.» پرسیدم: «باز چه شده؟» گفت: «به من از منزل آقای خوئی تلفن زده‌اند که آقای خمینی به کاظمین آمده است.» رابطه آشیخ نصرالله و بیت آقای خوئی حتی قبل از آمدن امام به نجف هم خوب نبود. آشیخ نصرالله شک داشت که نکند او را سر کار گذاشته‌اند و می‌گفت آقای خمینی به کاظمین آمده است، یعنی چه؟ تا این را گفت، گفتم: «آشیخ! بفرمایید تلفن‌های بغداد به نجف و کاظمین مستقیم است یا از تلفنخانه به خانه‌ها وصل می‌کنند؟» گفت: «از تلفنخانه وصل می‌کنند». گفتم: «کاری ندارد. تلفنخانه نجف را بگیر و سئوال کن که در فلان ساعت از کاظمین به منزل آقای خوئی تلفن زده‌اند یا نه؟ و اگر بله، از کجا و چه کسی بوده است؟» گفت: «خوب گفتی.» و از تلفن مدرسه آقای بروجردی تماس گرفت و سئوال کرد.

آنها دو دقیقه بعد جواب دادند که این تلفن از مسافرخانه عبدالامیر جمالی در کاظمین بوده و شماره‌اش هم این است. آشیخ نصرالله شماره را گرفت و زنگ زد. خدا رحمت کند حاج‌آقا مصطفی را، در مسافرخانه نشسته بود. بعد از سلام و علیک گفت: «بله، ما آمده‌ایم و پدرمان وضو گرفت و به حرم مشرف شد. من دیدم خسته‌ام اینجا نشسته‌ام». آشیخ نصرالله پرسید: «صاحب مسافرخانه آنجاست؟» جواب داد: «بله». گفت: «تلفن را به او بدهید.»آقا مصطفی تلفن را داد به عبدالامیر جمالی که رفیق آشیخ نصرالله بود. شیخ نصرالله به او گفت: «مرد حسابی! شخصیتی مثل آقای خمینی که جایش در مسافرخانه نیست. ایشان را به منزل خودت ببر. برای ایشان در آنجا جای مناسبی درست کن. ما هم فردا صبح می‌آییم خدمت ایشان».

خانه عبدالامیر جمالی. خانه اش را آماده کرد و وقتی امام از حرم برگشتند، ایشان را با آقامصطفی برد خانه خودش.

ما به فکر افتادیم که مقدمات بسیج طلبه‌ها را برای دیدار با امام، آن هم در محیطی که بعضی‌ها حتی جرئت نمی‌کردند اسم امام را هم ببرند، چه رسد به این‌ که به دیدن ایشان برود، فراهم کنیم. خلاصه عده‌ای را برای رفتن به کاظمین بسیج کردیم، بعضی‌ها را با مینی‌بوس و بعضی‌ها را با سواری بردیم. هزینه‌اش را هم تماماً آشیخ نصرالله پرداخت. خدا رحمتش کند. خیلی زحمت کشید. طلبه‌ها را آماده کردیم که صبح به سمت کاظمین بروند و من و حاج شیخ نصرالله هم فردا صبح بعد از نماز راه افتادیم و خدمت امام در کاظمین رفتیم و دیدیم ایشان تازه دارند صبحانه تناول می‌کنند. در آنجا من از نزدیک خدمت امام رسیدم و در معیت ایشان بودم تا روزی که در مرز صفوان درمرزکویت با هم خداحافظی کردیم که ایشان بناداشتند به کویت بروند که نشد.

پس شما هم روزی که امام به طرف کویت حرکت کردند، همراه ایشان بودید؟

بله.

مدتی که امام در نجف بودند، درس ایشان هم تشریف میبردید؟

من قبل از آمدن امام، درسی را که رویش حساب می‌کردم درس آقای آملی بود.

کدام آقای آملی؟

آمیرزا هاشم آملی اصولشان را من نوشته و یک جلد هم چاپ کردم و بنا داشتم که بقیه را هم چاپ کنم. امام که وارد نجف شدند، هر جلسه‌ای را که خدمت ایشان بودیم، بیشتر جذبشان می‌شدیم. من همه کارهایم را رها کردم و از همان روز اول به انجام خدمت در بیت امام پرداختم.

امام اشتهار علمی داشتند و لذا شب‌ها طلبه‌ها در منزل ایشان جمع می‌شدند وجلسات علمی خوبی شکل گرفت، به‌طوری که افراد از آن به بعد که می‌آمدند، برای استفاده علمی می‌آمدند، نه این‌ که فقط بخواهند آقای خمینی را از نزدیک ببینند.

 امام نشان دادند که قدرت علمی بالایی دارند و مسائل علمی‌ای که مطرح می‌شوند، چیزی نیستند که ایشان در پاسخ‌گویی در بمانند. ایشان صحبت می‌کردند و مسائل حلاجی می‌شدند. بعد از ده دوازده روز هم درس را شروع کردند و ما در درس ایشان شرکت می‌کردیم..

خدا را شکر که آن روز مرا هدایت کرد که خدمت به اسلام، خدمت به آقای خمینی است در کار علمی و انقلابی‌اش و لذا به کارهای ایشان پرداختم. هر نوع کاری بود، انجام می‌دادم و در درس ایشان هم شرکت می‌کردم. درس مرحوم آقای حکیم را از قبل می‌رفتم و آن را هم ادامه دادم. درس مرحوم آقای خوئی هم حدود 25 سالی شرکت کردم. قبلاً به‌طور مرتب می‌رفتم و بعد از آمدن امام دیگر چندان تعهد حضور سر وقت در درس آقای خوئی را نداشتم، ولی در هر حال شرکت می‌کردم، اما عمدۀ حضور تفهّم و با دقت، سر درس امام بود..

از چه زمانی حوزه استفتای امام را در نجف شکل دادید؟

قبل از فوت مرحوم آقای حکیم ـ ‌یادم نیست مرحوم آشیخ نصرالله خلخالی یا مرحوم آقامصطفی که با ما نشست و برخاست داشت و بحث می‌کرد و به اطلاعات من پی برده بودـ مرا به امام معرفی و مؤلفات امام را به ما واگذار کرد تا بررسی و تحقیق و چاپ کنیم، منجمله تحریرالوسیله و زبده‌الاحکام را...

در این گیر و دار مرحوم آقای حکیم فوت کرد. تا آن زمان، امام اجازات و استفتائات و قبوض را به خط مبارک خودشان می‌نوشتند. با فوت مرحوم آقای حکیم و مساعی جمیله مرحوم آشیخ نصرالله خلخالی، مقلدین آقای حکیم در خاورمیانه و مناطقی از پاکستان، هندوستان و افغانستان و ایران به طرف امام سرازیر شدند و دیگر حجم استفتائات به‌قدری بود که امام نمی‌رسیدند خودشان بنویسند.

یک یا دو ماه بعد از فوت آقای حکیم بود که ما دعوت شدیم تا استفتائات را بنویسیم و خدمت امام ارائه بدهیم و هر چه را پسندیدند که هیچ، نپسندیدند اصلاح کنند و ما مجدداً بنویسیم و بفرستیم که مهر کنند.

آقای رضوانی بود و بنده و مرحوم آقای خاتم. سه نفری از سال 90 قمری شروع کردیم به نوشتن استفتائات، و می‌فرستادیم خدمت امام، ملاحظه می‌فرمودند و هر جا که نیاز به اصلاح بود، اصلاح می‌کردند و برمی‌گرداندند و ما یادداشت می‌کردیم و روی ورقه استفتا می‌نوشتیم و می‌رفت خدمت ایشان و مهر می‌کردند و برای صاحبش می‌فرستادیم. وقتی ما سه نفر استفتائات را شروع کردیم، بعد از مدتی آشیخ عبدالعلی قرهی از نجف راهی ایران شد. آقای رضوانی رفت جای ایشان تا دفتر را اداره کند و من وآقای خاتم تنها شدیم.که بعد از آن حاج احمدآقا آقای قدیری را معرفی کرد که آمد و با ما همکاری کرد.

 

در همین اوان بود که کتاب بیع امام را به ما دادند که بررسی و تحقیق و چاپ کنیم. مسوده اولی را که به ما دادند، نوشته امام در قم بود. امام در قم، بیع را درس فرموده و تا قسمت‌های زیادی نوشته شده در قم بود. در نجف که این درس را شروع کردند، هر جا که نسبت به درس قم نظر جدیدی داشتند، در حاشیه می‌نوشتند. و همین نسخه را به ما دادند که بعد ازبررسی و اصلاح عبارات این کتاب را چاپ کردیم. انصافاً کتاب البیع امام در نجف خوب، دقیق و بی‌غلط چاپ شد

وقتی کسی به بیت امام می‌آمد، از دفتر روی یک تکه کاغذ می‌نوشتند که چه کسی آمده است و چه تقاضایی دارد و کاغذ را می‌دادند دست مش‌حسین که ببرد در اندرونی و امام ببینند و جواب بدهند. روز اول، آقای رضوانی روی یک تکه کاغذ بزرگ دو سه کلمه نوشت و داد دست مش‌حسن که ببرد. امام فرمودند: «برای این مطلبی که شما نوشته‌ای، یک بند انگشت کاغذ کافی است.» خود امام این پیغام‌ها را روی تکه کاغذهایی که از نامه‌ها و پاکت‌هایی که برایشان می‌آمد و سفید بود، جدا می‌کردند، می‌نوشتند. ما که این چیزها را از امام می‌دیدیم، کوشیدیم برای چاپ کتاب ایشان حتی‌الامکان کاغذ کمتری مصرف کنیم و لذا سر سطرهاومیان تیترها کم شد. در قم که چاپ کردند، این را جبران کردند و انصافاً زیباتر چاپ شد. بعد از چاپ کتاب بیع، امام به بحث خلل پرداختند. بحث خلل را هم بررسی کردیم، منتهی در زمان حضور امام در نجف به چاپ نرسید و هجمه سازمان امنیت عراق به بیت امام و فکر بیرون رفتن از نجف پیش آمد.

 بعدها آقای رضوانی آن مسوده را چاپ کرد. بحث خلل، چاپ شدۀ نجف نیست، بلکه چاپ شدۀ پس از دوره نجف است، منتهی بررسی و تحقیق آن را من و آقای خاتم انجام داده بودیم.

 

امام بهجای دفتر استفتائات، از تعبیر حوزه استفتائات استفاده میکردند. حضرتعالی تا آخر در این حوزه بودید؟

بله، من و آقای خاتم تا روزی که ایشان به مرز صفوان رفتند و ما در مشایعت ایشان بودیم، در حوزه استفتائات بودیم. مدتی هم در صفوان ماندیم و به خیال این‌ که امام وارد کویت شده‌اند، برگشتیم نجف، ولی مطلع شدیم که نگذاشته‌اند امام به کویت بروند و برگشته‌ و شب را در بصره مانده‌اند. صبح هم از بصره به بغداد آمدند تا راهی پاریس شدند.

تا امام در نجف حضور داشتند، جلسات استفتا دایر بود و من و آقای خاتم ادامه می‌دادیم.

بعد که به ایران آمدید چطور؟

قبل از حرکت امام به پاریس، یک روز آقای فرقانی یک پاکت آورد و به من داد که پشت آن نوشته بود: «این پاکت در خدمت شما باشد و بعد از فوتم آن را باز و به محتوای نامه، هر چه که هست عمل کنید». من به‌محض این‌که این نامه را دیدم، تنم لرزید. ما همه چیز را در ذهنمان عبور می‌دادیم، الا فوت امام و زنده ماندنمان بعد از فوت ایشان را. حرفی نزدم. شبی که امام عازم کویت بودند، بنده و آقای خاتم و آقای رضوانی را خواستند. این نامه را برای چهار نفر فرستاده بودند. مرحوم حاج شیخ حبیب‌الله اراکی، آقای رضوانی، آقای خاتم و بنده. ما را خواستند و فرمودند: «پاکت‌هایی را که خدمت آقایان داده‌ام وصیت‌نامه من است. من فردا صبح از اینجا می‌روم. پاکت را باز کنید و به آنچه نوشته‌ام عمل کنید.»، اما الحمدلله امام به پاریس رفتند و به سلامت به ایران بازگشتند.

شما پاکت را باز نکردید؟

نخیر! وقتی امام به ایران برگشتند، من در فروردین 58 به ایران برگشتم. خدمت امام رسیدم و عرض کردم: «این مدتی را که در نجف بودم، به خاطر شما بود،. حالا که شما به ایران آمده‌اید، اجازه بدهید من هم برگردم.»

من به ایران آمدم و امانت‌هایی را که امام به بنده سپرده بودند و حدود 8 میلیون تومان می‌شد، وسط کتاب‌هایم پنهان کردم و با خودم آوردم. روز دوم ورودم به قم آنها را به منزل آقای یزدی بردم و تحویل امام دادم. امام فرمودند: «مثل این‌ که آقایانی در جلسه استفتا شرکت می‌کنند، شما هم بروید و شرکت کنید.» گفتم: «چشم!» در قم رفتیم و دیدیم آقایان راستی، قدیری و ملکوتی مشغول پاسخ‌گویی به سئوالات هستند. ما هم شدیم نفر چهارم. به کار ادامه دادیم تا آقای خاتم را هم فرستادند. من و آقای خاتم و آقای قدیری و آقای ملکوتی تا زمانی که امام رحلت فرمودند، بودیم و بعد تبدیل شد به شرکت در جلسه استفتای مرحوم اراکی.

در این مدت که در قم در جلسات، استفتا شرکت می‌کردیم، اوایل استفتائات زیاد نبود، اما به‌تدریج زیاد شد. استفتائات نوشته می‌شد، هفته‌ای یک روز اینها را در پوشه‌ می‌گذاشتیم و من به تهران خدمت امام می‌آوردم و امام ملاحظه و مهر می‌کردند وصبح روزبعددرحضورشان آقای رسولی وآقای رحیمیان مهرمی کردند و به قم برمی‌گرداندند. تا این اواخر به این شکل بود. ، نگاه می‌کردیم می‌دیدیم یک جا نقطه نگذاشته‌ایم و امام نقطه گذاشته‌اند. یک جا الف نگذاشته‌ایم و امام الف را اضافه ‌کرده‌اند، یک جا سرکش کاف زیادی بوده و امام حذفش ‌کرده بودند. معلوم می‌شد همه اینها را با دقت می‌بینند.

ولی درصد مواردی که امام تصرف میکردند، یک درصد هم نمیشد و همین نشان میداد که دفتر استفتا بسیار دقیق بود و نگاهش با نگاه امام انطباق داشت.

الحمدلله! تا این اواخر نحوه کار ما این‌گونه بود که رابط بین دفتر قم و تهران، بنده بودم. گاهی هم مسائلی پیش می‌آمدند که آقایان نمی‌دانستند اصلاً چه بنویسند. و من وقتی به تهران می‌آمدم خدمت امام مطرح می‌کردم و جواب می‌دادند و می‌نوشتند و مهر می‌کردند.

شش ماه یا یک سال قبل از رحلتشان بود که به من فرمودند: «آقای کریمی! الحمدلله آقایانی که در امر استفتا با من کار کرده‌اند، کاملاً با مبانی فتاوای من آشنایی دارند. در همان دفتر استفتا سئوالات را پاسخ بدهید و فقط اگر مواردی پیش آمد که مشکل پیدا کردید، پیش من بیاورید.» از آن به بعد استفتائات با مهر دفتر استفتا پاسخ داده می‌شدند.

پس از رحلت امام به استفتائات آقای اراکی پاسخ میدادید؟

من مرحوم آقای اراکی را در همان زمان طلبگی که در قم بودم، می‌شناختم. ما زیاد به منزل مرحوم آسید محمدتقی خوانساری تردد داشتیم، ایشان هم در آنجا حضور داشتند و اکثراً هم ملازم مرحوم خوانساری بودند. نسبت به آقای اراکی شناخت داشتم و دیدم بینی و بین‌الله ایشان اهلیت مرجعیت را دارد و رابطه‌اش هم با امام و ولایت‌فقیه خوب است. شب فوت امام، من و آقای خاتم و آقای قدیری جلسه‌ داشتیم و من پیشنهاد کردم که چون مردم نیاز به مرجع تقلید دارند، اگر صلاح می‌دانید، خوب است که آقای اراکی را معرفی کنیم. عده‌ای هم این مطلب را از ما می‌پذیرند، پس بیایید ایشان را معرفی کنیم. آقایان هم پذیرفتند

پس از فوت امام، برای انتخاب مقام معظم رهبری به تهران و مجلس خبرگان آمدیم  

شما عضو خبرگان اول بودید؟

بله، رفتیم ووقتی به قم برگشتیم آقای اراکی را معرفی کردیم.

آقای اراکی در نزدیکی دفتر سابق امام جلسه استفتایی را تشکیل داده بودند. یکی دو هفته بعد از اعلام مرجعیت ایشان ، سیل استفتائات به سوی دفتر ایشان سرازیر شد و من و آقای خاتم و آقای قدیری در آنجا شرکت می‌کردیم و پاسخ می‌دادیم.

بعد از آقای اراکی چه کردید؟

بنده با توجه به شناختی که نسبت به آقای خامنهای پیدا کرده بودم و در جلساتی که خدمت ایشان بودم، با بحثهایی که میشد، دیدم بینی و بین ربّی، استعداد فوقالعادهای که در ایشان هست، در حافظه، در بُعد نظر، در توجه به متون آیات و روایات و آنچه که باید از آیات و روایات استفاده شود و در فهم کلمات فقها، ایشان مافوق اقران خود هستند.لذابعد از آقای اراکی ایشان را به عنوان مرجع تقلید معرفی کردم. بینی و بین ربّی این جور تشخیص دادم و الان هم به این معتقدم

دیدم همه لوازم مرجعیت در ایشان هست. حالا مرجع فرض بفرمایید یکی دو خط و نیم خوانده، یکی یک خط خوانده، ولی اصل لوازم مرجعیت موجود است. ما ایشان را معرفی کردیم و با پیشگامی من در این راه، آقای خاتم هم موافقت کرد که ایشان را معرفی کند و آقایان راستی، بنی‌فضل و مؤمن هم این کار را کردند. الحمدلله مرجعیت ایشان تثبیت شد و بعد از فوت آقای اراکی خلائی باقی نماند

پس از آن در حوزه استفتای مقام معظم رهبری به کار ادامه دادید؟

بله، بعد از تصدی آقای خامنه‌ای به رهبری و بعد هم سمت مرجعیت، آقای رسولی محلاتی که خدا حفظش کند گفت: « ما نمی توانیم ایشان راتنهابگذاریم. مردم استفتائاتی دارند و در اینجا می‌آید، باید به اینها جواب داده شود. شما که با ایشان و مبانی فقهی‌شان آشنا هستید و سال‌ها هم در استفتا کار کرده‌اید، بیایید و این کار را به عهده بگیرید». گفتم: «بسیار خوب».که تا الان پاسخگویی استفتائات ایشان ادامه دارد

با این حساب میشود گفت که جنابعالی حدود 45 سال است که مشغول پاسخ دادن به استفتائات شرعی ازطرف مراجع بودهاید.

بله، خدا بزرگان درگذشته را رحمت و بزرگان حی را حفظ کند.

یعنی در تسلط بر مبانی فقهی حضرت امام و مقام معظم رهبری و برخی دیگر از بزرگان، گمان نمیکنیم مثل شما کسی را داشته باشیم.

ان‌شاءالله. خیلی از آقایان بهتر و بالاتر از من هستند، اما  خدای منان و متعال در دوران تحصیل به من توفیق داد که خوب درس بخوانم و آنچه را که خواندم و فهمیدم به کار بگیرم.

در قصه استفتائات هم مخصوصاً امام راحل خیلی برایم زحمت کشیدند. در پاسخ به سئوالات شرعی که چگونه جواب بدهیم و مسائل چگونه هستند، انصافاً امام استادی‌شان را در حق بنده تمام و بسیار در پیشبرد کار به من کمک کردند. خدمت مقام معظم رهبری هم که جای خود دارد. اجمالاً می‌توانم مدعی باشم که ناآگاه نیستم، اما آگاه‌تر از دیگران هم نیستم.

اشاره کردید که لوازم مرجعیت را در مقام معظم رهبری دریافتید. ابتدائاً بفرمایید آشنایی شما با ایشان از کجا و چگونه آغاز شد؟

آشنایی‌ام با ایشان از مجلس خبرگان قانون اساسی شروع شد. این آشنائی از آنجا شروع شد و بعد هم در زمان ریاست جمهوری ایشان، مسائلی را که مطرح می‌شدند، در جلساتی با ایشان درمیان می‌گذاشتم. حدود یک سال به نمایندگی از طرف امام در هیئت عالی اقتصادی دولت شرکت ‌کردم و در کثیری از این جلسات گاهی آقای هاشمی رفسنجانی شرکت می‌کردند و گاهی آقای خامنه‌ای و من که از مرحوم آقای بروجردی گرفته تا مرحوم امامی امیری، مرحوم آقای شاهرودی، مرحوم آقامیرزا آقای اصطهباناتی، مرحوم آسیدیحیی یزدی، مرحوم آشیخ حسین آقای حلّی، مرحوم آمیرزا هاشم آملی، مرحوم آقای حکیم، مرحوم آقای خوئی و با برجسته‌ترین علما نشست و برخاست داشتم، با مبانی و طرز تفکرشان و با اصل ساختار فقه آشنا بودم و لذا وقتی آقای خامنه‌ای مطلبی را عنوان می‌کنند، دیگر ضرورتی پیش نمی‌آیند که به بنده بگویند اینجا راجع به این مطلب است و آنجا راجع به آن مطلب. من تا آخر می‌فهمم نخ کار تا چه مقدار در دستشان است که این صحبت را می‌کنند. هر کسی هم که خوب در موضوعی وارد باشد، این خبرویّت را پیدا می‌کند و اختصاص به بنده ندارد. هر کسی در کار خودش همین ‌طور است. کسی که از تجارت سررشته داشته باشد، وقتی می‌گویند نخود قیمتش در فلان جا این ‌قدر است و در فلان جا آن‌ قدر، سریع قیمتش را حساب و هزینه حمل و نقل و انبارداری‌ را اضافه میکند و به این نتیجه می‌رسد که پس این ‌قدر سود دارد. رشته‌های سیاسی و علمی هم همین‌ طور است.

یکی از دوستان می‌گفت من اعلمیت مرجع تقلید را با حاشیه عروه‌اش می‌فهمم و بررسی می‌کنم تا ببینم حاشیه عروه‌اش به کجا دارد می‌زند و چه می‌خواهد بگوید. از فتاوایش می‌فهمم. من هم اگر مدعی شوم بعد از آن همه تلمذ در محضر بزرگانی از علما که به برخی اشاره کردم، این را می‌توانم تشخیص بدهم، چندان گزاف نگفته‌ام.

بعد از دوره ریاست جمهوری حضرت آقا، شما در جلسات علمی ایشان هم شرکت داشتهاید؟

بله.

طبعاً در آن جلسات، مسائل حلاجی بیشتری هم شدهاند.              

بله، همین ‌طور است.

 

امام در یکی از پیامهایشان که به «منشور برادری» شهرت یافت، در باره شرایط مجتهد جامعالشرایط اشاره کردند که این شایستگی فقط اعلمیت به فقه و اصول نیست، بلکه شناخت زمان و شرایط و دوست و دشمن و اشراف بر مسائل عالم و شرایط جامعه اسلامی و جامعه بشری هم جزو لوازم و شرایط جامعالشرایط بودن است. در بعد فقه و اصول و مبانی که اشاره فرمودید با دهها تن از بزرگان و مراجع برجسته سر و کار داشته و توانائی ایشان را هم ارزیابی کرده و به نتیجه رسیده‌اید. علاوه بر جنبههای تخصصی فقهی و اصولی و مبانی اجتهاد، آیا آگاهی و اشراف ایشان بر مسائل دنیا را قابل قیاس با سایر علما می‌دانید؟

بعضی خیال می‌کنند همین که کسی دماء ثلاثه را خوب بلد باشد که چیست و حکمش کدام است، لوازم مرجعیت دارا شده است. ولی من با امام هم‌عقیده‌ام از این نظر که ما خلق خدا و امت رسول‌الله(ص) و رعیت حضرت بقیه ‌الله‌ الاعظم «ارواحنا لتراب مقدمه الفداه» هستیم. رعیت زید و عمر و بکر و خالد که نیستیم. ما در مرجعیت باید به دنبال کسی برویم که خلاء عدم حضور بقیه ‌الله «فیما یعول و یرجع الیه» را پر کند و این پر کردن خلاء، تنها با اعلمیت در فقه و اصول که مدنظر آقایان است، میسر نیست.

در روایات داریم که گاهی آیات قرآن در حضور خلفا مورد بحث قرار می‌گرفت و یکی از ائمه معصومین(ع) را هم همراه علما احضار می‌کردند. امام(ع) گوش می‌کردند و آنها هم یک چیزی می‌گفتند. خلیفه رو می‌کرد به امام(ع) که شما چه می‌گویید؟ امام(ع) می‌فرمودند: «آقایان گفتند و شما هم شنیدید.»خلیفه عرض می‌کرد که نخیر، می‌خواهم از شما بشنوم. آن وقت مطلبی را که امام(ع) بیان می‌کردند، خود علمای مخالف تصدیق و تصریح می‌کردند که ما سالیان سال این آیه را می‌خواندیم و نمی‌فهمیدیم که معنایش این است. این اعلمیت بدین معناست.

نمونه‌اش «السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَیْدِیَهُمَا»(1) این‌که المنجد یا مجمع‌البحرین را کنار دستت بگذاری، از کجای لغت درمی‌آید که منظور از ایدی یعنی انگشتان از نوک تا بن انگشتان؟ در جای دیگری داریم: «أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا»(2)، امام می‌فرمودند: «کف دست را برای سجده لازم داریم. جای سجده برای خدا را نباید برای چهار شاهی مردم شریک قرار بدهید. این باشد برای خدا، سر انگشتان را برای مردم قرار بدهید».  

این یک نحو آیه فهمی و روایت فهمی است که همه ندارند. منجمله مثلاً نظر مقام معظم رهبری این است که در نذر زوجه، اگر زوج حضور داشته باشد، بدون اذن زوج نافذ نیست، ولی اگر حضور نداشته باشد، شرطش اذن زوج نیست، چون در روایت آمده است که: «لا نذر للزوجه مع زوجها». معنای زوجه این است که شوهر دارد، چه زوج حضور داشته باشد چه غایب باشد. نفرمود: «لا نذر للزوجه»، بلکه فرمود: «نذر الزوجه مع زوجها»، یعنی علاوه بر عنوان زوجیت، فرمود اگر زوجش با او هست، ولی اگر زوجش به سفر رفته، در زندان یا جای دیگری است، مع زوجها صدق نمی‌کند و لذا نذرش منوط به اذن شوهر نیست.

این ریزه‌کاری‌ها را از روایات و آیات فهمیدن دقتی است که اکثر فقها ندارند.

بنده وقتی این خصوصیات را در ایشان می‌بینم، گام به گام مطمئن‌تر می‌شوم که خداوند منان متعال به ایشان مواهبی داده که به دیگران نداده است. در شب‌های پنج‌شنبه که شورای افتا داریم و آقایان شرکت می‌کنند، ایشان هم حضور دارند و مطالبی را عنوان می‌کنند که می‌بینم خیلی پخته و حساب شده و کاملاً با مبانی علمی سازگار است. کتاب البیع امام را نگاه کنید. خیلی‌ها بیع نوشته‌اند. مرحوم شیخ انصاری خیلی ملا بود. انصافاً هم کتابش در سطح بسیار بالایی است، اما کتاب شیخ انصاری به کتاب بیع امام نمی‌رسد،امام با احاطه بر آنچه دیدند و با احاطه بر آنچه که باید گفت، این کتاب را نوشتند

در درس‌های نجف، امام گاهی که صحبت‌های مرحوم میرزای نائینی یا صحبت‌های مرحوم آشیخ محمدحسین اصفهانی را   مطرح می‌کردند، قبل از صحبت‌های خودشان، انسان تصور می‌کرد که صحبت‌های آنها عرشی هستند، اما وقتی امام آن صحبت‌ها را باز می‌کردند معلوم می‌شد که اینها خیلی بزرگ بوده‌اند، اما آن‌ طوری هم که گفته‌اند، نبوده‌. معنایش این نیست که آنها قصور فهم داشتند، بلکه اصلاً به سراغ برخی از مسائل نرفته بودند.

من برخلاف بعضی اساتید،  راجع به اعلمیت مرحوم میرزای نائینی دیگران را خیلی قوی‌تر از ایشان می‌دانم.

به هر حال خداوند منان مواهبی به امام و مواهبی هم به آقای خامنه‌ای مرحمت فرمود. با ملاحظه این مواهب، من همین ‌طور که گام به گام پیش می‌رویم، می‌بینم مواهب در ایشان روز به روز رو به ازدیاد است و خدا را شکر می‌کنم که مرا هدایت کرد و آنچه را که پیشنهاد کردم و حرفش را زدم ، الحمدلله اشتباه نرفتم.

این دقت نظر و فهم عمیق ویژه نسبت به مسائل و نکات بسیار بدیعی که ایشان از قرآن و روایات در باره امور جاری استنباط می‌کنند، انصافاً انسان را به وجد می‌آورد. آیا این توانایی، نتیجه احاطه بر فقه و احکام و معارف است و یا ریشه در مواهب معنوی هم دارد؟

همان‌ گونه که اشاره کردم زعامت و مرجعیت، تنها منوط به احاطه بر مسائل فقهی و اعلمیت نیست. مدیریت و مدبّریت و شجاعت و آینده‌نگری و مردمداری می‌خواهد، عالم را یک سفره پهن در مقابل خود دیدن می‌خواهد و درست چیدن مهره‌ها به‌طوری که اشتباه نشود و انسان این بازی شطرنج را نبازد، می‌خواهد. اگر همه اینها را داشت، می‌توان مدعی بود که جای امام زمان(عج) نشسته است، والا در کثیری از مسائل لا حول و لا قوه الا بالله!

در جنگ تحمیلی در جایی عده‌ای از آقایان که خیلی ادعایشان می‌شد می‌گفتند چیست که دلمان را خوش کرده‌ایم و می‌گوییم جنگ اسلام و کفر؟ جنگ مسلمان است با مسلمانی دیگر. در جلسه‌ای دیدم که خیلی دارند این حرف را اوج می‌دهند، گفتم: «مطلبی را ولو این‌ که وقوعش محال باشد، فرض می‌کنیم، چون فرض محال که محال نیست. فرض می‌کنیم که الان در اهواز، خرمشهر، سوسنگرد یا آبادان لشکریان بعثی ریخته‌اند و دارند مردم را می‌کشند، خانه‌ها را غارت و خراب می‌کنند و ما هم در آنجا حاضر هستیم. از امام زمان(عج) سئوال می‌کنیم آیا از خودمان دفاع بکنیم یا نه؟ایشان بفرمایند چه عرض کنم؟ بپرسیم با صدامیان که به ما هجوم آورده‌اند بجنگیم یا نه؟ بفرمایند چه عرض کنم؟ بپرسیم آیا به صدامیان در غارت و آدمکشی کمک کنیم؟ بفرمایند چه عرض کنم؟ آیا براستی دیوانه‌ای که همین الان از تیمارستان بیرون آمده است، چنین امام زمانی را به امام زمانی قبول می‌کند؟ در نتیجه «چه عرض کنم؟» ندارد. این‌که امام زمان ما را امر کنند که به لشکر صدام کمک کنیم، با مبنای قرآن و فقه و فرهنگ اهل‌بیت(ع) سازگار نیست. این‌ که می‌فرماید: «من قتل دون ماله ظلماً فهو شهید» یا «من قتل دون اهله ظلماً فهو شهید» یا «من قتل دون جاره ظلماً فهو شهید» یا «من سمع منادیاً ینادی یا للمسلمین فلم یحبه فلیس بمسلم» معنایش این است که حالا که دارند آبادانی‌ها را می‌کشند، ما هم برویم به کمک صدام که بیشتر بکشد؟

امام زمان(عج) قطعاً چنین امری به ما نمی‌کنند. این هم که بگویند سکوت و تحمل کنید، چنین امری هم نمی‌کنند، بلکه می‌فرمایند تا جان دارید از خودتان دفاع کنید. اگر کشته شدید، شهید شده‌اید و اگر کشتید، چون در دفاع از ناموس و خاک و خانواده‌تان بوده است، ثواب شهید را دارید. از حضار پرسیدم: «آیا این‌ طور امر می‌فرمایند یا نه؟» جواب دادند: «بله». گفتم: «از اینجاست که می‌گوییم جنگ اسلام و کفر است. جنگی است که امام زمان(عج) با ما هستند و با آن طرف نیستند.» این در کثیری از قضایا پیش می‌آیند.

این که ما به فکر اسلام مسلمانان هستیم، این جور نیست که صهیونیست‌ها مطلع نشده باشند. آنها هم می‌دانند، همان‌ طور که ما از تصرفات امریکا که به چه کسانی کمک می‌کند یا نمی‌کند مطلع می‌شویم. وقتی آنها مطلع شوند، نمی‌آیند دست ما را ببوسند، بلکه دشمن ما می‌شوند، ولی ما برای دشمنی آنها نباید پشیزی ارزش قائل شویم و باید کار خودمان را انجام بدهیم. این شجاعت در بسیاری ازآقایان نیست. اصلاً از این قضایا سر درنمی‌آورند که چه می‌شود، چه نمی‌شود. اسلام باشد، ولایت‌فقیه باشد، مرجعیت شیعه باشد، آن وقت صهیونیست‌ها بچه‌های حزب‌الله را به عنوان یک عده بچه‌های شیعه در آنجا لت و پار کنند؟ اگر همه ایران هم به دفاع از آنها برخیزد، تازه به وظیفه‌مان عمل کرده‌ایم.

این طرز تفکر امام بود و مقام معظم رهبری هم همین طرز تفکر را دارند. به عبارت دیگر من که در این مدت خدمت امام بودم، ملاحظه می‌کردم که ایشان چقدر به آقامصطفی علاقه داشتند و به حضور او برای آینده تا چه حد امیدوار بودند، لکن در دلسوزی برای مسلمین، آقامصطفی یکی، دیگران هم یکی. امام ابداً بین مسلمان افریقایی،اروپایی، امریکایی،ایرانی و... فرق نمی‌گذاشتند. هرگز ندیدم که امام بفرمایند ما باید از مسلمان ایرانی دفاع کنیم و دیگران به ما چه و عیسی به دین خود، موسی به دین خود! امام چنین نظری نداشتند، بلکه همه مسلمین را یدالواحده، جمعیت الواحده و عائله الواحده می‌دیدند.

همین نظر را هم مقام معظم رهبری دارند. امام بارها می‌فرمود: «امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند»، اما این‌ که دیگران بخواهند این را بگویند، لفظش را گفتن آسان است، اما واقعش را بخواهند بگویند، دهانشان یخ می‌کند.

در دل مقام معظم رهبری در مقابله با امریکا و علیه امریکا حرف زدن سر سوزنی خوف راه پیدا نمی‌کند.

  

این از ایمان ایشان سرچشمه می‌گیرد؟

عرض می‌کنم. ایشان در سفری صحبت بسیار عالی‌ای کرده بودند. فردا یا پس‌فردای آن روز خدمتشان رسیدیم. من در عین این ‌که برای ایشان احترام قائلم، رفیق ایشان هم هستم. به ایشان عرض کردم صحبت‌های شما را شنیدم و مقیدم هر جا صحبت می‌کنید، گوش کنم. صحبت‌های شما طعم و مزه صحبت‌های امام را داشت. با این‌که شمادر محضر امام خیلی حضور نداشتید و بعد از پیروزی انقلاب هم جنگ تحمیلی باعث شد که شما یک پایتان در تهران باشد، یک پایتان در جبهه و مشغول رتق و فتق امور جبهه بودید و خیلی با امام حشر و نشر نداشتید. اینها را از کجا یاد گرفته‌اید؟

شاید عین تعبیرشان این باشد که: «من در این جور مواقع، معاهده‌ای با خدا دارم و آن این است که می‌گویم خدا! من این بدن ضعیف، این زبان ضعیف و این مغز ضعیفم را در خدمت تو قرار داده‌ام که آنچه از من برمی‌خیزد، در خدمت دین تو و در اعتلای کلمه توحید باشد. خدایا! اگر این خدمت را از من می‌پسندی، مرا کمک کن. این قرارداد را با خدا دارم و در این جور مواقع با این روحیه پیش می‌روم». در دوره ریاست جمهوری ایشان، سران عدم تعهد در هند جمع بودند. جمعیت بسیار زیاد بود. ایشان می‌فرمودند من فکر کردم در این جلسه‌ای که فردا صبح تشکیل می‌شود، هنگام سخنرانی سخنگوی اول، مردم تازه دارند یکی یکی می‌آیند و با هم حال و احوال می‌کنند و خیلی گوش نمی‌کنند. سخنران چهارم را هم کم‌کم خسته می‌شوند و می‌نشینند و چندان گوش نمی‌کنند. گل جلسه مال سخنران دوم یا سوم است. آقای ولایتی را که آن وقت وزیر امور خارجه بود، خواستم و گفتم بروید نوبت دوم یا حداکثر سوم را برای من بگیرید تا صحبت کنم. ایشان رفت و برگشت و گفت هر چه چانه زدم، نشد. نفر دوم یا سوم صدام است یا کس دیگری.

ایشان می‌فرمودند وقتی آقای ولایتی این خبر را برایم آورد متاثرشدم. دو نفر از رفقا که قراربودمرا در نوشتن مقاله‌ای که فردا صبح می‌خواهم بخوانم کمک کنند شب تا دیروقت بیدار نشستیم. آن دو نفر خوابشان گرفت و رفتند، ولی من کار را تا اذان صبح ادامه دادم و نماز صبح را خواندم وکمی برای استراحت خوابیدم.

وقتی آقای ولایتی این خبر را برایم آورد، گفتم خدایا! من بنا داشتم با این تن ضعیف خدمتی در راه اسلام و مسلمین انجام بدهم. اگر خدمت مرا نمی‌پسندی و به درد نمی‌خورد، بسیار خوب! هر چه مقدر می‌فرمایی. آقای ولایتی مجدداً رفت و نیم ساعت بعد متبسم آمد و گفت: «بحمدالله آنچه را که می‌خواستیم شد و شما را نفر دوم یا سوم تعیین کردند».

تردید روی دوم و سوم از من است..

بنده این سخنرانی‌ها و موضع‌گیری‌ها را ناشی از چنین طرز فکری می‌دانم: «من کان لله کان الله له» و یا در آن روایت دارد: «من اراد عزاً بلاعشیره و هیبه من غیر سلطان و غنی من غیر مال و طاعه من غیر الله، فلینقل من ذل معصیه الله الی عزّ طاعته» و روایات از این قبیل زیاد داریم.

اگر چنین حالتی در کسی پیدا شود، خداوند منان متعال، او را رها نمی‌کند. به مغز و زبانش می‌اندازد و این را در وجودش به یک نحوی منعکس می‌کند که این‌ گونه صحبت کن. کثیری از سخنرانی‌های مهم آقای خامنه‌ای سخنرانی یک فرد عادی نیست، کما این‌ که سخنرانی‌های امام هم این‌ طور بود.

صحیفه نور را ملاحظه کنید. چه کسی می‌تواند این همه با مردم صحبت کند و مطلب هم مفید از کار در بیاید؟ انسان در موارد دیگر، در جلسه دوم و سوم می‌بیند مطالب تکراری هستند و غیرمفید. خدا رحمت کند امام را. نکته‌هایی در کلامشان بود که بکر بودند و تازه و تکرار هم نمی‌شدند. آقای خامنه‌ای هم همین طورند.

نیاز اسلام و مسلمین به چنین اشخاصی است. نیاز اسلام و مسلمین به مجتهدی که فقط بداند در یوم‌الشک آیا می‌شود به حساب ماه رمضان روزه گرفت یا نه، نیست. این مسئله‌ را هم باید دانست، اما نیاز مسلمین با این رفع نمی‌شود. نیاز مسلمین به مجموعه‌ای رفع می‌شود که در رأس آن، این جور امور هستند و ما بحمدالله در بحران‌هایی که پیش آمد، به فضل الهی و درایت ایشان، سربلند بیرون آمدیم.

می‌گویند انگلستان در سیاست‌بازی، پیر میکده و پیر استعمار است. امریکا هم در کنار انگلستان ورزیده شد. مجموعه اروپا هم مجموعه‌ای هستند که با تبادل افکار ورزیده شده‌اند. اینها دست به دست هم دادند که ما را محو و نابود کنند. صحبت این نبود که نفت یا گندم را قطع کنند. اصل، بنای نابودی ما را دارند و بنای نابودی هر کسی را که دارد مثل ما فکر می‌کند. الان واقع جنگ سوری‌ها این است که آنها دارند کفاره رفاقت با ایران را پس می‌دهند. جنگ با حزب‌الله و مقاومت هم در واقع پس دادن کفاره رفاقت با ایران است.

در برابر این همه مغزهای متفکر مارخورده و افعی شده، بلکه افعی خورده و اژدها شده، هنوز مملکتی به نام ایران داریم و روی پای خودمان ایستاده ایم، ولو این‌ که قدر عافیت را نمی‌دانیم و متوجه نیستیم که خداوند چگونه ما را کمک کرده است. اینها همه عنایت‌الله است. این‌ که امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ به این سئوال که شما در عبادت پروردگار، آیا خدا را دیدید؟ می‌فرمایند: «لم اعبد ربا لم اره»، من خدای ندیده را عبادت نمی‌کنم، خدا به چشم سر که دیده نمی‌شود، به دست که لمس نمی‌شود. امیرالمؤمنین(ع) خدا را با آن ابزاری که باید دید، می‌بینند.

امام با ابزاری که باید جهان را دید و شناخت، می‌دیدند و می‌شناختند و لذا امام وقتی که در حرم مطهر امیرالمؤمنین(ع) جلوی ضریح می‌ایستادند و می‌خواستند زیارتنامه بخوانند، دستشان می‌لرزید و با یک دست، دست دیگرشان را می‌گرفتند. این امام نه اسلحه داشت و نه لشکری و نه طیاره‌ای و طوری بر او سخت گرفتند که در اواخر اقامت در نجف شاید بیش از پنج نفر با امام نبودند.

درنجف بیشتر بیوتات با امام خوب نبودند. بهتر است مطلب را باز نکنم، اما خداوند منان متعال زیر بغل امام را گرفت و ایشان را باعزت وپیروزی به ایران برگرداند.

انقلاب پیروز شد، همه عالم، از شرق و غرب دست به دست هم دادند و جنگ را بر ما تحمیل کردند تا امام و ایران را از بین ببرند، اما: «ویابی الله الا ان یتم نوره». خداوند این چراغ را برافروخته نگه داشت.

 امیدواریم تا آخر هم همین‌ طور باشد، به شرط این‌ که ما گناه نکنیم که گناهمان دامنگیرمان شود. خداوند منان متعال چنین رهبری را نصیب ما کرد: «شکراً لک یا الله».

من در میان همه فضلا و بزرگان علمی و اساتید، کسی را نمی‌بینم که نه‌تنها شبیه آقای خامنه‌ای، بلکه نزدیک به ایشان هم باشد. خداوند منان متعال، ایشان را بعد از امام ذخیره کرد و انصافاً هم خوب اداره کرد.

همین فتنه 88 واقعاً جنگ علیه نظام و نقطه اوج همدستی همه دشمنان برای براندازی نظام و شاید نقطه اوج تدبیر و اشراف ایشان هم بود.

در جمع مردم ایران و علمای حوزه‌های دینی ایشان در رأس است. برو برگرد ندارد.

بعد از امام، آیا کسی بهتر از ایشان می‌توانست اداره کند؟ خیر، چنین کسی را نداشتیم و نداریم.     

از اینکه وقتتان را در اختیار ماهنامه پاسدار اسلام قرار دادید متشکریم.

پی‌نوشت‌ها:

 1.قرآن کریم، سوره مائده، آیه 38  

 2.قرآن کریم، سوره جن، آیه 18

 

 

سوتیترها:

 

1. قبل از حرکت امام به پاریس، یک روز آقای فرقانی یک پاکت آورد و به من داد که پشت آن نوشته بود: «این پاکت در خدمت شما باشد و بعد از فوتم آن را باز و به محتوای نامه، هر چه که هست عمل کنید». من به‌محض این‌که این نامه را دیدم، تنم لرزید.

 

 

2.

در قصه استفتائات مخصوصاً امام راحل خیلی برایم زحمت کشیدند. در پاسخ به سئوالات شرعی که چگونه جواب بدهیم و مسائل چگونه هستند، انصافاً امام استادی‌شان را در حق بنده تمام و بسیار در پیشبرد کار به من کمک کردند.

 

3.

استعداد فوق‌العاده‌ای در آقای خامنه‌ای هست، در حافظه، در بُعد نظر، در توجه به متون آیات و روایات و آنچه که باید از آیات و روایات استفاده شود و در فهم کلمات فقها، ایشان مافوق اقران خود هستند.

 

 

4. خداوند منان مواهبی به امام و مواهبی هم به آقای خامنه‌ای مرحمت فرمود. با ملاحظه این مواهب، من همین ‌طور که گام به گام پیش می‌رویم، می‌بینم مواهب در ایشان روز به روز رو به ازدیاد است و خدا را شکر می‌کنم که مرا هدایت کرد و آنچه را که پیشنهاد کردم و حرفش را زدم ، الحمدلله اشتباه نرفتم.

 

5.

کثیری از سخنرانی‌های مهم آقای خامنه‌ای سخنرانی یک فرد عادی نیست، کما این‌ که سخنرانی‌های امام هم این‌ طور بود.

 

6.

من در میان همه فضلا و بزرگان علمی و اساتید، کسی را نمی‌بینم که نه‌تنها شبیه آقای خامنه‌ای، بلکه نزدیک به ایشان هم باشد.

 

7.

بعد از امام، آیا کسی بهتر از ایشان می‌توانست اداره کند؟ خیر، چنین کسی را نداشتیم و نداریم.